دستان باد موی تو را شانه می کند

خون بر دل پیاله و پیمانه می کند

از داغ جانگداز جبین شکسته ات

زخمی عمیق بر جگرم خانه می کند

رگهای حنجر تو به گودال گوییا

با دوست، گفتگوی صمیمانه می کند

ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید

حالا ببین چه با دلِ دردانه می کند

از آتش خیام حرم دشت روشن است

این شعله ها چه با گل و پروانه می کند

باور نمی کنم به خدا باغ لاله را

دست عدو شبیهِ به ویرانه می کند

بادِ خزان چه حمله ی نامردمانه ای

بر ساقه ی شقایق و ریحانه می کند

زینب که گیسویش ز مصیبت سفید شد

گیسوی دختران تورا شانه می کند

حالا که نام دخت علی بر لبم نشست

غم های عالمی به دلم لانه می کند

هر روز و هر کجا که به بن بست می رسم

دل را نصیب رزق کریمانه می کند

گاهی دلم برای حرم تنگ می شود

گاهی هوای مستی میخانه می کند

باران چه با زمین عطشناک کرده است

عشق حسین با من دیوانه می کند

هادی ملک پور

آهم زصحن سینه اگر پرکشیده است

اشکم به شوق دیدن رویت دویده است

بغضی گر�?ته سخت ره حنجر مرا

پیش سر بریده صدایم بریده است

مانند پیکرت که طپیده به خاک وخون

این دل میان داغ وغم وخون طپیده است

جز من که دیده ام سرخورشید را به نی

خورشید سربریده به نیزه که دیده است

زان حنجری که بوسه گه زینب تو بود

خون از رگ بریده به نیزه چکیده است

خواهم که بوسه ای بستانم ز روی تو

نیزه بلند و قامت زینب خمیده است

با یک نگاه خویش به ط�?لان توان ببخش

جانهای کودکان تو بر لب رسیده است

یادآوری کند به من از عمر مادرم

هجده سری که بر روی نی خصم چیده است

آید صدای گریۀ زهرا به گوش من

هرجا رویم ناله ای از آن شهیده است

همچون «و�?ائی» است س�?یر پیام ما

هرکس حدیث غربت مارا شنیده است

              سید هاشم و�?ائی

پر می کشد دلم به تمنای نیزه ات

دنیای دیگری شده دنیای نیزه ات

جانی بده دوباره... به من نه به دخترت

تا جان نیامده به لبش پای نیزه ات

ترسانده است �?اطمه کوچک تو را

خون های جاری از قد و بالای نیزه ات

یک بوسه بود سهم من از آن گلوی خشک

باقیش گشته قسمت لبهای نیزه ات

با دست خط نیزه و خون گلوی تو

ا�?تاده است هرقدم امضای نیزه ات

لج کرده است تیزی سرنیزه با سرت

چیزی نمانده از تو و دعوای نیزه ات

چرخیده است دیده ناپاکشان به ما

این قوم پست بعد تماشای نیزه ات

                                              محمد بیابانی

یک �?روغ و آن همه رخسار، روی نیزه ها

شد تماشایی خدا، انگار روی نیزه ها!

می طپد پیش نگاه مرده ی نا مردمان

عشق  صد آیینه در تکرار   روی نیزه ها!

آسمان! من آن همه خورشید در خون خ�?ته را

یا�?تم با چشمان اختر بار، روی نیزه ها!

پیش ازین، بر خاک مقتل بود معراج حضور

خوش تجلّی کرده اند این بار، روی نیزه ها!

آستینم را، کلا�? اشک گوهر کرده ام

یوس�? اند و گرمی بازار، روی نیزه ها!

کاروان را، منزل غربت جدا ا�?تاده بود

همرهان را تازه شد دیدار، روی نیزه ها!

تا بمانی سرخ رو تا صبح محشر، ای ش�?ق!

بوسه از لبهایشان بردار، روی نیزه ها!

آسمان! گر اختران خویش را گم کرده ای

شرحه شرحه، عشق را بشمار، روی نیزه ها!

کو�?ه کو�?ه، داس و خنجر بود و، از آل علی

صد گلستان لاله شد تب دار، روی نیزه ها

جع�?ر رسول زاده(آش�?ته)

یا بر سر من، از سر نی، سایبان بده

یا بر بلند نیزه مرا آشیان بده

با گیسوی رها شده در دست بادها

از نی، مسیر قا�?له ات را نشان بده

جانم به لب رسیده، ولی جان نداده ام

گ�?تم به دل، که صبر کن و امتحان بده

نیزه سوار گشته ای و تند می روی؟

جا مانده ام ، برای رسیدن، زمان بده

پایم دگر برای خودم نیست، باغبان!

بر ساقه های مرده ی من، باز جان بده

دیدم که گ�?ت، چشم ربابت به نیزه دار

گهواره ی عزیز دلم را تکان بده

خون تو و حجاب من، ارکان کربلاست

کشتی به گل نشسته، مرا بادبان بده

                                         محسن عرب خالقی

غروب می رود و آ�?تاب می ماند

و همچنان به دلم اضطراب می ماند

چه دیر سرزدی ای ماه من . . . نگ�?تی که-

چه چشم ها که به شوقت ز خواب می ماند

تنور وضع سرت را به هم زده اما

به موی سوخته عطر و گلاب می ماند

بگو به نیزه ات آهسته تر قدم بردار

که پای دیده ام از این شتاب می ماند

سرم که هست برای ادای حق سرت

چه غصه دستم اگر در طناب می ماند

به لط�? خون تو تنها نه ساقه ی نیزه

زمین هم از برکاتت خضاب می ماند

شکوه نیزه تو بهتر است پس غم نیست

کجاوه ای هم اگر بی حجاب می ماند

به التماس دعاهای سنگ های ج�?ا

سر و جبین و لبت مستجاب  می ماند

میان این همه سر چشم ها چه مبهوتند

به نیزه ای که نگاه رباب می ماند

لبان خشک تو یا چوب می خورد یا سنگ

و همچنان به لبت داغ آب می ماند

                         محمد بیابانی

 

اي سرت چون ماه سرگردان به روي نيزه ها 

از غمت خون عقده بسته در گلوي نيزه ها 

خاطرات كربلا از پيش چشمانم گذشت 

تا برآمد صوت قرآنت ز روي نيزه ها 

آمدي با سر به ديدارم كه بر گردد ، حسين

ديده ي مردم ز محمل ها به سوي نيزه ها 

 من �?داي حنجر خشكت كه نوشيدست آب

گه زجام دشنه ها ، گاه از سبوي نيزه ها 

 از �?راق اكبرت ، قلب رقيه آب شد 

كاش اين دختر نگردد رو بروي نيزه ها 

 اي مويد ! تا بيابم آن سر ببريده را 

مي روم با پاي دل در جستجوي نيزه ها 

                                  سید رضا مؤید

                                   با تشکر از برادر عزیز مهدی محمدی

صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل،حسین

زآن سبب سر را زدم بر چوبه محمل،حسین

من ز ط�?لی بر سر دوش نبی دیدم تو را

از چه بگر�?تی کنون بر نوک نی منزل ، حسین

اين تويي بالاي ني اي آ�?تاب �?اطمه

يا شده خورشيد گردون بر زمين نازل،حسين

مي خورد بر هم لبت گويي تكلم مي كني

گاه با من، گه به ط�?لان ،‌ گاه با قاتل،حسين

اي هلال من ! زبس در خاك و خون پوشيده اي

ديدنت آسان ،‌شناسايي بود مشكل،حسين

اختيار ديده را پاي سرت دادم ز دست

ترسم از اشكم بماند كاروان در گ�?ل،حسين

با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا

با سرت بر نوك ني ،‌ا�?ل�?ت گر�?ته دل،حسين

با تمام دردها و غصه ها و رنج ها

نيستم آني ز ط�?ل كوچكت غا�?ل،حسين

هر چه پيش آيد ، خوش آيد ، سينه را كردم سپر

با اسارت نهضتت را مي كنم كامل،حسين

سوز و شور ميثم بي دست و پا را كن قبول

گر چه شعرش هست در نزد تو نا قابل،حسين

                                     حاج غلامرضا سازگار

                                                          باتشکر از برادر عزیز مهدی محمدی

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

تا ياد غربت مي‌کند: الشام الشام

منزل به منزل درد و داغ و بي کسي را

يک جا روايت مي‌کند: الشام الشام

موي سپيد و چهره اي در هم شکسته

از چه حکايت مي‌کند: الشام الشام

هر روز با اندوه و آه و بي شکيبي

ياد اسارت مي‌کند: الشام الشام

در اين ديار پ�?ر بلا هر کس به نوعي

عرض ارادت مي‌کند: الشام الشام

يک شهر چشم خيره وقت هر عبوري

ابراز غيرت مي‌کند: الشام الشام

هر سنگ با پيشاني مجروح خورشيد

تجديد بيعت مي‌کند: الشام الشام

قرآن پرپر روي نيزه غربتت را

هر دم تلاوت مي‌کند: الشام الشام

قلب تو را يک مرد رومي با نگاهش

بي صبر و طاقت مي‌کند: الشام الشام

هر جا که دارد خو�? از جان تو، عمه

خود را �?دايت مي‌کند: الشام الشام

جان مي دهي وقتي به لبهايي مقدس

چوبي جسارت مي‌کند: الشام الشام

کنج تنوري حنجري آتش گر�?ته

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

                                                      یوس�? رحیمی

                                        منبع: کاروان دل

هر جا سخن از زینب و دروازه شام است

ساکت به تماشا منشینید حرام است

دستی که به سر می زنی از این غم عظمی

یاد آور �?رق سر و سنگ لب بام است

یک سر به به سر نیزه عیان است ببینید

مانند هلال است ولی ماه تمام است

هجده قمر از نوک سنان تابد و مردم

پرسند زهم پس سر عب��س کدام است؟

مردم نزنید از همه سو سنگ بر این سر

والله امام است امام است امام است

زوار برادر شده بر نی سر عباس

هم اشک به رخ هم به لبش عرض سلام است

هر کوچه پر از هلهله و خنده و شادی است

از شام بپرسید مگر عید صیام است؟....!

با یاد سر و چوب و لب و ناله زینب

انگار جهان در نظرم مجلس شام است

باید همه از مرد و زن شام بپرسید

ناموس الهی ز چه در محضر عام است؟

هر خانه که در سوگ حسین است سیه پوش

(میثم)در آن خانه غلام است غلام است

                                    حاج غلامرضا سازگار

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.