(1)

الله كه كا�?ى المهمّات تويى

 الله كه سامع المناجات تويى

حاجات مرا برآر كاندر همه حال

 ذوالع�?و و برآرنده حاجات تويى

 (2)

يا رب غلطم �?زون ز مقدار بود

 روزم سيه از خطاى بسيار بود

با اين همه نيست ا�?تخارم به كسى

�?خرم همه بر خداى غ�?ار بود

 (3)

يا رب چو من ار گناهكارى باشد

 غ�?ران ترا در انتظارى باشد

ع�?وت ز پى گناه كاران گردد

 چون يار كه در سراغ يارى باشد

 (4)

اى آن كه به جز تو هرگزم يار نبود

 در شدت و محنتم نگه دار نبود

در مهلكه ها كه بسته بد راه نجات

 ا�?تادم و جز توام مددكار نبود

 (ص�?ى عليشاه)

 (1)

يا رب ز كرم درى به رويم بگشا

 راهى كه در او نجات باشد بنما

مستغنيم از هر دو جهان كن به كرم

جز ياد تو هرچه هست بر از دل ما

 (2)

يا رب ز كرم حال دعا بخش مرا

 از حال دعا جرم و خطا بخش مرا

تا امشب اگر مرا نيامرزيدى

امشب به على مرتضى بخش مرا

 (3)

يا رب مددى كه بى پناهيم همه

 اى بحر كرم غرق گناهيم همه

اى باعث روس�?يدى روسيه ان

بر ما نظرى كه روسياهيم همه

 (4)

يا رب تو به �?ضل خويش دلشادم كن

گشتم ز گنه خراب آبادم كن

بگريختم از درگه تو يك چندى

 بد كردم و بازگشتم آزادم كن

 (5)

يا رب مكن اندر ص�? محشر خجلم

 من كرده گناه و پيش خود من�?علم

اندر دو جهان ببخش و رحمى بنما

 چون غير تو امّيد نباشد به دلم

 (6)

عصيان خلايق از چه صحرا صحراست

در پيش عنايت تو يك برگ گياست

 

هرچند گناه ما كشتى كشتى است

 غم نيست كه رحمت تو دريا درياست

 (ابوسعيد ابوالخير)

 

* * *

اشك مى غلطد به مژگانم به جرم روسياهى

 اى پناه بى پناهان موسپيدم روسياهم

روز و شب از ديدگان اشك پشيمانى �?شانم

تا بشويم شايد از اشك پشيمانى گناهم

* * *

گر من گنه جمله جهان كردستم

 لط�? تو اميد است بگيرد دستم

گويى كه به وقت عجز دستت گيرم

 عاجزتر از اين مخواه كه اكنون هستم

* * *

اگر كه مزرع دل را كنيم زير و زبر

 به غير مهر تو در آن زمين گناهى نيست

ز خاك سر چو برآريم از بضاعتمان

 به دست غير يكى نامه سياهى نيست

* * *

روزى كه زير خاك تن ما نهان شود

 وآنها كه كرده ايم يكايك عيان شود

يا ربّ به �?ضل خويش ببخشاى بنده را

 آن دم كه عازم س�?ر آن جهان شود

* * *

هله نوميد نباشى كه تو را يار براند

 گرت امروز براند نه كه �?ردات بخواند

جملگى ملك سليمان به يكى مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلى را نرماند

* * *

ره از همه جا بسته ولى راه تو باز است

 عالم همه را بر در تو روى نياز ا��ت

هرچند نيم لايق بخشايشت امّا

 چشم طمعم بر در احسان تو باز است

* * *

ما عبد ضعي�? درگه الله ايم

 گوينده لا اله الاّ الله ايم

در خط على و آل پاينده چو كوه

 از بعد محمد بن عبدالله ايم

* * *

قدر اين عمر گران را نه تو دانى و نه من

 اسب آمال جهان را نه تو رانى و نه من

گيرم از لط�? خدا عمر دوصد نوح كنى

 باخبر باش كه آخر نه تو مانى و نه من

* * *

سعى كن حرص و طمع خ��نه خرابت نكند

 غا�?ل از واقعه روز حسابت نكند

اى كه دم مى زنى از نوكرى احمد و آل

 آن چنان باش كه ارباب جوابت نكند

* * *

روز محشر كه بسنجند گناه من و تو

 عضوعضو من و تو هست گواه من و تو

اگر از آل محمد نرسد خط امان

 در پس معركه ا�?تاد كلاه من و تو

                                                                                                           شعار؟؟؟

بندگانيم و به درگاه خدا آمده ايم

چون �?قيران به تمناى نوا آمده ايم

ما كه گ�?رد يكى خانه طوا�?ى داريم

 به گ�?دايى به سر�? خوان خدا آمده ايم

ما نه مشتاق به سنگيم و نه وابسته به گ�?ل

به وصال تو به سر نى كه به پا آمده ايم

آرزومندى و درويشى و بى سامانى

جمع در ما و به اميد غنا آمده ايم

كوله بار گنه از كوه ص�?ا سنگين تر

 خالى از غير و در اين جا به پناه آمده ايم

از سر خاك�? غريب حَسَن(عليه السلام) و امّ البنين(عليها السلام)

خون جگر، ش�?كوه كنان، سوى خدا آمده ايم

تا بگوييم گلستان خزان است بقيع

از ا�?حد، وز سر قبر شهدا آمده ايم

(محتشم)

يا رب از �?رط گنه نامه سياهم چه كنم

گر نبخشى زره لط�? گناهم چه كنم

بسته گرديده زهر سو به ر�?خم راه نجات

 ندهى گر تو در اين معركه راهم چه كنم

جز تو ما را نبود پشت و پناهى به جهان

 بى پناهم ندهى گر تو پناهم چه كنم

يوس�? ا�?تاد بچاه از اثر بى گنهى

من ز�?رط گنه ا�?تاده به چاهم چه كنم

بخشش و لط�? تو پاينده تر از كوه بود

 من كه ناچيزتر از يك پَر�? كاهم چه كنم

به هد�? گر نخورد تير دعايم هيهات

به اثر گر نرسد شعله آهم چه كنم

سايه لط�? تو از لط�? اگر روز معاد

 نشود شامل احوال تباهم چه كنم

كس به روى من «ژوليده» نگاهى نكند

 نكنى گر تو هم از مهر نگاهم چه كنم

(ژوليده نيشابورى)

كار آتش به ص�?�? معركه بگداختن است

 نَ�?س سركش هد�?ش كار خرد ساختن است

علّت غ�?لت انسان ز خدا، آز و هواست

حاصل آز و هوا هستى خود باختن است

هيچ كارى به جهان بهر بشر نيست محال

هد�? از خلقت ما اسب عمل تاختن است

هر كه با تيغ�? زبان تيغ�? ستم خيز كند

حاصلش نسل خود از ريشه برانداختن است

راز بدبختى و بيچارگى نوع بشر

 خويش را از نظر مرتبه نشناختن است

سيلى از مالك دوزخ به جهنّم خوردن

 مزد�? سر از خط�? �?رمان خدا تا�?تن است

زاد راهى به ك�? اى رهگذر آور كه به دهر

كار عمر گذران تيغ اجل آختن است

پاى ميزان�? عمل رمز سرا�?رازى ما

 پرچم بندگى خويش برا�?راختن است

شعر «ژوليده» بود سنبل شخصيّت او

راز آن در گرو خواندن و پرداختن است

(ژوليده نيشابورى)

الهى! بنده اى گم كرده راهم

 بده راهم كه سرتاپا گناهم

اگر عمرى به غ�?لت زيست كردم

تمام هستيم را نيست كردم

به هر در، حلقه كوبيدم خدايا

 لباس يأس پوشيدم خدايا

اسير ن�?س هر جايى شدم من

 مقيم شهر رسوايى شدم من

نچيدم گل زشاخ آرزويى

 ندارم پيش مردم آبرويى

كنم با عجز و لابه بر تو اظهار

 گنه كارم گنه كارم گنه كار

تو رحمان و رحيم و مهربانى

 منم مهمان تو، تو ميزبانى

تو سوز سينه ام را ساز كردى

 در رحمت به رويم باز كردى

تو گ�?تى توبه كن، من مى پذيرم

ترحم كن اميرا من �?قيرم

الهى! هرچه هستم هر كه هستم

سر خوان عطاى تو نشستم

يقين دارم كه با اين شرمسارى

 نجاتم مى دهى از خوار و زارى

اگر كوه گنه گرديده بارم

 يقين دارم على را دوست دارم

ببخشا اى همه آگاهى من

 گناهم را به خاطرخواهى من

الهى! گرچه هستم غرق عصيان

 پشيمانم پشيمانم پشيمان

(ژوليده نيشابورى)

الهى! عاشقى شب زنده دارم

 چو مشتاقان زعشقت بيقرارم

زكوى خويش نوميدم مگردان

 كه جز كوى تو اميدى ندارم

الهى! در دلم نورى بي�?روز

 كه باشد مونس شب هاى تارم

زلط�?ت جز گل اميدوارى

 نرويد از دل اميدوارم

الهى! بنده اى برگشته احوال *

گدايى روسياه و شرمسارم

تهيدست و اسير و دردمندم

 سيه روز و پريشان روزگارم

الهى! گر بخو��نى ور برانى

 تويى مولا و صاحب اختيارم

از آن ترسم به رسوايى كشد كار

 مبادا پرده بردارى زكارم

الهى!اشك عذر ازديده جارى است

 ترحم كن به چشم اشكبارم

نظر بر حال زارم كن كه جز تو

 ندارد كس خبر از حال زارم

الهى! عزّت و خوارى است از تو

 مگردان پيش چشم خلق خوارم

الهى! گر كند غم بر دلم روى

 تويى در خلوت�? دل غمگسارم

يقين دارم كزين گرداب هايل

 رهاند رحمت پروردگارم

الهى! ناتوانم كو توانى؟

 كه شكر لط�? و احسانت گزارم

بيانى كو كه الطا�?ت ستايم

 زبانى كو كه انعامت شمارم

الهى! تا نسيم رحمت تست

 زغم بر چهره ننشيند غبارم

مگر ع�?و تو گرداند مرا پاك

 كه سر از شرمسارى برنيارم

«رسا» بر شاعرانم �?خر اين بس

 كه مدّاح شه والاتبارم

 (دكتر قاسم رسا)

غرق گنه نااميد مشو زدرگاه ما

 كه ع�?و كردن بود در همه دم كار ما

توبه شكستى بيا هرآنچه هستى بيا

 اميدوارى بجوى زنام غ�?ّار ما

بنده شرمنده تو، خالق بخشنده من

 بيا بهشتت دهم مرو تو در نار ما

در دل شب خيز و ريز قطره اشكى ز چشم

 كه دوست دارم كند گريه گنهكار ما

خواهم اگر بگذرم ز جمله عاصيان

 كيست كه چون و چرا، كند زكردار ما

(حبيب چايچيان «حسان»)

تو بخشنده هر گناهى الهى

 به جز تو نباشد پناهى الهى

به اين بنده ناتوانت كمك كن

 كه ابليس دارد سپاهى الهى

زيك عمر عصيان، نشانى نماند

زرحمت كنى، گر نگاهى الهى

به نيكى مبدل نمايى بدى را

 چه خواهى ببخشى گناهى الهى

چو رحم تو سبقت زقهر تو گيرد

 در آن دم چه كوهى چه كاهى الهى

ولى هر كه با مرتضى آشنا نيست

 ندارد به ع�?و تو راهى الهى

به باغ ولايش به رسم گدايان

 منم ره نشين چون گياهى الهى

به قلب «حسان» مهر جانبخش او را

 �?زون كن دمادم، الهى، الهى

(حبيب چايچيان «حسان»)

الهى! اى دواى درد جانم

 بشوى اين ظلمت و زنگ از روانم

ترحّم كن ندارم توشه راه

 مگر لاتقنطوا من رحمة الله

يكى وامانده از راه و ذليلم

 به چاه تن �?ت��ده بى دليلم

اسيرم خائ�?م بى خانمانم

 گدايم بى نوايم ميهمانم

سيه رويم تهيدستم �?كارم

 گنهكارم تباهم شرمسارم

بده راهى تو اين شرمنده ات را

 نوازش كن به رحمت بنده ات را

مرا با ع�?و خود بنماى درمان

 نجاتم ده نجات از ن�?س و شيطان

به حالم در همه حالى نظر كن

 زجرم و هر گناه من گذر كن

به جز جود و به جز لط�?ت الهى

 مرا نبود در اين عالم پناهى

 (حبيب چايچيان «حسان»)

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.