وداع اى ماه عشق و جوشش و شور

وداع ای ماه حق و تابش نور

وداع اى شا�?ع مقبول درگاه

وداع اى استان عصمت الله

چه دلهاى �?سرده شاد كردى

چه جانهاى گران ازاد كردى

چه دولتها به ارزانى كه دادى

چه درهايى به رحمت برگشادى

چه ا�?رادى ز تو سامان گر�?تند

برات از آتش و شيطان گر�?تند

شياطين را همه در بند كردى

ولى الله را خرسند كردى

لقاى حق كه بس ميبود دشوار

رهش را يمن تو گرديد هموار

تو خود نور خداى مهربانى

جمال حضرت ان دلستانى

در اين مدت كه مهمان تو بوديم

به دامان امان بخشت غنوديم

تقلايى اگر كرديم گه گاه

رضايت را به جان جستيم اى ماه

                                                                                                           شاعر؟؟؟

رمضان ، شهر عشق و عر�?ان است

رمضان ، بحر �?يض و احسان است

رمضان ، ماه عترت و قرآن

گاه تجديد عهد و پيمان است

رمضان امتداد جاده نور

در گذرگاه هر مسلمان است

ماه تحكيم اشنائيها

ماه تعطيل قهر و حرمان است

ماه شب زنده دارى عشاق

ماه بيدار باش وجدان است

ماه اشك و خروش و ناله و اه

ماه برگشت هر پشيمان است

ماه تحصيل دانش و تقوى

ماه تطهير و ماه ايمان است

ماه اكرم عترت و قرآن

ماه اط�?اء نار نيران است

                                                                                                          شاعر؟؟؟

خوشا به نيمه شبى با خدا ص�?ا كردن

 زبان حال گشودن زدل دعا كردن

تمام لذّت عالم نمى رسد قدرش

 به يك دقيقه مناجات، با خدا كردن

به صد هزار قبولى عمره مى ارزد

 به دهر يك گره از كار خلق وا كردن

به ادّعا نتوان برد بهره اى �?ردا

 كه بهره از عمل آيد نه ادّعا كردن

در اين سراى دو در، از درى درآ اى دوست

 كه حاجتى بتوان از كسى روا كردن

براى جلب رضاى خدا بكوش اى دل

 كه مشكل است خدا را زخود رضا كردن

به زرق و برق زر اى دل مناز، مى بازى

 كه كار زر، بود از حق تو را جدا كردن

بهشت برگ عبورش محبّت مولاست

 خوشا به حبّ على دورى از خطا كردن

 (ژوليده نيشابورى)

 

هر كه بر لط�? خداى خود توكّل مى كند

 گر كشد بار غم عالم تحمّل مى كند

بيمى از آتش مكن وقت توكّل چون خليل

 ��ز توكّل آتش نمرود هم گ�?ل مى كند

جام گردون از غم عالم نمى گردد تهى

 قدر وسعش هر كسى از آن تناول مى كند

بيشتر از خوان دوزخ نان غ�?لت مى خورد

هر كه عمر خويش را صر�? تغا�?ل مى كند

نيست در قاموس هستى هيچ كارى بى حساب

كار را هر كس به مبناى تعادل مى كند

خط و مشى زندگى را نيست جبر انتخاب

هر كسى با �?كر خود سير تكامل مى كند

در سراب�? زندگى لب تشنه از حق غا�?ليم

ورنه زير پاى ما صد چشمه قل قل مى كند

 (ژوليده نيشابورى)

خداوندى چنين بخشنده داريم

 كه با چندين گنه اميدواريم

كه بگشايد درى كايزد ببندد

بيا با هم در اين درگه بناليم

خدايا! گر بخوانى ور برانى

جز انعامت در ديگر نداريم

سرا�?رازيم اگر بر بنده بخشى

وگرنه از گنه سر برنياريم

زمشتى خاك ما را آ�?ريدى

چگونه شكر اين نعمت گزاريم

تو بخشيدى روان و عقل و ايمان

وگرنه ما همان مشت غباريم

تو با ما روز و شب در خلوت و ما

شب و روزى به غ�?لت مى گذاريم

نگ�?تم خدمت آورديم و طاعت

كه از تقصير خدمت شرمساريم

مباد آن روز در درگاه لط�?ت

 به دست نااميدى سر بخاريم

خداوندا! به لط�?ت با صلاح آر

 كه مسكين و پريشان روزگاريم

(سعدى شيرازى)

چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران

 چه شبى كه �?يض و رحمت، رسد از خدا چو باران

چه شبى كه تا سحرگاه، ز�?رشتگان «الله»

 بركات آسمانى، برسد به جان نثاران

شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است

شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران

شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار

 شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران

شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان

شب بندگان خالص، شب راز رستگاران

شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت

 شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران

شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب

 شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران

چه بسا كه تا سحرگاه، س�?ر شبانه ر�?تيم

 كه مگر نسيم لط�?ى، بوَزَد در اين بهاران

چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى

ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران

تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان

 گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران

تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته

تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران

دل دردمند ما را، تو ش�?ايى و تو درمان

 به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران

به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت

 به �?رشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران

شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا

 ز �?روغ خود بتابان، به دل اميدواران

 (جواد محدّثى)

اى دل زچه رو طاعت دادار نكردى؟

 خو�?ى زعذاب و شَرَر�? نار نكردى؟

يك عمر تو را داد خدا مهلت و هيهات

 دل را بَرى از صحبت اغيار نكردى؟

گ�?تم كه مكن پيروى از ن�?س بدانديش

 كردى تو از او پيروى و عار نكردى؟

گ�?تم كه مرو از ره بيراهه كه چاه است

 ر�?تى و هراسى زشب تار نكردى؟

گ�?تم به ره خير بكن سيم و زر ايثار

بس سيم گر�?تى و زر ايثار نكردى؟

گ�?تم كه مزن تيشه تو بر ريشه اسلام

 رحمى تو بر اين نخل پر ازبار نكردى؟

مزد زحمات على و آل ندادى

 شرمى ز رخ احمد مختار نكردى؟

دستى به سر ط�?ل يتيمى نكشيدى

 وز پاى به ره مانده برون خار نكردى؟

در مرگ كسى قطره ا��كى ن�?شاندى

 همدردى خود را به كس اظهار نكردى؟

جز �?تنه و شر از تو دگر كار نيايد

 از خير چه ديدى كه تو اين كار نكردى؟

صد بار بدى كردى و ديدى ثمرش را

 نيكى چه بدى داشت كه يك بار نكردى؟

«ژوليده» مزن دَم به عمل كوش كه كارى

از بهر خود از گ�?تن اشعار نكردى؟

 (ژوليده نيشابورى)

واى از آن دل كه درى رو به خدا باز نكرد

 تا �?راسوى ملك، همت پرواز نكرد

بال نگشود و خيال و سر پرواز نداشت

 با شهيدان خدا زمزمه اى ساز نكرد

در حصار تن خود ماند و وجودش پوسيد

 خطر عشق نكرد و س�?ر آغاز نكرد

ديد نجواى شب و حادثه و سوز دعا

 پر به خلوتكده زمزمه ها باز نكرد

عرق شرم به پيشانى خود، هيچ نديد

 خويش را با ن�?س لاله هم آواز نكرد

بارها شاهد خاكستر نخلى سرسبز

 بود اما س�?رى آن طر�? راز نكرد

اى صدا�?سوس كه اين �?رصت بشكوه گذشت

 مى توانست ولى حي�? كه اعجاز نكرد

 (غلامرضا كاج)

گر گناهى كردم و دارم، خداوندا ببخش

 چون گنه را عذر مى آرم، خداوندا ببخش

پاى خجلت را روايى نيست بر درگاه تو

 دست حاجت پيش مى دارم، خداوندا ببخش

گر گناهم سخت بسيار است رحمت نيز هست

 بر گناه سخت بسيارم، خداوندا ببخش

چون پذير�?تار بدر�?تار نادانان تويى

 بر من نادان و ر�?تارم، خداوندا ببخش

پيشت از روز «الست» آوردم اقرار «بلى»

 هم بر آن پيشينه اقرارم، خداوندا ببخش

بخششت عام است و مى بخشى سزاى هر كسى

 گر به بخشايش سزاوارم، خداوندا ببخش

نااميدى بردم از ياران، كه مى اندوختم

 روز نوميدى تويى يارم، خداوندا ببخش

آبرويم نيست اندر جمع خاصان را، ولى

 آب چشمم هست و مى بارم، خداوندا ببخش

عال�?مى بر عيب و تقصيرم تو، يارب! دست گير

 واق�?ى بر غيب و اسرارم، خداوندا ببخش

گ�?ته اى: بر زارى ا�?تادگان بخشش كنم

 اينك آن ا�?تاده زارم، خداوندا ببخش

گر به دلدارى دل مجروح من ميلى نمود

 بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا ببخش

ور چشيدم شربتى بيخود زروى آرزو

 زآرزوى خود، به آزارم، خداوندا ببخش

«اوحدى»وار از گناه خود �?غانى مى كنم

 بر �?غان اوحدىوارم، خداوندا ببخش

 (اوحدى مراغه اى)

اين منم، بيدار، از هول گناه

 مى كنم، بر آسمان شب، نگاه

اين منم، از راه دور ا�?تاده اى

رايگان، عمر خود از ك�? داده اى

اين منم، در دست�? غ�?لت ها اسير

اى خداى مهربان، دستم بگير

گرچه من پا تا به سر، آلوده ام

 ر�?خ به درگاه تو آخر سوده ام

جانم از غم سوزد و، دارم خروش

 اى خداى رازدار پرده پوش

آمدم، با چشم گريان آمدم

گر گنه كارم، پشيمان آمدم

يا رئو�? يا رحيم و يا ر�?يع

 چارده معصوم را آرم ش�?يع

ناگهان، آمد به گوش دل ندا

 مژده اى از رحمت بى انتها:

«يا ع�?بادى، اَلَّذ�?ينَ اَسْرَ�?�?واْ»

 از نويد رحمتم، «لا تَقْنَط�?واْ»

با چنين رأ�?ت كه مى خوانى مرا

 كى خداوندا، بسوزانى مرا

كى شود نوميد، از رحمت «حسان»

تا كه دارد چون تو ربّى مهربان

 (چايچيان «حسان»)

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.