رسیده نوبتمان باید امتحان بدهیم

خدا کند بگذارد خودی نشان بدهیم

رسیده وقت نماز رشادت و مردی

نمی شود که من و تو �?قط اذان بدهیم

اگر که داد دوباره جواب سر بالا

بگو چگونه جوابی به این و آن بدهیم

بیا که عهد ببندیم و قول مردانه

به هم دهیم که قبل از حسین جان بدهیم

به حاجت دل خود می رسیم اگر او را

قسم به پهلوی بانوی قد کمان بدهیم

بخند و غصه نخور چون به قلبم ا�?تاده

اجازه می دهد آخر خودی نان بدهیم

                         محسن مهدوی

دوست دارم این دو گل را نذر چشمانت کنم

بیش از این چیزی ندارم تا که احسانت کنم

این دو گل که جای خود من نیز قابل نیستم

خاک پایت گردم و جان را به قربانت کنم

گ�?ته ام از پهلوی بشکسته نامی آورند

تا مگر راضی به اذن این دو ط�?لانت کنم

شانه بر مو سرمه بر چشم و حمایل بسته اند

مستشان با گ�?تن ذکر حسین جانت کنم

من خجالت می کشم از خیمه ها آیم برون

نیستم راضی که یک لحظه پریشانت کنم

داغ اکبر داغ های دیگرم برده زیاد

من �?قط گریه بر آن خورشید تابانت کنم

               جواد حیدری

کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم

باز هم باعث خشنودی مادر بشویم

نکند دیر شود لحظه پرواز از خاک

کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشیم

پس بگیرید ز ما منصب سرداری را

قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم

آبرویی که خدا داده به ما می ریزد

اگر از قا�?له جا مانده و آخر بشویم

ما نداریم بهایی مگر از لط�? خدا

پیش مرگان علی اکبر و اصغر بشویم

قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا

زائر �?اطمه و ساقی کوثر بشویم

                      محسن مهدوی

 تا صوت قرآن از لب آنها مي آيد

ك�?ر�? تمام نيزه ها بالا مي آيد

دجال هاي كو�?ه درحال �?رارند

دارد سپاه زينب كبري مي آيد

سدّ سپاه ك�?ر را درهم شكستند

تكبيرهاي حضرت سقا مي آيد

انگار كه زخم �?دك سر باز كرده

ازهرطر�? �?رياد يا زهرا مي آيد

  خون علي گويان عالم را بريزيد

اي دشنه ها، تازه ترين �?توا مي آيد

آداب جنگ كربلا مثل مدينه است

چون ضربه هاشان سمت پهلوها مي آيد

اي نيزه داران، نيزه هاتان را مكوبيد

روز مبادا،عصرعاشورا مي آيد

خون گلوشان خاك را بي آبرو كرد

آسيمه سربا طشت خود يحيي مي آيد

اي تيغ هاي ك��د، با تقسيم سرها

چيزي از آنها گيرتان آيا مي آيد؟

اين اولين باريست كه از پشت خيمه

دارد صداي گريه ي آقا مي آيد

زينب بيا از خيمه ها بيرون، كه تنها

با ديدن تو حال آقا جا مي آيد

                                              وحید قاسمی

ای برادر که به خون خ�?ته همه لشگر تو

ر�?ته از دست علمدار و علی اکبر تو

گر کسی نیست مخور غصه منو ط�?لانم

همچو پروانه بگردیم  به دور سر تو

عهد بستیم بلا را همه تقسیم کنیم

مانده جا از دگران خواهر غم پرور تو

من خجالت زده از نجمه و از لیلایم

که چو آنان نشده خواهر تو یاور تو

دو گل سرخ ک�?ن پوش مرا هم بپذیر

که عقب مانده¬ام از دادن گل در بر تو

خواهد ای پاره جان از پی همدردی تو

تا ببیند چو دلت داغ پسر خواهر تو

  حیدر توکلی

کودکانی عاشق و دلداده پروردم حسین

تا جوان گشتند قربان توآوردم حسین

سیرشان دادم که شیر کربلای تو شوند

هر دو را نذر علی اکبرت کردم حسین

گر چه ناقابل ترین هدی دو ط�?ل زینبند

اذن تو درمان بود بر قلب پر دردم حسین

داغ تو در پیش مظلومی تو هیچ است هیچ

من پریشان تو بین قوم نا مردم حسین

کودکانم جای خود،گر رخصتی بر من دهی

سینه و و سپر دور تو می گردم حسین

غیرت این دو ز جنس غیرت سقای توست

هر دو را رزمنده راه تو پروردم حسین

در وجود این دو صبر و طاقت این درد نیست

بنگردند از کینه نیلی چهره زردم حسین

                                       جواد حیدری

بالی گشوده است و چنان پیش می رود

کز حد کودکانه خود پیش می رود

اصلا عجیب نیست که غوغا به پا کند

اری حلال زاده به دائیش می رود

موج حماسه ایست که در قلب دشمنش

با هر قدم تلاطم تشویش می رود

مادر دلش گر�?ته از این خاک کو�?ه وار

از بسکه او شبیه علی پیش می رود

از پیله ها گذشت در گرد شمع سوخت

پروانه وار از ق�?س خویش می رود

لبخند بر لبش تن او غرق خون شده

امضا شده است برگ رهائیش می رود

                                                     سید محمد رضا شرا�?ت

دویده ایم که همراه کاروان باشیم

رسیده ایم که در جمع عاشقان باشیم

به شوق اوج گر�?تن ستاره آمده ایم

که خاکبوس قدمهای اسمان باشیم

شما و این همه غربت چگونه جان ندهیم

خدا کند که سزاوار بذل جان باشیم

دو چشم حضرت مادر دو چشم باران است

چگونه شهد این درد بی کران باشیم

دویده در رگ ما خون جع�?ر طیار

زمان آن شده تا عرش پ زنان باشیم

دو بال سبز پریدن به دست اذن شماست

اگر اجازه دهید از پرندگان باشیم

دو نوجوان �?دایی دو نوجوان شهید

همان که آرزوی مادر است آن باشیم

                                                     سید محمد رضا شرا�?ت

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست

باشد محل نده قسم مرتضی که هست

وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست

چادر نماز حضرت خیر النسا که هست

یک گوشه می نشینم و حر�?ی نمی زنم

بیرون مکن مرا تو از این خانه جا که هست

از درد گریه تکیه نده سر به نیزه ات

زینب نمرده شانه دار الش�?ا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن

گیرم که نیست اکبر تو ط�?ل ما که هست

گ�?تی که زن جهاد ندارد برو برو

ل�?ظ«برو»چه داشت برادر؟بیا که هست

خون را بیا به دست دو قربانی ام بکش

تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست

گ�?تی مجال خدمتشان بعد از این دهم

از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست

گ�?تی که بی تو سر نکنم خوب!نمی کنم

بعد از تو راه کو�?ه و شام بلا که هست

                                                     محمد سهرابی

دوباره در دل من خیمه عزا نزنید

نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید

شکسته  تر زمن پیر دیگر اینجا نیست

مرا زمین زده است اکبرم شما نزنید

برای آنکه نمیرم ز شرم مادرتان

میان این همه لبخند دست و پا نزنید

خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان

�?قط نه اینکه دو بی کس دو تشنه را نزنید

که در برابر چشمان مادری تنها

سر دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید

                                                     حسن لط�?ی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.