می سوزم و نمانده مرا راه دیگری

آری �?رشته ام که ندارم دگر پری

سنگین شده عبور ن�?سهای خسته ام

انگار بین سینه من ر�?ته خنجری

من می چشم مقابل ابروی زخم تو

بی رحمی و جسارت سنگ ستمگری

ما را به نام خارجیان سنگ می زنند

حتی اگر که آیه قرآن بیاوری

قرمز طلوع کرده ای از مشرق تنور

اینجا نبوده است مگر جای بهتری؟

دلتنگ عطر زخمی پیراهن تو ام

خورشید آسمان من ای عشق مادری!

                علیرضا لک

عبور قا�?له را بین شام می بینم

و در حوالی آن ازدحام می بینم

مگر چه چیز تماشایی است  در اینجا

حضور این همه �?رد بنام می بینم

کجاست؟شهر یهود است یا دیار ک�?ر؟

به روی نیزه سر یک امام می بینم

در این زمین پی یک قطره معر�?ت بودم

ولی چه سود که قحط مرام می بینم

به چشمهای پر از خون مردم شامی

نشان آتش یک انتقام می بینم

مگر چه دین جدیدی میان این شهر است؟

که بر یتیم کمک را حرام می بینم

خرید سنگ در اسن شهر سنگ دل غوغاست

و هر که سنگ گر�?ته به بام می بینم

به هر طر�? که سر خویش را بچرخانم

غریب تشنه لبی را مدام می بینم

                               محسن عرب خالقی

لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟

قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشری�? تو به دست همه سنگ داده است

اوضاع شهر کو�?ه برایت عوض شده

تو آن حسین لحظه گودال نیستی

بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتی ز روبرو به سرت می کنم نگاه

احساس می کنم که نمایت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها

در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم

ای نور چشم من  به �?دایت عوض شده

ما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسین

جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی

با �?رق این که شکل هدایت عوض شده

                                                      علی اکبر لطی�?یان

عیسی شدی که این همه بالا ببینمت

بالای دست مردم دنیا ببینمت

بعد از گذشت چند شب از روز ر�?تنت

راضی نمی شود دلم الا ببینمت

اما چه �?ایده خودت اصلا بگو حسین

وقتی نمی شناسمت آیا ببینمت؟

امروز که شلوغی مردم امان نداد

کاری کن ای عزیز که �?ردا ببینمت

شبها چه دیر می گذرد ای حسین من

ای کاش زود صبح شود تا ببینمت

حلا هلال تو سر نیزه طلوع ��رد

تا ما رأیت إلا جمیلا ببینمت

گ�?تی سر تو را ته خورجین گذاشتند

چه خوب شد نبوده ام آنجا ببینمت

تو سنگ م یخوری و سرت پرت می شود

انصا�? نیست بین گذرها ببینمت

�?علا مپرس طرز ورود مرا به شهر

بگذار گوشه ای تک و تنها ببینمت

             علی اکبر لطی�?یان

با اين شتاب �?كر كنم سر مي آورد!

با اين شتاب،حوصله را سر مي آورد

مي تازد و غنيمت جنگ غروب را

از چنگ سي هزار ن�?ر، در مي آورد

حس مي كنم كه داخل خورجين غصبي اش

يك باغ سيب سرخ معطر مي آورد

سرمست سود دادوستدهاي كربلاست

دارد چقدر چادرومعجر مي آورد!!!

نرخ طلاي كو�?ه سقوطش مسجل است

از بس كه گوشواره و زيور مي آورد

دود و تنورروشن و عطري شبيه عود

اينجاي روضه داد مرا در مي آورد

                            

وحيد قاسمي

                                               

خورشید دلم از ا�?ق نیزه بر آمد

خورشید مگو روی نی از من جگر آمد

رو راست بگو دوش تو مهمان که بودی؟

تا صبح دلم شور زد و اشک تر آمد

من خطبه به لب بودم و ط�?لی به تماشا

�?ریاد زنان گ�?ت که عمه!پدر آمد

این زخم جدید است به دعوای که بودی؟ 

یا اینکه به روبوسی یارم شرر آمد

بر باد مده زل�? که زینب جگرش سوخت

بس کن که دگر حوصله صبر سر آمد

         محمد سهرابی
پشت سر نیزه ات سینه زنان می دوم

با غل و زنجیر هام ناله کنان می دوم

پیر شدم از غمت لیلی ا�?سانه ها

خوب اگر بنگری قد کمان می دوم

زل�? پریشان تو پرچم این قا�?له

تحت لوایت اخا از دل و جان می دوم

گمشدن دختران وحشت ا�?کار من

در عقب قا�?له  دل نگران می دوم

قاری قرآن بخوان قوت قلب منی

پای برهنه پی دخترکان می دوم

�?اصله مقتل و  محمل بی پرده را

درنظر خیره لشکریان می دوم

خنده آن ساربان طعنه و زخم زبان

چاره ندارم اخا گریه کنان می دوم

                                                     وحید قاسمی
به سوی شام و کو�?ه ام دل شکسته می برند

ببین که زینب تو را غریب و خسته می برند

همان وجود نازنین خدا صبر در زمین

تمام رکن قامتش زهم گسسته می برند

زیارت تو آمدم  سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان میان آتش حرم

 غم تو ویتیم ��و  به دل نشسته می برند

ببین که یک شبه شده جمال ما همه کبود

زقتلگاه تو مرا  به دست بسته می برند

سر امیر لشگرت به نیزه ها نمی نشست

ولی ز بغض و کین سرش  به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود  زگوش کودکان تو

تمام گوشواره ها به دست  بسته می برند

                           جواد حیدری
بشنو از نی چون حکایت می کند

کو�?ه را امشب روایت می کند

کو�?ه یعنی شهر نیرنگ و ریا

رأس شاه دین به روی نیزه ها

کو�?ه یعنی سرزمین �?تنه ها

مرکز زخم زبان و طعنه ها

کو�?ه یعنی اظطراب و واهمه

گریه های جانگداز �?اطمه

کو�?ه یعنی خنده بر ناموس دین

کینه توزی با امیر المؤمنین

کو�?ه یعنی شاه در کنج تنور

بوسه های دختری از راه دور

کو�?ه یعنی وادی سیلی زدن

یاس ها را جوهر نیلی زدن

کو�?ه یعنی نیش خند ناکسان

شادی رقاصه آواز خان

کو�?ه یعنی قلب هایی همچو سنگ

روی نیزه لاله هایی سرخ رنگ

کو�?ه یعنی امتداد کربلا

خطبه های دختر شیر خدا

کو�?ه یعنی قلعه ظلم عدو

زینب و بغضی که مانده در گلو

کو�?ه یعنی زینب و دلوا پسی

کوچه گرد کوچه های بی کسی

کو�?ه یعنی طعنه قوم یهود

اشک های حضرت رب ودود

کو�?ه یعنی شهر بانگ و هلهله

خنده های نیش دار حرمله

                       وحید قاسمی
آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم

هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم

ما را زدند مثل اسیران خارجی

دارم هزار راز نگ�?ته در این دلم

چشم همه به سمت زنان یا به نیزه هاست

غمگین ترین سواره مجروح محملم

آتش گر�?ت گوشه عمامه ام ولی

زخم زبان به شعله کشیده است حاصلم

مایی که باغ های جنان زیر پای ماست

حالا شده خرابه این شهر منزلم

داغ رقیه پیر نمود اهل بیت را

خون لخته های کنج لبش گشته قاتلم

                          وحید قاسمی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.