شد وقت آن كه درد نهان را دوا كنيم

 روى نياز خويش به سوى خدا كنيم

اى خ�?تگان بستر راحت سحر رسيد

 خيزيد تا كه چاره جرم و خطا كنيم

بيگانگى بس است زدرگاه كردگار

 خود را دمى به خالق خود آشنا كنيم

تا صبح عمر ما ننموده است رو به شام

 كارى براى خجلت روز جزا كنيم

بهر نجات آتش دوزخ به صد اميد

 دست دعا بلند به سوى خدا كنيم

تا كاسه هاى ديده نگرديده پر زخاك

 چشمى به حال بى كسى خويش وا كنيم

شيطان نهاده بند گناهان به پاى ما

 بهر رها نمودن خود دست و پا كنيم

شاعر؟؟؟

آمد به درت اميدوارى

 كو را به جز از تو نيست يارى

محنت زده اى نيازمندى

 خجلت زده اى گناهكارى

از گ�?ته خود سياه رويى

 وز كرده خويش شرمسارى

شايد زدر تو باز گردد

 نوميد چنين اميدوارى

 (چايچيان «حسان»)

آمدم، آمدم به سوى تو باز

 اى خداى كريم بنده نواز

پاى تا سر همه نيازم من

 از كرم سايه بر سرم انداز

آبروى گداى خويش مريز

 دستم آخر سوى تو است دراز

بسته اى راه نااميدى را

 كرده اى چون كه باب رحمت باز

 (چايچيان «حسان»)

يا رب مرا به سلسله انبيا ببخش

 بر شاه اوليا، على مرتضى ببخش

يا رب گناه من بود از كوه ها �?زون

 جرم مرا به �?اطمه، خيرالنسا ببخش

هر كار كرده ام، همه بد بوده و غلط

 يا رب مرا تو بر حسن مجتبى ببخش

يا رب اگر كه جود و سخايى نكرده ام

 ما را تو بر سخاوت اهل سخا ببخش

يا رب مرا به رحمت بى منتها ببخش

 يعنى به ساحت حرم كبريا ببخش

يا رب گناهكار و ذليل و محقّرم

 عصيان من به شوكت عزّوعلا ببخش

يا رب تو را به جاه و جلالت دهم قسم

 جرم گذشته ع�?و كن و ماجرا ببخش

يا رب مرا ببخش به اهل صلات و صوم

 يعنى به نور ص�?وت اهل ص�?ا ببخش

يا رب تو را به نور جمالت دهم قسم

 كز ظلمتم رهان و به نور هدا ببخش

يا رب به نور ظلمت خاصان درگهت

 اين بنده را به ختم همه انبيا ببخش

يا رب از اين معاصى بسيار بى شمار

 مستوجب عقوبتم; امّا مرا ببخش

 (م�?تون همدانى)

اى ش�?اى علّت بيمارها

 پيش تو آسان، همه دشوارها

اى سرور سينه صاحبدلان

 اى �?روغ ديده بيدارها

اى به كينه ذات تو نابرده پى

 عقل ها، انديشه ها، پندارها

اى رهانيده زطو�?ان بلا

 كشتى بى ناخدا را بارها

ريخته باران رحمت بى دريغ

 بر سر گل ها، به پاى خارها

كرده از ابر كرامت بهره مند

 خشك و تر، گلزارها، نى زارها

با خيال نرگس جادوى تو

 در ضمير عار�?ان گلزارها

مى كنم اقرار بر يكتايى ات

 دور باد از جان من انكارها

روز رستاخيز چشم پرسرشك

 با تو و لط�? تو دارد كارها

تا چه خواهى كرد با شرمنده اى

 كز گنه دارد به ك�? طومارها

گر نگردد دستگيرم ع�?و تو

 واى بر من، با چنين كردارها

اين تو و اين لط�? بى پايان تو

 اين من و اين بانگ استغ�?ارها

 (باقر زاده «بقا»)

خدايا به اعزاز اين چند تن

 كه هستند �?خر زمين و زمن

به حق تو اى داور آب و خاك

 بدين چارده نام معصوم پاك

به نور محمد چراغ س�?ب�?ل

سر و سرور و سرو باغ رسل

على ولى شير پروردگار

 سپهدار دين شاه دلدل سوار

به زهرا كه او دخت پيغمبر است

 كه در عرش او زهره خنياگر است

به خلق حسن ا�?تخار زمن

 كه خلقش حسن بود و نامش حسن

به خون حسين آن كه در كربلا

 بي�?زود او را بلا بر بلا

به سجّاده زينت العابدين

 به باقر شناساى علم اليقين

محمد كه همنام پيغمبر است

كه نعلين او عرش را زيور است

به جع�?ر گل روضه اصط�?ا

 كش ا�?زون ب�?د از صبح صادق ص�?ا

به موساى كاظم به ميقات او

 به قرب و مقام و مقامات او

به قدر على بن موسى الرضا

 شهيد خراسان به ظلم و ج�?ا

به زهد محمد كه نعتش تقى است

 كه در دين چوباباى خودمتّقى است

به شمع شبستان اهل يقين

على النّقى ن�?قوة المهتدين

به شهد شكر لذّت عسكرى

 كه همچون حسن ب�?د به دين پرورى

به مهدى قائم امام انام

سلامٌ عليهم، عليهم سلام

كه در دين و دنيا مرا چند كار

برآرى به �?ضل خود اى كردگار

يكى حاجتم را نمانى به كس

 برآرنده آن تو باشى و بس

دويم روزى من زجايى رسان

 كه منّت نبايد كشيد از خسان

سيم چون به مرگم اشارت بود

 به «الاّ تخا�?وا» بشارت بود

چهارم چنانم سپارى به خاك

 كه باشم زآلودگى گشته پاك

ششم آن كه رويم زشرم گناه

 در انبوه محشر نباشد سياه

به ه�?تم به نيكوترين حال من

بچربد ترازوى اعمال من

به هشتم به هنگام بيم �?زع

 زبان را نبايد نمودن جزع

نهم آن كه بر من به كردار زشت

 نبندند درهاى خرّم بهشت

دهم آن كه بر سير بالاى پ�?ل

بود گردن آزادم از بند و غل

ده و يك چو دوزخ زبانه كشد

 مرا لط�? تو بر كرانه كشد

ده و دو چو سرعت بود در حساب

 بود بر من آسان سؤال و جواب

سه و ده كه آن نامه هاى درشت

 به دست چپم نايد از سوى پشت

ده و چارمين آن كه بى ماجرا

 ببخشى بدين چارده تن مرا

 (حسام خوس�?ى)

وقت است اگر به دعوت ا�?دْعونى اَستَج�?ب

 دستى برآوريم به درگاه كبريا

يا رب به حق نقطه ا�?نّى اَنَا الغَ�?ور

 كاندر بسيط مركز عالم نيا�?ت جا

يا رب به حق آيت لاتَقن�?طوا كه هست

سرمايه سعادت و پيرايه رجا

يا رب به حق خامه مشكل گشاى «ك�?ن»

 كاو بست نقش نام تو بر لوح از ابتدا

يا رب به حق عرش كه تمجيد قدر او *

 م�?هوم نيست كان ز كجا بود تا كجا

يا رب به حق صاحب صور و به ن�?خ او

 آن دم كه گوش را نبود هوش از كجا

يا رب به آب ديده كرّوبيان پاك

 كز خو�?، چشمشان نبود خالى از ب�?كا

يا رب به حق كوثر و تسنيم و سلسبيل

 كان بر حبيب حضرت خود كرده اى عطا

يا رب به حق ابر بهاران كه مى رسد

 هر شب ز �?يض شبنم او خاك را نما

يا رب به حق غنچه كه از شرم عندليب

 چون نوعروس مانده پس پرده حيا

يا رب به تاب طرّه سنبل كه دم به دم

چون زل�? دلبران بگشايد ز هم صبا

يا رب به ساز بلبل عاشق كه هر سحر

 بر بوى گل ز روى چمن بركشد نوا

يا رب به انبياى معظّم كه كرده اند

 بى اجر و مزد حكمت تنزيل را ادا

يا رب به حق چارده معصوم متّقى

 آنها كه در س�?ينه چو نوحند ناخدا

يا رب به حق ع�?ّت مريم كه پاك بود

 از زلّت �?واحش و از تهمت زنا

يا رب به حسن و مال خديجه كه صر�? كرد

 در مقدم رسول تو بى شبهه و ريا

يا رب به حق چادر عصمت كه كرده اند

 دوشيزگان قدس بدو روى التجا

يا رب به دعوتى كه اجابت قرين اوست

 يا رب به حاجتى كه كند لط�? تو روا

يا رب در آن زمان كه تو مانى و ما و بس

 رحمت كنى و باز نگيرى ز ما عطا

مستوجب عذاب اليم و عقوبتيم

 ما را اگر به شرط�? عمل، مى دهى جزا

چون جان وداع قالب خاكى ما كند

 آه ار عنايت تو نباشد در آن عَنا

«ابن حسام» را عملى موجب ثواب

 گر نيست هست رحمت عام تو ملتجا

اميد من به رحمت بى منتهاى توست

 يا منتهى الرّجا مكن اميد من هَبا

دعوت چو بى درود محمّد تمام نيست

 صلّوا عليه، سيّدنا، اكرم الورى

 (حسام خوس�?ى)

يا رب! گناه اهل جهان را به ما ببخش

 ما را سپس به رحمت بى منتها ببخش

هرچند ما نه ايم سزاوار رحمتت

 ما را بدان چه نيست سزاوار ما ببخش

گ�?تى كه مستجاب كنم گر دعا كنى

 تو�?يق هم عطا كن و حال دعا ببخش

بگذر از آن گناه كه سدّ ره دعاست

 هم بر دعاى ما اثرى برملا ببخش

قصد از دعا، اجابت امر است، ورنه من

 خود كيستم كه با تو بگويم خطا ببخش

ما را شبى به باغ پر از نرگس �?لك

 يعنى: بدين كواكب نرگس نما، ببخش

تا بشك�?د به گلشن دل ها گل اميد

 ما را به �?يض لط�? نسيم صبا ببخش

ما را اميد ع�?و تو مغرور كرد و بس

 گر شد خطا، بدين سخن بى ريا ببخش

اين اولين گذشت تو نبود ز جرم ما

 بخشيده اى چنان كه به ما بارها ببخش

تا همچو ديگران به نوايى مگر رسيم

ما را به سوز سينه هر بينوا ببخش

دل هاى ما كه تيره شد از زنگ معصيت

 يا رب! به نور معر�?ت خود، ص�?ا ببخش

دور ار ز كاروان سعادت �?تاده ايم

 ما را به رهروان طريق و�?ا ببخش

آلوده از نخست نبوديم كامديم

 ما را به حسن سابقه، روز جزا ببخش

اشك ندامتى ن�?شانديم اگر ز چشم

ما را به چارده گهر پربها ببخش

روزى كه هر كسى به ش�?يعى برد پناه

ما را به آبروى شه انبيا ببخش

گر از خواص امّت مرحومه نيستيم

 ما را به لط�? عام شه اوليا ببخش

ما را ز اهل بيت ولايت اميدهاست

 تقصير ما به حرمت خيرالنسا ببخش

گيرم به ما معاويه ن�?س، چيره شد

 ما را به رأ�?ت حسن مجتبى ببخش

تا بر حسين عقل سليم اقتدا كنيم

 عصيان ما به خامس آل عبا ببخش

از شيخ و شاب چون همه بيمار غ�?لتيم

 در سايه امام چهارم، ش�?ا ببخش

در راه علم و معر�?ت از ما قصور شد

 ما را به علم باقر احمدسخا ببخش

تا جز طريق صدق و ص�?ا راه نسپريم

 ما را به زهد صادق حيدرعطا ببخش

زين تنگناى محبس تن تا برون رويم

 ما را به حلم موسى جع�?ر، بيا ببخش

از قربت ار به غربت دنيا �?تاده ايم

 عصيان ما به ساحت قدس رضا ببخش

ما را به آبروى جواد آن سپهر جود

 يعنى تقى به علم و عمل م�?رْتَقى(1) ببخش

يا رب، به سيّدالنقبا شاه دين، نقى

 ما را به راه دين، نظر كيميا ببخش

هرچند رحمت تو �?زون تر ز جرم ماست

ما را به حق عسكرى ذوالعطا، ببخش

عمرى ز ما اگرچه نديدى به جز خطا

يا ذاالكرم به مهدى صاحب لوا ببخش

ما را بدان دقيقه كه گلگون ب�?راق عشق

 بى مصط�?ى شد از ستم اشقيا ببخش

بر آن دمى كه دلدل ميدان پردلى

 بى مرتضى شد از ره جور و ج�?ا ببخش

يا رب، بدان دقيقه كه عنقاى قا�? عشق

 رو كرد در حريم شه كربلا ببخش

يعنى كه ذوالجناح �?لك سير شاه دين

 بى شاه شد به سوى حرم برملا ببخش

يا رب، بدان دقيقه و ساعت كه اهل بيت

 واق�? شدند زان خبر غم�?زا ببخش

 (صابر همدانى)

الهى مرا محرم راز كن

 در معر�?ت بر دلم باز كن

دلى ده كه باشد شناساى تو

 زبانى كه بستايد آلاى تو

چو با من در اول كرم كرده اى

 به �?ضل خودم محترم كرده اى

در آخر همان كن كه كردى نخست

 كه در هر دو حالت اميدم به توست

چو لط�?ت مرا رايگان آ�?ريد

خردمنديم داد و جان آ�?ريد

هم آخر به لط�? خودم دستگير

 به �?ضلت مرا رايگان درپذير

چو دانى كه بى زاد و بى توشه ام

هم از خرمن خويش ده خوشه ام

مبر آبم اى آبرويم به تو

 اميد من و آرزويم به تو

به روى من از كرده ناپسند

 درى را كه هرگز نبستى مبند

ز رحمت به رويم ز پيشم مران

 به قهر از در لط�?�? خويشم مران

كه برگيردم گر توام ب�?كنى

 كه بپذيردم گر توام رد كنى؟

اگر لط�? تو برنگيرد مرا

 كرا زهره كاندر پذيرد مرا

مخو�? است راهم دليلى �?رست

 گذر آتش آمد خليلى �?رست

اگر دوزخ اين ناسزا را جزاست

 تو آن كن كه از رحمت تو سزاست

من ار بى رهم از لئيمى خويش

 تو مگذار راه كريمىّ خويش

خط ع�?و دركش خطاى مرا

 ببخش از كرم كرده هاى مرا

مدر پرده من كه بى پرده ام

 به رويم ميار آن چه من كرده ام

به آب كرم د�?ترم را بشوى

 مريز اين سيه نامه را آبرو

اگر من گنهكارم اى كردگار

 تو آمرزگارى و پروردگار

سراپاى من گرچه آلايش است

 اميدم ز ع�?و تو، بخشايش است

 (حسام خوس�?ى)

ر�?تار تو با من اى خداوند كريم

آن است كه بوده با مسيحا و كليم

گويى كه نديده اى گناهى از من

 از بس كه رحيمى و غ�?ورى و حليم

* * *

گر برانى ور بخوانى زين درم

 غير از اين نيست جاى ديگرم

خانه ات را حلقه بر در مى زنم

 گرد بام خانه ات پر مى زنم

* * *

با��الها بر درت روى سياه آورده ام

 عمر از ك�? ر�?ته و بار گناه آورده ام

راه تاريك است وليكن آيه «لاتقنطوا»

 روشنى با خود من گم كرده راه آورده ام

* * *

شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز

 صد نعل گنه در آتشم هست هنوز

با آن كه نه روى توبه مانده است و نه عذر

 از دوست اميد بخششم هست هنوز

* * *

اى باب هدايتت به خلقان همه باز

 اشيا همه را به درگهت روى نياز

هرچند كنم گناه آرم به تو روى

 هرچند غلط كنم ره آيم به تو باز

* * *

بر بنده روسياه يا رب تو ببخش

 بر عاجز بى پناه يا رب تو ببخش

از ع�?و و عطا ملول هرگز نشوى

 من هرچه كنم گناه يا رب تو ببخش

* * *

ابروى تو قبله نمازم باشد

 ياد تو گره گشاى رازم باشد

از هر دو جهان بر�?كنم روى نياز

 گر گوشه چشمت به نيازم باشد

                                                                                                           شاعر؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.