خونی که روی یال تو پیداست ذوالجناح

خون همیشه جاری مولاست ذوالجناح

یک قطره آ�?تاب به وی تنت نشست

بوی خدا ز یال تو  برخاست ذوالجناح

خورشید در میانه میدان شهید شد

خ�?اش در هیاهو و غوغاست ذوالجناح

چون گرد باد خشم مپیچ و مرو بمان

این جا سوار توست که تنهاست ذوالجناح

ه�?تاد و دو ستاره و یک آ�?تاب سرخ

منظومه حماسی �?رداست ذوالجناح

                           حسین عبدی

زمین و آسمان کربلا شد وصل با آتش

میان خیمه ها پیچید بی شرمانه تا آتش

به همراه عطش راه تو را از چار سو بستند

تمام سنگها سر نیزه ها و زخم با آتش

تو در یک سوی میدان اشتیاق مرگ هم با تو

و در آن سوی دیگر لشکر و یک کربلا آتش

به جز آتش چه کس می کرد یاری کودکانت را

نمی شد با غریبان گر به صحرا آشنا آتش

و بودی آن چنان تنها که در آن ظهر خون آلود

پی غم خواری تو شعله ور شد هر کجا آتش

نمی پرسی چگونه خواهرت مردانه پیموده است

مسیر خیمه تا گودال و از گودال تا آتش!؟

چه می شد خشک می شد دستهای �?تنه آن قوم

همانهایی که می بردند سوی خیمه ها آتش

                                 اسماعیل سکاک

بمان که روشنی دیده ترم باشی

شبیه آینه ای در برابرم باشی

هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است

بمان که مایه دلگرمی حرم باشی

چه شد که از ته گودال سر در آوردی

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

در این شلوغی گودال تنگ قول بده

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی

 به اینت بهانه مگر سایه سرم باشی

جواب خنده دشنم به خواهرت با کیست

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

تو آ�?تابی و بالای نیزه هم که شده

بمان که روشنی دیده ترم باشی

                                 علی اکبر لطی�?یان

خونی چکید و حنجره ی خاک جان گر�?ت

بغضی شکست و دامن ه�?ت آسمان گر�?ت

آبی که دستبوس عطش بود شعله زد

آتش، سراغ خیمه ی رنگین کمان گر�?ت

ابری برای گریه نیامد ولی زسنگ

خون، غ��چه غنچه خاک تو را در میان گر�?ت

" اسبی ز سمت علقمه آمد" دگر بس است

تیری امام آینه ها را نشان گر�?ت

مانده است در حکایت این سوگ، شعر من

چندان که جسم سوخت و آتش به جان گر�?ت

از آخرین شراره چنین می رسد به گوش:

باید تقاص عا�?یت از کو�?یان گر�?ت

" سید ضیاء الدین ش�?یعی"

ديگر مکن به هيچ کجا گ�?تگوي آب

چون مي‌رود به پيش همه ، آبروي آب

از هر کجا که مي‌گذرد ، ناله مي‌کند

از چشمه ، آب ، چونکه روان شد به جوي آب

در باغ و راغ ، زمزمه غم �?زاي اوست

از غصه ، چين �?تاده ، به روي نکوي آب

آن آب رودخانه ، که در دشت مي‌دود

گوئي عزيز گم شده دارد ، به کوي آب

ديوانه وار ، مي‌دود و ، ناله مي‌کند

پيچد به کوه ، ناله غم ، در گلوي آب

سرگشته ،بي قرار ، به هر شهر و هر ديار

بنگر به هر زمان و مکان ، جستجوي آب

پيوسته ، سر به ساحل درياي غم زند

آن موج بي قرار ، که خيزد به روي آب

اين اضطراب آب ، کجا هست بي سبب

بيهوده نيست ، حسرت پرهاي و هوي

آب روزي عزيز �?اطمه شد خواستار او

حاضر نشد به خدمت او ، يک سبوي آب

با خون وضو گر�?ت ، حسين بن �?اطمه

در ساحل �?رات ، به جاي وضوي آب

عطشان ، کنار علقمه ، عباس ، جان سپرد

چشمي به سوي خيمه و ، چشمي به سوي آب

مهر خموشي لب اکبر ، عقيق شد

در پرده ماند ، قصه راز مگوي آب

داغ علي ، به دامن آب است ، نقش ننگ

سودي نداردش ، دگر اين شست و شوي آب

قاسم که تشنگي ، ز رخش برده آب و رنگ

ديگر چه جاي حر�? گل و ، گ�?تگوي آب

عطشان ، گرسنه ، اصغر ششماهه جان سپرد

با خود به گور برد علي ، آرزوي آب

خجلت براي آب ، همين بس بود ( حسان )

کآخر بسوخت گلشن دين ، روبروي آب

نام شاعر:حبيب چايچيان

نه تنها خيمه گاهم ز آتش بيگانه مي‌سوزد

که بنياد وجودم، از غم جانانه مي‌سوزد

در خونين ز چشمانم، به دامن، چون ني�?شانم؟

که پيش ديدگانم، کودکي در دانه مي‌سوزد

تو سوداي حسيني بين، که شد بيعانه اش اکبر

دل عشاق تا محشر، ازين بيعانه مي‌سوزد

لب خشک علي اصغر، شکو�?ا لاله کوثر

درين صحرا ز جور زاده مرجانه مي‌سوزد

هماي رحمت حق، ذوالجناحش بي سوار آمد

ز راه آتشين من، مگر اين لانه مي‌سوزد؟

من از داغ عزيزانم، چنین گریان وسوزانم

که باغستان زهرا را، گل و گلخانه مي‌سوزد

دل بشکسته ام، يا رب ندارد جز تو دلداري

تو صاحبخانه اي آخر، نظر کن، خانه مي‌سوزد

(حسان)، از داغ ثارالله، �?روزان آتش غم شد

دل هر ذره چون خورشيد ازين گيرانه مي‌سوزد

نام شاعر:حبيب چايچيان

کربلا تيره گشت و پر آشوب

کرد عمر حسين چونکه غروب

گرد غم شد بر آسمان ز زمين

آسمان خون گريست زين آشوب

شد گل آلود و سرخ، آب �?رات

واحسينا، نوشت وقت رسوب

پهنة کربلا به خود لرزيد

چونکه بنياد عدل شد مخروب

زيور، عرش، بر زمين ا�?تاد

آن، خداي يگانه را، محبوب

اسب بي صاحب حسين امد

حال راکب عيان ازين، مرکوب

خون چکان، سر به زير و شيهه زنان

پايکوبان و، زين او مقلوب

وه که در دست بدترين بدان

کشته شد مرد خوبتر از خوب

مرگ، يک زندگاني ابدي است

هر کسي را خدا بود مطلوب

در حقيقت، حسين، غالب شد

و آن گنه پيشه ظالمان، مغلوب

آه از آن دم که لشگر دشمن

حمله ور شد به خيمه وقت غروب

صد يک ماجراي اين غارت

نبود در کتابها مکتوب

با همه کوششي که دشمن کرد

معجر زينتي نشد مسلوب

آتش ا�?کند بر حريم امام

قوم نادان و گمره و مغضوب

بر سر تشنگان دشت بلا

ريخت باران سنگ و آتش و چوب

خانداني که بود پرده نشين

محترم، سايه پرور و، محجوب

شد پراکنده در بيابانها

خسته و، دلشکسته و، مرعوب

تا که شد نور زينتي جاذب

وآن پراکندگان بدو مجذوب

ليک زينب نيا�?ت، هرچه شمرد

دو تن از کودکان در آن آشوب

خ�?ته و، جان سپرده در بن خار

با لبي خشک و، ديده اي مرطوب

يک دل و، اينهمه پريشاني؟!

مات و حيران، ز صبر او ايوب

آ�?رين بر شجاعت زينب

پيش آن ضربه هاي طاقت کوب

حجت بن الحسن، هميشه (حسان)

گريد از ياد عمة مضروب

نام شاعر:حبيب چايچيان

کربلا تيره گشت و پر آشوب

کرد عمر حسين چونکه غروب

گرد غم شد بر آسمان ز زمين

آسمان خون گريست زين آشوب

شد گل آلود و سرخ، آب �?رات

واحسينا، نوشت وقت رسوب

پهنة کربلا به خود لرزيد

چونکه بنياد عدل شد مخروب

زيور، عرش، بر زمين ا�?تاد

آن، خداي يگانه را، محبوب

اسب بي صاحب حسين امد

حال راکب عيان ازين، مرکوب

خون چکان، سر به زير و شيهه زنان

پايکوبان و، زين او مقلوب

وه که در دست بدترين بدان

کشته شد مرد خوبتر از خوب

مرگ، يک زندگاني ابدي است

هر کسي را خدا بود مطلوب

در حقيقت، حسين، غالب شد

و آن گنه پيشه ظالمان، مغلوب

آه از آن دم که لشگر دشمن

حمله ور شد به خيمه وقت غروب

صد يک ماجراي اين غارت

نبود در کتابها مکتوب

با همه کوششي که دشمن کرد

معجر زينتي نشد مسلوب

آتش ا�?کند بر حريم امام

قوم نادان و گمره و مغضوب

بر سر تشنگان دشت بلا

ريخت باران سنگ و آتش و چوب

خانداني که بود پرده نشين

محترم، سايه پرور و، محجوب

شد پراکنده در بيابانها

خسته و، دلشکسته و، مرعوب

تا که شد نور زينتي جاذب

وآن پراکندگان بدو مجذوب

ليک زينب نيا�?ت، هرچه شمرد

دو تن از کودکان در آن آشوب

خ�?ته و، جان سپرده در بن خار

با لبي خشک و، ديده اي مرطوب

يک دل و، اينهمه پريشاني؟!

مات و حيران، ز صبر او ايوب

آ�?رين بر شجاعت زينب

پيش آن ضربه هاي طاقت کوب

حجت بن الحسن، هميشه (حسان)

گريد از ياد عمة مضروب

نام شاعر:حبيب چايچيان

در قـتـلــگــاه لالـه هـا در زيـر تـيـغ و نـيزه ها

گـ�?ـتا چنين خون خدا زينب بيا زينب بيا

اي خـواهـر غــم پــرورم وي يــادگــار مــادرم

دخـت عـلـي مـرتـضـا زينب بيا زينب بيا

در جستـجو بـا چـشم تر بر هر طر�? داري نظر

ره گم نكرده خواهرا زينب بيا زينب بيا

مـن بـا تو بودم همس�?ر اي خواهر خونين جگر

تـا گـويـمـت بـار دگر زينب بيا زينب بيا

از ظلم و جور كو�?يان شد پيكرم در خون طپان

پـامـال سـم اسـبـهـا زيـنـب بيا زينب بيا

                                                                                                          شاعر؟؟؟

بــيــــاد عــــزيــــز دل بـــــوتـــــــراب

دلـم گشته پرخون و چشمم پـرآب

بــمـــاه مــحـــرم بـــدشـــــت بـــــــــلا

شد از جور عدوان چو قحطي آب

پــس از قـتــل يــاران و انــصــــار او

جـوانـــان ديـــن آل خـــتـــم مـآب

حـسـيـن عــلــي مــرد مــردان عـشق

روان شد به ميدان كين با شتاب

چـو پـروانـه بـر گـرد شـمـع رخــــش

گـر�?ـتــنـد طـ�?لان ز اسبش ركاب

يــكـــي گــ�?ـــت بــابــا كـجـا مي روي

الا اي شـهـنــشــاه مـالـك رقاب

ســكــيــنـــه بـــشــــد ســـــد راه پـــدر

سـتـاره سـتـاره بـر مــاهــتـــــاب

پــدر جـــان دمــي خــاطـــرم شـاد كـن

كــه ديدار ما شد به روز حساب

پــيــاده شـد از اســب سـبــط رســــول

بـبــوســيــد او را بـچـشـم پـرآب

بـــبـوســيــد او را نــــوازش كـــنـــان

پــس آنـگـاه زد بر تكاور ركاب

روان شــد بـه مـيــدان چـو شير ژيان

بـجـنـگـيـد بـا لـشـگر بي حساب

ولـــي آه از جــــور گـــردون كــه شـد

حـسـيـن علي كشته در پيش آب

بخون غوطه ور گشت عطشان حسين

دل آب بـر حـال او شـــد كــبـاب

«حــيـاتـي» از ايـن مـاجـرا دم مـــزن

�?كندي شرر بر دل شيخ و شاب

امـيــد اســت در روز مـحـشـــر شـوي

ز لــطـ�? حـسـيـن عـلي كامياب

                                                                                                          شاعر؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.