الهي  عاشقم   من   بر  وصالت

كه   هر  جا   بنگرم   بينم   جمالت

جهان را آ�?ريدي بي كم و كاست

همه عالم  به  �?رمان  تو  بر پاست

زمين  را   مسكن   آدم  نمودي

براي  راحتش   نعمت      �?زودي

به دريا عالمي ديگر نهان است

به صحراعاقلان را صد نشان است

به  كوه وجنگل و باغ و چمنزار

نهادي  تو    چه   نعمتهاي  بسيار

ز  هر  شاخ  درختي  در بهاران

نمايان  مي شود   غنچه    �?راوان

�?رستادي   تو  باران را چه زيبا

براي  تشنه گان در كوه  و صحرا

زمين راروشني دادي به خورشيد

شبش زيبا  شده  با ماه  و  ناهيد

بهار  و صي�? و  پاييز و زمستان

براي   عاشقان    رمزي   نمايان

بهاران   می شود  بر  پا   قیامت

ز هر شاخی شکو�?ه  کرده قامت

دوباره   در خزان ��يميرد  اشجار

نمودي عبرتي   بر  خلق   بيدار

تو  آتش  را   ز  چوبي  آ�?ريدي

به هر جسمي ز روح خود دميدي

همه  عالم به تسبيح  و سجودند

همه شاكر كه از ا و در وجودند

خداوندا   هدایت   کن    دلم  را

دل   وامانده     بی حاصلم   را

توئي   تنها     اميد   بي پناهان

توئي   بخشنده    كل   گناهان

مرا   تنها   وصالت    آرز   باد

ندارم خوشتراز وصل تو در یاد

 

شعر از درویش

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی

نروم جز بهمان ره که توام راهنمائی

بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی

همه درگاه تو جویم ، همه از �?ضل تو پویم   

همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی 

تو نمایندة �?ضلی تو سزاوار ثنائی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و سخائی

لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی

حكيم سنايي

بنام آنکه نامش حرز جانست

کلید گنج هر صاحب بیانست

بنام او زبانها جمله گویاست

کلام ناطق از آن نغز و شیواست

چوشد آغاز هر گ�?ته بنامش

بخوانند اهل دل خیرالکلامش

کنم من هم بدو این نامه آغاز

که تا ا�?تد قبول نکته پرداز

بنامش نامه را زیور نمایم

از آن بر زیور د�?تر �?زایم

خداوند عطابخش و خطاپوش

کرم �?رمای عقل و دانش و هوش

که بخشاینده الاهستی است

پدید آرندة بالا و پستی است

خداوندی که از آمیزش خاک

پدید آورد هر این عنصر پاک

روان پاک خود در وی دمیدی

زهر شیئی مر او را برگزیده­ی

یکتای اص�?هانی

الهی دلی ده که جای تو باشد

لسانی که در وی ثنای تو باشد

الهی بده همتی آنچنانم....

که سعیم وصول بقای تو باشد

الهی چنانم کن از عشق خودمست

که خواب و خورم از برای تو باشد

الهی عطاکن ب�?کرم تونوری

که محصول �?کرم دعای تو باشد

الهی عطاکن مرا گوش قلبی

که آن گوش پر از صدای تو باشد

الهی چنان کن که این عبدمسکین

برای تو خواند برای تو باشد

الهی عطا کن بر این بنده چشمی

که بینائیش از ضیای تو باشد

الهی چنانم کن از �?ضل و رحمت

که دائم سرم را هوای تو باشد

الهی چنانم کن از عیب خالی        

که هستیم محو و �?نای تو باشد

الهی مرا ح�?ظ کن از مهالک

که هر کار کردم رضای تو باشد

الهی ندانم چه بخشی،کسیرا

که هم عاشق و هم گدای تو باشد

الهی بطوطی عطاکن بیانی

که نطقش کلید عطای تو باشد

طوطی همدانی

ای همه هستی ز تو پیدا شده

خاک ضعی�? از تو توانا شده

زیرنشین علمت کاینات

ما بتو قائم چو تو قائم بذات

هستی تو صورت پیوند نه

تو بکسی کس بتو مانند

آنچه تغییر نپذیرد توئی

وانکه نمرده­ست ونمیرد توئی

ما همه �?انی و بقا بس تراست

ملک تعالی و تقدس تراست

خاک ب�?رمان تو دارد سکون

قبة خضرا تو کنی بیستون

جز تو �?لک را خم چوکان که داد

دیک جسد را نمک جان که داد

تا کرمت راه جهان برگر�?ت 

پشت زمین بارگران برگر�?ت

گرنه زپشت کرمت زاده بود

نا�? زمین از شکم ا�?تاده بود

عقد پرستش زتو گیرد نظام

جز بتو برهست پرستش حرام

هرکه نه گویای تو خاموش به

 هرچه نه یاد تو �?راموش

ساقی شب دستکش جام تست

مرغ سحر دستخوش نام تست

پرده برانداز برون آی �?رد

گرمنم آن پرده بهم در نورد

عجز �?لک را ب�?لک وانمای  

عقد جهان را زجهان واگشای

نسخ کن این آیت ایام را 

مسخ کن این صورت اجرام را

حر�? زبان را بقلم بازده 

وام زمین را بعدم بازده

ظلمتیان را همه بی نور کن 

جوهریان را زعرض دور کن

کرسی شش گوشه بهم در شکن

منبر نه پایه بهم در �?کن

حقه مه بر گل این مهره زن 

سنگ زحل بر قدح زهره زن

دانه کن این عقد شب ا�?روز را 

پر بشکن مرغ شب و روز را

آب بریز آتش بیداد را

زیرتر از خاک نشان باد را

د�?تر ا�?لاک شناسان بسوز

دیدة خورشید پرستان بسوز

ص�?رکن این برج زطوق هلال

باز کن این پرده زمشتی خیال

تا بتو اقرار خدائی دهند 

بر عدم خویش گواهی دهند

غنچه کمر بسته که ما بنده­ایم 

گل همه تن جان که بتو زنده­ایم

منزل شب را تو دراز آوری

روز �?رو ر�?ته تو بازآوری

گرچه کنی قهر بسی را زما

روی شکایت نه کسی را زما

��وشنی عقل بجان داده­ای

چاشنی دل بزبان داده­ای

چرخ روش قطب ثبات از تو یا�?ت

باغ وجود آب حیات از تو یا�?ت

غمزة نسرین نه زباد صباست 

کز اثر خاک تواش توتیاست

پردة سوسن که مصابیح تست

 جمله زبان از پی تسبیح تست

بنده نظامی که یکی گوی تست

در دو جهان خاک سر کوی تست

خاطرش از معر�?ت آباد کن 

گردنش از دام غم آزاد کن

نظامی گنجوی

الا تا بکی از در دوست دوری

گر�?تار دام سرای غروری

نه بردل ترا از غم دوست دردی

نه بر چهره از خاک آن کوی گردی

نه گلزار معنی ، نه رنگی، نه بوئی

ازین کهنه گنبد چه­هائی چه­هوئی

ترا خواب غ�?لت گر�?تست در بر

چه خواب گرانست الله اکبر

چرا همچنین عاجز و بینوائی

بکن جستجوئی مزن دست و پائی

سئوال علاج از طبیبان دین کن

توسل بارواح آن طیبین کن

دو دست دعا را برآور بزاری

همیگو بصد عجز و صد خواستاری

الهی بخورشید اوج هدایت

الهی ، الهی ، بشاه ولایت

الهی بزهرا، الهی بسبطین،  

که میخواندشان مصط�?ی قره العین

الهی،بسجاد آن معدن علم

 الهی بباقر شه کشور علم

الهی بصادق، امام اعاظم

 الهی باعزار موسی کاظم

الهی بشاه رضا قائد دین

بحق تقی خسرو ملک تمکین

الهی بحق نقش شاه عسکر

بدان عسکری کز �?لک داشت لشگر

الهی بمهدی که سالاردینست

شه پیشوایان اهل یقین است

که بر حال زار بهائی عاصی

سر د�?تر اهل جرم و معاصی

که در دام ن�?س و هوی او�?تاده 

 بلهو و لعب عمر بر باد داده

ببخشای و از چاه حرمان برآرش 

 ببازار محشر مکن شرمسارش

برون آرش از خجلت روسیاهی

 الهی، الهی ، الهی، الهی

شیخ بهاء�?الدین

راه گم کردم، چه باشد گر براه آری مرا

رحمتی بر من کنی قدر و پناه آری مرا

می نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه 

خو�? آن ساعت که باروئی چوکاه آری مرا

راه باریکست و شب تاریک ، پیش خودمگر  

با �?روغ نور آن روی چو ماه آری مرا

رحمتی داری که بر ذرات عالم تا�?تست

با چنان رحمت عجب!گردر گناه آری مرا

شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از �?روغ

چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا

د�?تر کردارم آنساعت که گوئی باز کن

از خجالت پیش خود در آه وآه آری مرا

منکه چون خود را نمی بندم کمر دربندگی

کی چو خورشید منور در کلاه آری مرا

اسب خیرم لاغرست و خنجر کردار کند

  آن نمی آرم که در قلب سیاه آری مرا

لا�? یکتائی زدم چندانکه ��یر بار عجب

بیم آنستم که با پشت دوتا آری مرا

هرزمان از شرم تقصیری که کردم در عمل

همچو کشتی را بچشم اندر شنا آری مرا

خاطرم تیره ست و تدبیرم کژ و کارم تباه

باچنین سرمایه کی، در پیشگاه آری مرا

گر حدیث من بقدر جرم من خواهی نوشت

همچو روی نامه با روی سیاه آری مرا

سهل باشد اوحدی بادیگران هر کارو لیک

آه از آن ساعت که پیش تخت شاه آری مرا

 

اوحدی مراغه­ای

هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا

آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا

در دل آهنگ حجاز است زهی یاری بخت

گریک آهنگ در این پردة شود راست مرا

سرم از دایرة صبر برون خواهد شد

شاید اربگسلم این بند که در پاست مرا

از خیال حجر اسود و بوسیدن او

آب زم زم همه در عین هویداست مرا

دل من روشن از آنست که در روزن �?کر

ریگ آن بایده در دیدة بیناست مرا

بر سر آتش سوزنده نشینم هردم

از هوای دل آش�?ته که برخاست مرا

دلم از حلقة آن خاندان مبادا محروم

کز جهان نیست جز این مرتبه درخواست مرا

از هوی و هوس خویش جدا باش ای دل

خاک آن خانه و آن خانه خداباش ای دل

 

اوحدی مراغة ای

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.