شكر خدا زيارت پيغمبر آمديم

 تو�?يق يار شد كه سوى اين در آمديم

ما لايق حضور تو هرگز نبوده ايم

لط�? تو بود اين كه به اين محضر آمديم

آلوده ايم و از گنه خويش شرمسار

 با دست هاى خالى و چشم تر آمديم

اى مهربان�? بنده نواز و بزرگوار

 ما خائ�? از محاسبه محشر آمديم

ما دلشكسته ايم، وليكن اميدوار

 ما را زخود مران كه بر اين باور آمديم

با آرزوى ديدن مهدى«عج» در اين ديار

 از مروه تا ص�?اى تو چون هاجر آمديم

بوى گلى است در عر�?ات از حضور تو

 سوى گل وجود تو ما با سر آمديم

ما داغدار كوچ�? هزاران ستاره ايم

 گريان ولى زداغ�? گل ديگر آمديم

داغ بزرگ، مد�?ن پنهان �?اطمه است

 ما در پى زيارت�? اين مادر آمديم

 (جواد محدثى)

در درگهت، يكى زغلامانم

نام تو، زينت�? لب و دندانم

تو برتر از هرآنچه به وص�? آيد

 من كمتر از هرآنچه كه مى دانم

غ�?ّارى و كريم و خطاپوشى

 من صاحب معاصى�? پنهانم

شايد مرا نگاه�? تو گيرد دست

 ورنه �?ري�� خورده شيطانم

تو آن خداى خالق و رحمانى

 من، بنده حقير و پشيمانم

بگذشته از شماره و حدّ و حصر

 اندازه خطا و گناهانم

با اين همه گناه كه من دارم

 چون ادّعا كنم كه مسلمانم؟

در چاه�? ن�?س خويش گر�?تارم

 از جهل خويش سر به گريبانم

شرمنده ام، زيان زده ام، خامم

 من بنده �?رارى و ترسانم

خاكم، گ�?لم، كَ�?َم، خس و خاشاكم

خارم، خَسَم، �?قيرم و نادانم

تا كى به درگه�? كرمت دوزم

 اين ديدگان خسته و گريانم

آن كس كه نيست لايق�? احسانت

 آن كس كه هست شي�?ته، من آنم

يك لحظه گر نظر �?كنى بر من

 يك عمر، سر�?رازم و خندانم

سيلاب�? خون به چهره زرد�? من

 جارى شده زديده گريانم

چون دل، سراى توست، نه بيگانه

 در راه دل نشسته و دربانم

حاشا كه جز تو، ره به دلم يابد

 جانم �?دايت، اى همه جانانم

 (جواد محدّثى)

يا رب به ما تو قدرت ترك خطا بده

 تو�?يق بندگى بدون ريا بده

از بحر بى كرانه الطا�? خويشتن

بر آنچه لايقيم به ما اى خدا بده

از ما بگير كينه و كبر و حسد ولى

 بر ما ص�?اى باطن و صدق و ص�?ا بده

ما مجرم و تو مجرى ديوان كي�?رى

 حكم برائت گنه ما به ما بده

ما بنده ايم ذات تو بخشنده و رحيم

 از خوان نعمتت نعمتى بر گدا بده

خون شد زهجر كرب�? و بلا قلب شيعيان

بر دست ما تو تذكره كربلا بده

گويد به طعنه خصم كه مهديتان كجاست

 لط�?ى نما و مهدى ما را به ما بده

«ژوليده» عاشق است ولى عاشق حسين

 يا رب مريض عشق و ص�?ا را ش�?ا بده

 (ژوليده نيشابورى)

هوس هرجا نهد پا را تمنّا مى شود پيدا

 چنانكه اسم هر كس از مسمّا مى شو�� پيدا

به دنيا دل مبند اى دل كه دنيا جاودانى نيست

 كه معيار على از ترك دنيا مى شود پيدا

در اين دنيا بكن كارى كه بتوان بهره بردارى

 كه قدر عمر ما در روز عقبا مى شود پيدا

زسيما پى توان بردن كه در طينت چه مى باشد

 بلى هرجا كه صورت هست، معنا مى شود پيدا

به زور و زر مناز اى دل كه حق �?رموده در قرآن

 مقام و ارزش انسان زتقوا مى شود پيدا

مشو از مرگ خود غا�?ل كه بهر بردنت اى دل

اگر پيدا نشد امروز، �?ردا مى شود پيدا

مكن سرپيچى از حظّ�? على و آل چون �?ردا

 تو را خطّ امان از حبّ مولا مى شود پيدا

 (ژوليده نيشابورى)

الهى بى پناهان را پناهى

 به سوى خسته حالان كن نگاهى

مرا شرح پريشانى چه حاجت

 كه بر حال پريشانم گواهى

خدايا تكيه بر لط�? تو دارم

كه جز لط�?ت ندارم تكيه گاهى

دل سرگشته ام را رهنما باش

كه دل بى رهنما ا�?تد به چاهى

نهاده سر به خاك آستانت

گدايى، دردمندى، عذرخواهى

گر�?تم دامن بخشنده اى را

كه بخشد از كرم كوهى به كاهى

خوشا آن كس كه بندد با تو پيوند

خوشا آن دل كه دارد با تو راهى

زنخل رحمت بى انتهايت

 بي�?كن سايه بر روى گياهى

به آب چشمه لط�?ت �?رو شوى

اگر سر زد خطايى، اشتباهى

مران يا ربّ زدرگاهت «رسا» را

 پناه آورده سويت بى پناهى

 (دكتر قاسم رسا)

هر كه عارى از ريا گردد ص�?ايش مى دهند

 چون كه گردد باص�?ا بر ديده جايش مى دهند

اهل تقوا را به محشر امتياز ديگريست

 گرچه اين جا بيشتر جام بلايش مى دهند

بى بها بودن به نزد خلق گنجى پربهاست

 خاك چون آدم شود قدر و بهايش مى دهند

هر كسى از راه �?همش مى كند درك سخن

 هرچه سوز�? نى �?زون باشد نوايش مى دهند

آب حيوان خضر را رمز نجات مرگ نيست

 �?انى �?ى الله را آب بقايش مى دهند

همچو يوس�? در جوانى ترك شهوت كن كه ن�?س

 هرچه كام دل برآرد اشتهايش مى دهند

از مقام لا به ا�?لاّالله انسان مى رسد

 هر كه اين معنى نداند حكم لايش مى دهند

ق�?ل جنّت را كليدى هست در دست على

هر كه را خواهد على ا�?ذن سرايش مى دهند

 (ژوليده نيشابورى)

گذشت عمر و بيا غ�?لت از ا�?له مكن

 بس است خيره سرى ديگر اشتباه مكن

هر آنچه نامه نوشتى تو از گناه بس است

 بيا و توبه كن و نامه اى سياه مكن

به ميهمانى خود خوانده ات خدا اينك

بيا و وقت گرانمايه را تباه مكن

به درك اين زمانه اگر نكوشيدى

 بيا و غ�?لت از اين مابقى�? ماه مكن

اگر كه چشم ش�?اعت به مرتضى دارى

به چشم بد به كسى در جهان نگاه مكن

براى آن كه به مقصد رسى بدون خطر

 بيا و ن�?س دنى را ر�?يق راه مكن

كليد گنج سعادت ب�?وَد به دست عمل

 بكوش در عمل و ترك پايگاه مكن

شعار شاعر «ژوليده» روز و شب اين است

 گذشت عمر و بيا غ�?لت از گناه مكن

 (ژوليده نيشابورى)

 (1)

خدايا! بر در تو بنده توست

همى خواهان آن گلْ خنده توست

تو روى نازنين از من مگردان

بزرگى و كرم زيبنده توست

 (2)

خدايا! اى رحيم بنده پرور

 بكن ابر كرم را سايه گستر

نمى بينم به جز ذاتت غ�?ورى

بميرانم كنون پاك و مطهّر

 (3)

خداوندا! طمع دارم �?راوان

 به لط�? و بخششت با چشم گريان

سزاوار عذابى جانگزايم

 ببخشا اى طبيب دردمندان

 (4)

خدايا! شرمسارم شرمسارم

 به غير از كوى تو جايى ندارم

دل من برده ن�?س پلشت است

 به لط�? و رحمتت چشم انتظارم

 (5)

خداوندا! شبى دمساز خود كن

مرا پروان�� جانباز خود كن

چشمان شهد وصالت را به جانم

اسير درگه پر راز خود كن

 (6)

خداوندا! منم عبد گنه كار

 اسير ن�?س بند انديش و بدكار

مرا شرم آيد از گ�?تار و كردار

تويىّ�? و من، من عاصىّ و تو غ�?ّار

 (7)

خدايا! جرمم از حد گشته ا�?زون

شده قلبم سياه و دل پر از خون

مرا رنجى است جانكاه و كشنده

 به �?ريادم برس اكنون! اكنون!

 (8)

خدايا! روشنى بخش جهانى

 حبيب و مونس صاحب دلانى

مرا مغضوب درگاهت نميران

تو غ�?ّار الذنوب و مهربانى

 (9)

خدايا! گ�?ته اى تو به پذيرم

 گنه كاران بد را دستگيرم

 

من بد را ببخشا و بيامرز

 بكن لط�?ى كه با عشقت بميرم

 (10)

خداوندا! منم با ناله همدم

 شريك غصّه ها و محنت و غم

قبولم كن كه هستم شرمسارت

 تمام كرده هايم ناقص و كم

 (رحيم كارگر «پارسا»)

لحظه اى خود را بيا از خويشتن بيگانه كن

 ديدنى ها را �?داى ديدن جانانه كن

تا به كى م�?ى از سبوى غير مى نوشى بيا

از سبوى رحمت حق باده در پيمانه كن

گنج در ويرانه پنهان ست بايد رنج كرد

گنج بى رنج ار كه خواهى خويش را ويرانه كن

تا نگردد از پريشانى پريشان خاطرت

هر كجا ديدى پريشان گيسوانى شانه كن

هر كجا ديدى كه عقل تو حري�? ن�?س نيست

 عقل را بگذار و خود را در جهان ديوانه كن

همچو شمعى �?يض بخش ديگران باش و بسوز

در مقام جان�?شانى خويش را پروانه كن

بهر تاريكى گور�? خويش شمعى بر�?روز

 �?كر �?ردا و حساب خالق جانانه كن

در مقام خاكسارى همچنان خورشيد باش

خدمت خلق خدا با همّتى مردانه كن

پند عبرت مى دهد «ژوليده» با پندش تو را

تا نگرديدى اسير دام ترك دانه كن

 (ژوليده نيشابورى)

الهى مرده ام من زنده ام كن

 �?قيرم دولت پاينده ام كن

الهى راه را گم كرده ام من

ازين جويندگى يابنده ام كن

الهى سوختم در آتش جهل

 رها از آتش سوزنده ام كن

اگر عمرى گنه كردم الهى

كرم بر عمر باقى مانده ام كن

غلامم سرخط آزادى ام ده

 زغ�?لت برده ام من بنده ام كن

اگر شرمى نكردم از تو يا رب

 تو با بخشندگى شرمنده ام كن

به آب رحمتت پاك از سياهى

 در اين شام سيه پرونده ام كن

تهى دستم بگير از لط�? دستم

زپا ا�?تاده ام پوينده ام كن

غمم از حد گذشته شادى ام بخش

سراپا گريه ام من، خنده ام كن

من «ژوليده» مى گويم به زارى

الهى مرده ام من، زنده ام كن

 (ژوليده نيشابورى)

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.