س�?ر کردم به دنبال سر تو

سپر بودم برای دختر تو

چهل منزل کتک خوردم برادر

به جرم این که بودم خواهر تو

****

حسینم وا حسین گ�?ت و شنودم

زیارت نامه ام جسم کبودم

چه در زندان چه در ویرانه شام

دعا می خواندم و یاد تو بودم

****

برای هر بلا آماده بودم

چو کوهی روی پا استاده بودم

اگر قرآن نمی خواندی برایم

کنار نیزه ات جان داده بودم

                                حاج غلامرضا سازگار

ای کربلا به قا�?له کربلا ببین

حال مسا�?ران به درد آشنا ببین

ما زائران خون خدائیم کربلا

بر کاروان زائر خون خدا ببین

سوغات درد و خون جگر ارمغان ماست

احوال ما ز وضع پریشان ما ببین

من زینبم که درد چکد از نگاه من

در هر نگاه شعله چندین بلا ببین

رویم کبود و دست کبود و بدن کبود

یاس کبود گر که ندیدی مرا ببین

اط�?ال را به گردن و بازو و دست و پا

آثار تازیانه و بند ج�?ا ببین

هر یک کنار قبر شهیدی کند �?غان

هر بلبلی کنار گلی در نوا ببین

از سجده های نیمه و شب و خطبه های روز

بشکسته ایم پشت ستم را بیا ببین

هر کجا کنند �?تح گذارند یک س�?یر

وین رسم تازه نیست بود هر کجا ببین

ما نیز بر رقیه سپردیم کار شام

تا او کند س�?ارت عظما به پا ببین

                        سید رضا مؤید

اربعين آمد دلم را غم گر�?ت

بهر زينب(س) عالمي ��اتم گر�?ت

سوز اهل آسمان آيد به گوش

ناله ي صاحب زمان آيد به گوش

جان اهل بيت عصمت بر لب است

کاروان سالار آنها زينب است

جمله مستان سوي ساقي آمدند

مست مست از جام باقي آمدند

سينه ها آماج رگبار بلا

جاي زخم ريسمان بر دستها

هوش از سر ر�?ته و دل باخته

جسم خود را بر زمين انداخته

هر يکي در جستجوي تربتي

بر لب هر يک کلامي، صحبتي

قلبها پر شکوه از بيداد بود

آشناي قبر ها سجاد(ع) بود

رهبر زينب(س) امام راستين

حجت حق بود زين العابدين(ع)

با کلامش عمه را مغموم کرد

تا که قبر يار را معلوم کرد

آمده همراه دخت بوتراب

بر سر آن قبر کلثوم و رباب

زخمهاي اين س�?ر سر باز کرد

هر کسي درد دلي آغاز کرد

زينب ازم‍‍ژگان خود ياقوت ساخت

داستان اين س�?ر را باز گ�?ت

گ�?ت اي سالار زينب السلام

ماه شام تار زينب السلام

بر تو پيغام س�?ر آورد ام

از �?توحاتم ، خبر آورده ام

کرد با من اين مسير عشق طي

راس تو منزل به منزل روي ني

معجرم نيلي شد و مويم سپيد

از غم دوري تو قدم خميد

گر که دست رحمت و صبرت نبود

زينبت در راه کو�?ه مرده بود

ظلم دشمن تا که بي اندازه شد

ماجراهاي سقي�?ه تازه شد

ريسمان بر گردن سجاد بود

غربت بابا مرا در ياد بود

ديدي از ني دست خواهر بسته بود؟

گوييا دستان حيدر بسته بود

ياسها را جوهر نيلي زدند

مادرم را گوييا سيلي زدند

ازشماتت کردن دشمن مپرس

از سه ساله دخترت از من مپرس

شد سرت يک نيمه شب مهمان او

با وصالت بر لب آمد جان او

مرد در ويرانه و من زنده ام

بي رقيه(س) آمدم شرمنده ام

بارها از دوريت جان باختم

بين مقتل من تو را در يا�?تم

گر تو اي لب تشنه برداري سرت

حال نشناسي دگر اين خواهرت....

                                         مهدی محمدی
ببین گر�?ته صدای من از صدا زدنت

مگر به نیزه چه گ�?تی که بی هوا زدنت

تمام خاطرم از س�?ر �?قط این است

تمام راه به پیش نگاه ما زدنت

هنوز صدای ناله ی ط�?لت نر�?ته از یادم

که گ�?ت با ن�?س آخرش چرا زدنت

هنوز پیش نگاه من است چون کابوس

به زیر دشنه و سر نیزه دست و پا زدنت

                                مهدی محمدی
چگونه با تو بگویم چگونه خواهر ر�?ت

تمام سوی دو چشمم پس از برادر ر�?ت

 به جای آن همه تیری که بر تنت آمد

لباس کهنه و انگشتر مطهر ر�?ت

صدای حرمله می آمدو نوای رباب

کنار نیزه ط�?لش زهوش مادر ر�?ت

 حرم در آتش دختر ن�?س ن�?س میزد

نگاه ها پی غارت به سمت دختر ر�?ت

 برای غارت یک گوش واره کوچک

دو چشم ر�?ت ، گل سر شکست ، معجر ر�?ت

                       مهدی محمدی
ای همیشه خواهر غم پرورم 

ای خمیده مثل زهرا مادرم 

بشکن این بغضی که داری در گلو 

هرچه می خواهد دل تنگت بگو 

بر حسینت شام را توصی�? کن 

از خرابه ر�?تنت تعری�? کن 

از درخت خشک و سنگ و سر بگو 

از لب و از چوب و طشت زر بگو 

 صورت خورشید و نوک نی چه بود 

قصه ی قرآن و بزم می چه بود 

جان من بنشین و حر�? دل بگو 

از جبین و چوبه محمل بگو 

به چه بزمی ، بزم اشک و ماتم است 

بزمتان جمع است و یک کودک کم است 

                                   مهدی محمدی
از من مپرس زینب من معجرت چه شد 

با من بگو برادر زینب سرت چه شد 

از من مپرس از چه لبت خشک و زخمی است 

با من بگو که ساقی آب آورت چه شد 

از من مپرس رخت تنت از چه خاکی است 

با من بگو که پیروهن پیکرت چه شد 

از من مپرس از چه زدی سر به محملت 

با من بگو در نظر مادرت چه شد 

از من مپرس در دل محمل چه دیده ام 

با من بگو که راس علی اصغرت چه شد 

از من مپرس از چه نمازت نشسته است 

با من بگو اذان علی اکبرت چه شد 

از من مپرس موی سرت از چه شد سپید 

با من بگو عمامه ی پیغمبرت چه شد 

از من بپرس شرح تمام س�?ر ولی 

دیگر نپرس شام بلا دخترت چه شد 

                 مهدی محمدی
شمیم جان �?زای کوی بابم

مرا اندر مشام جان برآید

گمانم کربلا شد عمه نزدیک

که بوی مشک و ناب و عنبر آید

بگوشم عمه از گهواره گور

در این صحرا صدای اصغر آید

مهار ناقه را یکدم نگهدار

که استقبال لیلا، اکبر آید

مران ای ساربان یکدم که داماد

سر راه عروس مضطر آید

حسین را ای صبا برگو که از شام

بکویت زینب غم پرور آید

ولی ای عمه دارم التماسی

قبول خاطر زارت گر آید

که چون اندر سر قبر شهیدان

تو را از گریه کام دل برآید

در این صحرا مکن منزل که ترسم

دوباره شمر دون با خنجر آید

کند جودی به محشر، محشر از نو

اگر در حشر ما این د�?تر آید

                                        جودی خراسانی
                      با تشكر از برادر عزيز مهدي محمدي
شکسته بال ترینم ، کبود می آیم 

من از محله ی قوم یحود می آیم

 از آن دیار که من را به هم نشان دادن

به دست های یتیمت دو تکه نان دادن 

 از آن دیار که بوی طعام می پیچید 

از آن دیار که ط�?لت گرسنه می خوابید

 کسی که سنگ به اط�?ال بی پدر می زد 

به پیش چشم علمدار بیشتر می زد

 از آن دیار که چشمان خیره سر دارد

به دختران اسیر آمده نظر دارد

 از آن س�?ر که اگر کودکی به جا می ماند 

تمام طول س�?ر زیر دست و پا می ماند 

  به کودکی که یتیم است خنده سر دادند 

به او به جای عروسک سر پدر دادند 

  به جای آن همه گل با گلاب آمده ام 

من از جسارت بزم شراب آمده ام 

 از آن دیار که آتش به استخوان می زد 

به روی زخم لبان تو خیزران میزد 

                                         شاعر؟؟؟
                        با تشكر از برادر عزيز مهدي محمدي
كارواني كه سر قبر شما آورده ام

نيمه جانهايي است تا كرب و بلا آورده ام

من نيابت دارم از مادر زيارت آمدم

من وصيتهاي مادر را به جا آورده ام

كي رود از بياد وقتي آمدم در قتلگاه

نيزه بيرون از تن تو بارها آورده ام

روي ني ما را تو ميديدي كجا ها مي برند

دخترانت را ز بازار ج�?ا آورده ام

دسته گلهاي بن�?شي كه به همراه منند

از حراج كو�?ه و شام بلا آورده ام

بار ها شد حرمله خنديد بر اشك رباب

مادري پاره جگر در نينوا آورده ام

پشت خيمه روي خاكستر به دنبال علي است

بر سر قبر پسر صاحب عزا آورده ام

دخترت لطمه به پهلو خورده زير خاك ر�?ت

بس حكايت ز آن شب پر ماجرا آورده ام

شد رقيه پيش مرگ حضرت زين العباد

تربتي از قبر او بهر شما آورده ام

ناله اش چون ناله مادر ميان كوچه بود

خاطره از قدرت آن با و�?ا آورد�� ام

تا كه ديگر تازيانه ور بي�?تد جان  سپرد

گ�?ت با خود همت خير النسا آورده ام

تا كه با چشم كنيزي بر سكينه ننگرند

گ�?ت جان خويش را به �?دا آورده ام

غيرتش آيينه مير و علمدار تو بود

من از او شرمندگي خويش را آورده ام

پاسبان حرمت  شير خدا در شام شد

داد پيغامي به من تا كربلا آورده ام

گ�?ت:اي بابا شبيهت بي ك�?ن تد�?ين شدم

رسم عضق و عاشقي را من به جا آورده ام

          جواد حيدري

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.