بتاب ای مه که زینب دل غمین است

پریشان دل ز مرگ شاه دین است

بتاب ای مه رقیه دل کباب است

ز مرگ باب خود در پیچ و تاب است

بتاب ای مه تو بر گلهای زهرا

که پرپر گشته در این دشت و صحرا

بتاب ای مه که اندر پای گلها

�?تاده باغبان از جور اعدا

بتاب ای مه که اندر شور و شینم

پریشان دل من از مرگ حسینم

بتاب ای مه که بینم کودکانم

سرشک غم رود از دیدگانم

خداحا�?ظ حسین با و�?ایم

که من عازم سوی شام بلایم

تویی در کربلا بی یار و تنها

من اندر شام غم بی آشنایم

بروی نی سرت از کو�?ه و شام

بود هم مونس و هم رهنمایم

ترا امشب نگهبان ساربان است

من اندر کو�?ه در بند بلایم

یوس�?علی یوس�?ی

 

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.