باز هم شهر مدینه شب رؤیایی داشت
یاس حیدر به برش غنچه زیبایی داشت
متولد شده بود آینه حجب و حیا
دختری که دم او هیبت مولایی داشت
بسکه از آمدنش چشم علی روشن شد
باز حیدر هوس خواندن لالایی داشت
مانده بودم چه بگویم بخدا این نوزاد
دختری بود که صد آینه آقایی داشت
عشق باباست به دختر همه اش کار دل است
بی سبب نیست که بابا تب بالایی داشت
یاسمن منتظر آمدن دلبر بود
علت این بود اگر دیده دریایی داشت  
یک نفرگفت حسین آمد و او غوغا کرد
ناگهان دیده نورانی خود را واکرد
آمده آینه حضرت زهرابشود
آمده زینت جان و دل بابا بشود
دختر فاطمه و ام ابیهای علیست
پس عجب نیست که او زینب کبری بشود
نام زینب که می آید به خدا جا دارد
کوه دریا شود و موج زنان پا بشود
می تواند همه دم با نظر فاطمی اش
هرکسی را که نظرکرد مسیحا بشود
شب میلاد قرار دل ارباب حسین
نامه ام را برسانید که امضا بشود
این چنین دختری از فاطمه باید هم که
آبروی نسب آدم و حوا بشود
شوری افتاده به هردلکه بیانش سخت است
هرکسی نوکر زینب بشود خوشبخت است
او که عشق پدر حضرت زهرا را داشت
خلق و خوی پسر حضرت زهرا را داشت
متولد شد و شیرینی این دنیا شد
آنکه نامش شکر حضرت زهرا را داشت
به دل حیدر کرار جلایی بخشید
آنکه نامش اثر حضرت زهرا را داشت
ازبزرگی نگاهش همگی فهمیدند
اینکه زینب جگر حضرت زهرا را داشت
مرتضی مست خدا شدکه گلش را بویید
دید عطر سحرحضرت زهرا را داشت
ازگدا پروری و خانمی اش شد معلوم
اینکه دستش هنر حضرت زهرا را داشت
بی سبب نیست که زهرا می کوثر می خواست
ازخدای خودش این مرتبه دختر می خواست
دختر شیرخدا  آینه شیرخداست
دختر فاطمه والله که دریای حیاست
بعد زهرا بخدا در ادب و علم و حجاب
پرچم زینب کبراست که خیلی بالاست
زینب آن بانوی با عزت و والایی که
یکی از پابه رکابان حریمش سقاست
جگری نیست کسی را که کشد معجر او
چون که او بنت علی شیرزن کرببلاست
آنقدر مثل پدر مست خداوند شده
که شهادت همه جا درنظر او زیباست
وای اگر قصد کند خطبه بخواند زینب
زود ثابت بکند دشمن زینب رسواست
از لب خطبه او در و گهر می ریزد
تیغ بردارد اگر یکسره سر می ریزد
دست او بسته شد و حوصله او سر رفت
لب گشود و همه گفتند علی منبر رفت
گفت لاحول ولا قوه الا بالله
همه گفتند که مولابه سوی خیبر رفت
همه گفتند که او تیغ دمش حیدری است
ذهن ها سوی سخن پروری حیدر رفت
ذوالفقاری که به لب داشت در آمد زغلاف
خطبه آغاز شد و آبروی لشگر رفت
آنقدر گفت که افتاد یزید از تختش
آنقدر گفت که شیطان زمانه در رفت
آنقدر گفت که دلهای همه روشن شد
آنقدر گفت که اشک همه آنجا سر رفت
ناگهان در وسط گریه و اشک مردم
مردی از جای پرید و طرف یک سر رفت
چشم زینب به سرسوخته یار افتاد
فکر آن روز که رفته سربازار افتاد


مهدی نظری

صدای نم نم بارون، داره باز می ده بشارت
می گه بردارید دلا رو، تا با هم بریم بریم زیارت
غوغائیه تو مدینه، میاد عطر و بوی كوثر
گل بارونه آسمونا، فاطمه باز شده مادر
كوچه باغای بهشتی، لبریز حضور عشقه
می رسه فرشته ای كه،تا ابد صبور عشقه
ملائك به دست گرفتند، سر راش یاس و گلایل
گهوارش شده شبیه ،ضریح سبز توسل
اومده عقیله ی عشق، اومده قبله ی سادات
اومده حضرت زینب ، اومده عمه ی سادات


یوسف رحیمی

امشب خدا به کوثر خود داد کوثری
در بر گرفته فاطمه زهرای دیگری
یا این که در لباس زن آمد پیمبری
یا اینکه حق به حیدر خودداد حیدری
این شیردختری است که شمشیر حیدر است
سر تا قدم امام حسین مکرر است
این پاک تر ز حاجر و حوا و مریم است
سر تا قدم صحیفۀ آیات محکم است
در وصف او مدیحۀ جن و بشر کم است
ام المصائب است نه ام المحرم است
این سیب سرخ باغ بهشت محمد است
آب و گلش تمام سرشت محمد است
زهراست جان احمد و این جان فاطمه است
ریحانۀ محمد و ریحان فاطمه است
طاها و قدر و کوثر و فرقان فاطمه است
گویی تمام وحی به دامان فاطمه است
تنها فهیمه ای که ندیده مفهمه
از کودکی است عالمۀ بی معلمه
بی او درخت سبز ولایت ثمر نداشت
دریای آرزوی نبوت گهر نداشت
انگار روز حادثه کم از پدر نداشت
الحق که صبر مادر از این خوب تر نداشت
وقت سکوت هم نفسش انفجار بود
شمشیر اگر نداشت خودش ذوالفقار بود
ام الکتاب صبر و رضا کیست زینب است
فصل الخطاب کرب و بلا کیست زینب است
فریاد خون خون خدا کیست زینب است
آیینۀ حسین نما کیست زینب است
زینب که لحظه لحظه شده غرق در حسین
در گاهواره چشم گشوده است بر حسین
زینب که چشم یوسف زهرا به سوی اوست
حبل المتین شیر خدا تار موی اوست
آیینۀ جمال خداوند روی اوست
هرجا حسین جلوه کند گفتگوی اوست
آبی که دارد آبرو از خاک کوی اوست
زین اب است و زین رسول خداست این
آیینه دار عرصۀ کرب و بلاست این
زینب زنی که بوده به مردان امامتش
اعجاز سید الشهدا در کرامتش
هر روز هست روز بزرگ قیامتش
دین سرفراز آمده در ظل قامتش
با خون نوشته اند شهیدان مکتبی
زینب حسینی است و حسین است زینبی
از کوثر رسول براین کوثرآفرین
ازحیدر بزرگ بر این حیدر آفرین
تا حشر از حسین بر این خواهر آفرین
از پنج تن به غیرت این دختر آفرین
از بس مقام و مرتبۀ  او جلیل بود
تا حشر از حسین پاره به چشمش جمیل بود
کوهی به پیش سیل بلا بود از الست
در قتلگاه سیطرۀ کفر را شکست
اول گرفت مصحف خود را به روی دست
قامت کشیده بر سر زانوی خود نشست
گفت ای خدا فدایی خود را وصول کن
این هدیه را ز آل محمد قبول کن
وقتی گشوده شد لب اسلام پرورش
وقتی خطابه خواند همانند مادرش
وقتی که گفت از پدر و از برادرش
کوفه دوباره دید علی را به منبرش
فخریه کرد فاطمه اینجا به زینبش
نهج البلاغه بود که می ریخت از لبش
ای ذوالفقار فتح ولایت زبان تو
ای راس سید الشهذا مدح خوان تو
زهرا به وجد آمده از امتحان تو
هر لحظۀ تو یک اثر جاودان تو
تیر تکلمت جگر خصم را شکافت
گویی دوباره سورۀ قرآن نزول یافت
حتی امیر کوفه حضورت اسیر شد
براوج تخت پیش جلالت حقیر شد
حتی سکوت تو به دل خلق تیر شد
دیدند یک اسیر به دل ها امیر شد
هر حرف خطبۀ تو هزاران قصیده است
میثم به پای نطق تو شور آفریده است


استاد سازگار

با درد آمدیم و به دنبال مرهمیم
کیسه به دوش کوچه ی این نسل آدمیم
ما را نوشته اند گدایان اهل بیت
پس بی دلیل نیست که سلطان عالمیم
از لطف مادری است به ما راه داده اند
صد شکر دور سفره ی مهری فراهمیم
شیرینی محبت شان را چشیده ایم
با اذن فاطمه همه سلمان و محرمیم
اینجا به یک نفس همه عیسی شوند و ما
عمری نفس نفس زده محتاج آن دمیم
بیت علی است ، چشمه ی تسبیح داوری
با این سرا بهشت ندارد برابری
با جلوه ی محول الاحوال دیگری
امروز داشت بیت علی حال دیگری
حال فرشته های خداوند دیدنی است
مستانه می زنند پر و بال دیگری
زهرا ؟ علی ؟ نبی ؟ نه ... خدا نام او نهاد
زینب گرفت نام ، به اجلال دیگری
حتی به دیدن حسن اشکش ادامه داشت
انگار چشم اوست به دنبال دیگری
تا گودی گلوی حسین را نگاه کرد
پر زد دلش به منظر گودال دیگری
آیات عاشقی است که الهام می شود
با دیدن حسین چه آرام می شود
معشوق و عاشقند کنون روبروی هم
هر دو شدند مست شراب از سبوی هم
گنجینه های عرش سرازیر شد به خاک
تا وا شدند چشم دو دلبر به روی هم
از دو بدن عروج به یک روح می کنند
وقتی که می کشند نفس از گلوی هم
لبخند می زنند ولی گریه می کنند
از حال می روند دمادم ز بوی هم
باشند زیر سایه ی هم تا که زنده اند
دارند هر دو در سرشان آرزوی هم
باید که ما ز کوثر و زمزم وضو کنیم
از زینب و حسین سپس گفتگو کنیم
طوفان ظهور زلف پریشان زینب است
دریا نماد قلب خروشان زینب است
تاریخ و صفحه های طلاکوب آن هنوز
برجسته از درخشش دوران زینب است
امروز اگر قیام حسینی نتیجه داد
مدیون خطبه های درخشان زینب است
با صبر او سپاه مخالف اسیر شد
ایوب نیز واله و حیران زینب است
نامش به دست مالک دوزخ نمی رسد
آن کس که جزء خیل محبان زینب است
ما دوستدار زینب کبرای حیدریم
ما خاک پای دختر زهرای حیدریم
بالش شکست و او پر خود را نگاه داشت
بالاتر از همه سر خود را نگاه داشت
او هرچه غم کشید نیفتاد بر زمین
تا نهضت برادر خود را نگاه داشت
چادر به سر ، نقاب به رخ ، تا زمان مرگ
ارثیه های مادر خود را نگاه داشت
نا محرمی نگاه به سویش نمی کند
هر بانویی که سنگر خود را نگاه داشت
زینب همان کسی است که مانند فاطمه
آتش گرفت و معجر خود را نگاه داشت
بر دست غیر رشته ی معجر نداده است
تا سوختن به پای حجاب ایستاده است
ذکر علی الدوام تو غیر از حسین نیست
سر رشته ی کلام تو غیر از حسین نیست
پیوند خورده اند به هم " زینب و حسین "
پس هم ردیف نام تو غیر از حسین نیست
حتی بهشت هم به همین نور روشن است
خورشید روی بام تو غیر از حسین نیست
با نام دلبرت سخن آغاز می کنی
هر صبح السلام تو غیر از حسین نیست
از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام
در خطبه ها پیام تو غیر از حسین نیست
دین جان گرفته است به ایمان تو فقط
تکمیل شد به موی  پریشان تو فقط
عصمت تنیده است به تار نقاب تو
عفت بها گرفت ، ز پود حجاب تو
برداشتی ، گذاشت زمین هرچه فاطمه
مانند مادرت شده رنگ و لعاب تو
حفظ قیام کرب و بلا با تو بود و بس
اسلام بیمه شد به تو و انقلاب تو
حتی خیال هم سخنی با تو کس نداشت
با بودن برادر عالیجناب تو
تا مسجد النبی به زیارت تو رفتی و ...
عباس بود تا که بگیرد رکاب تو
یک روز هم رسید که تو باورت نبود
بالا سر تو سایه ی آب آورت نبود


رضا رسول زاده

قصد كرده است خدا جلوه ي ديگر بكشد

سوره يِ مريمي از سوره يِ كوثر بكشد

بگذاريد همين جا به قدش سجده كنم

نگذاريد دگر كار به محشر بكشد

دختر اين است اگر، فاطمه پس حق دارد

از خداوند فقط مِنَّت دختر بكشد

مادر ِ دَهر نزائيد و نخواهد زائيد

آنكه را از سر ِ اين آينه معجر بكشد

بالِ جبريل به اين قُبه تمايل دارد

تا دمشق هست چرا جاي دگر پر بكشد؟!

زينب آنقَدر بزرگ است كه آماده شده است

يك تنه جام بلاي همه را سر بكشد

قبل از ايني كه خودش جلوه كند آماده ست

عالمي را به تماشايِ برادر بكشد

علی اکبر لطیفیان

دیگر بیا که دیده به راه تو مانده ام

دیگر بس است دوری من با تو یا حسین

مانند قتلگاه تو در زیر آ�?تاب

جان می دهم به یاد تو ای سر جدا حسین

جانی که روی پای بمانم نمانده است

گشتم شبیه دخترک نازدانه ات

بی تو ن�?س کشیدن زینب تمام شد

یعنی خموش مانده صدای ترانه ات

پیراهنت هنوز دهد بوی قتلگاه

آنجا که شمر آمد و بر سینه ات نشست

دیدم هجوم گله ی گرگان کو�?ه را

دیدم که بند بند تن تو ز هم گسست

ای که به زیر سمّ ستوران شکسته ای

آیا هنوز سینه ی تو درد می کند؟

لبهای من به یاد لبت ماند�� پر ترک

تا یاد چوب خیزر نامرد می کند

دیدم که سنگ بوسه به زخم تو می زند

منهم زدم به چوبه ی محمل سرم شکست

مردم  نشد که زخم تو را مرهمی نهم

با تو شدم همینکه مقابل سرم شکست

ای بی ک�?ن �?کر ک�?ن کن برای من

هر چند چیزی از تن زینب نمانده است

یک دسته گل برای مزارم تهیه کن

دیگر گلی به گلشن زینب نمانده است

                  جواد حیدری

ای مهین دخت مرتضی زینب 
وی تو م�?رآت�? حق نما زینب 
زیب آغوش مرتضایی تو 
زآنکه نامیده ات خدا زینب 
مکتب صبر را در این عالم 
غیر تو نیست مقتدا زینب 
زآنکه آموختی هزاران درس 
در بر�? د�?خت�? مصط�?ی، زینب 
هر که از راه تو جدا گشته 
گشته از راه دین جدا، زینب 
ای که در سایه سار خطبه ی تو 
کربلا گشته کربلا زینب 
ای بهشت حسین، لبخندت 
وی به درد جهان، دوا زینب 
پور مریم که مرده زنده کند 
بر درت دارد التجا زینب 
از شرار محبتت عمریست 
شعله ها در قلوب ما، زینب

                                      محمد مهدي را�?ع

دلش دریای صدها کهکشان صبر

غمش طو�?ان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته

ز دست صبر �?زینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت

طنین �?موج آیات خدا داشت

زبانش ذوال�?قاری صیقلی بود

صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟

خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ

مگر اندیشه ی اهل تناسخ :

حلول روح او، درجسم زینب

علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق

زنی، پیغمبر �?قرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیامبر

زن و پیغمبری ؟ الله اکبر

                                                  مرحوم قیصر امین پور

 

امشب دلم به تاب و سرم گرم از تب است
امشب که از نسیم حضوری لبالب است
شمع است و شاهد است و شرابی که بر لب است
شور و شگ�?تی است و شبی عشق مشرب است
شامی که روشنایی روز است امشب است
امشب شب ملیکه دادار زینب است
**
این جلوه جلوه‌های شبی بیکرانه است
این جذبه جذبه حرمی بی‌نشانه است
این سجده سجده بر قدمی جاودانه است
این شعله شعله نگهی عاشقانه است
از هر لبی که می‌شنوی این ترانه است
عالم محیط و نقطه پرگار زینب است 
**
سّری رسید و معنی ام‌الکتاب شد
نوری دمید و قبله هر آ�?تاب شد
چشمی گشود و چشم شقایق بخواب شد
زیباترین دعای علی (ع) مستجاب شد
زهراست این که در دل گهواره قاب شد
امشب تمام گرمی بازار زینب است
**
بر عرش سبز دست نبی تا که جا گر�?ت
نورش زمین و کل زمان را �?را گر�?ت
حتی بهشت سرمه از آن خاک پا گر�?ت
از عطر دامنش همه جا روشنا گر�?ت
آئینه‌ای مقابل رویش خدا گر�?ت
تصویر جلوه‌های خداوار زینب است
**
این کیست این که سجده کند عشق در برش
این کیست این که سینه درند در برابرش
این کیست این که از جلوات مطهرش
عالم نبود غیر غباری ز محضرش
�?رموده است از برکاتش برادرش
آئینه‌دار حیدر کرار زینب است
**
تا کوچه‌اش قبیله لیلا ادامه داشت
تا خانه‌اش گدایی عیسی ادامه داشت
در چشم او تلاطم دریا ادامه داشت
بر قامتش قیامت مولا ادامه داشت
زینب نبود حضرت زهرا(س) ادامه داشت
خاتون خانه‌دار دو دلدار زینب است
**
سرچشمه‌های پرطپش کوهسار از اوست
دریا از اوست جذبه هر آبشار از اوست
تیغ کلام �?اطمی‌اش آب دار از اوست
ت�?سیر آیه‌های غم و انتظار از اوست
آری تمام هیمنه ذوال�?قار از اوست
از کربلا بپرس علمدار زینب است
**
سوگند بر شکوه دل مرتضایی‌اش
بر جلوه‌های حیدری‌اش مجتبایی‌اش
سوگند بر تقدس کرب و بلایی‌اش
بر ریشه‌های چادر سبز خدایی‌اش
سوگند بر نماز شب کبریایی‌اش
تا روز حشر کعبه ایثار زینب است
**
شمس حجاب گنبد دوار زینب است
بدر سپهر عصمت و ایثار زینب است
محبوبه حبیبه دادار زینب است
مسطوره سلاله اطهار زینب است
اذن دخول در حرم یار زینب است
منصوره نر�?ته سر دار زینب است
**
نون و قلم نبی است و ما یسطرون حسین
طاق �?لک علی است به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و ما�?ی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است
**
سردار سرسپرده جولان عشق کیست؟
تنها امیر �?اتح میدان عشق کیست؟
عشق است حسین و گوش به �?رمان عشق کیست؟
روح دمیده در تن بی‌جان عشق کیست؟
علامه م�?سر قرآن عشق کیست؟
ت�?سیر آیه‌ها همه اسرار زینب است
**
ققنوس وهم از پی او در توهم است
�?انوس وص�? در ص�?ت وص�? او گم است
قاموس اقتدار و وقار و تلاطم است
پابوس او تمامی ا�?لاک و انجم است
کابوس شام و دولت نامرد مردم است
بر �?رق ظلم تیغ شرر بار زینب است
**
پیداترین ستاره دیبای خلقت است
زیباترین سروده لب‌های خلقت است
زهراترین زهره زهرای خلقت است
لیلاترین لیلی لیلای خلقت است
شیواترین سئوال معمای خلقت است
گنجینه جزیره اسرار زینب است
**
ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
در احتجاج بود زنی یک علم به دوش
قلب جهان به عمق زمین غرق جنب و جوش
آتش�?شان قهر خداوند در خروش
هوهوی ذوال�?قار علی می‌رسد به گوش
این رعد و برق نیست که انگار زینب است
**
خورشید روی قله نی آشکار شد
کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد
ناموس حق به ناقه عریان سوار شد
هشتاد و چهار خسته به هم هم‌قطار شد
زیباترین ستاره دنباله‌دار شد
در این مسیر نور جلودار زینب است
**
چشم ستاره در به در جستجوی ماه
بر روی نیزه دیده زینب گر�?ت راه
مبهوت می‌نمود به سرنیزه‌ای نگاه
آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه
کای جان پناه زینب و اط�?ال بی‌پناه
راحت بخواب چونکه پرستار زینب است
**
پشتش شکست بس که بر او آسمان گریست
حتی به حال و روز دلش کاروان گریست
از خنده‌های حرمله و ساربان گریست
بر گیسوان شعله ور کودکان گریست
از ضربه‌های دم به دم خیزران گریست
بر خیل اشک قا�?له سالار زینب است
**
آن شانه صبور صبوری زما ربود
آن قامت غیور قیامت بپا نمود
آن شیرزن حماسه عباس را سرود
با دست خویش بیرق کرب و بلا گشود
بر بال‌های زخمی‌اش ای وای جا نبود
غم را بگو بیا که خریدار زینب است
**
زینب اگر نبود اثر کربلا نبود
شیرازه‌ای برای کتاب خدا نبود
زینب اگر نبود علم حق به پا نبود
این خیمه‌ها و پرچم و رخت عزا نبود
یک یا حسین بر لب ما و شما نبود
در کار عشق گرمی بازار زینب است
**
با این که قد خمیده‌ام و داغ دیده‌ام
�?تح ال�?توح کرده‌ام هرجا رسیده‌ام
گر نیش کعب نی به وجودم خریده‌ام
گر طعم تازیانه چو مادر چشیده‌ام
چون کوه ایستاده‌ام ای سر بریده‌ام
در اوج اقتدار جهاندار زینب است
**
زینب کجا و خنده اشرار یا حسین
زینب کجا و کوچه و بازار یا حسین
زینب کجا و مجلس اغیار یا حسین
زینب کجا و این همه آزار یا حسین
زینب کجا و طشت و سر یار یا حسین
در پنجه‌های بغض گر�?تار زینب است
**
از نای من به ناله چو ا�?تاد نای نی
عالم شنید از پس آن های‌های نی
تو بر �?راز نیزه و من در ق�?ای نی
آنقدر سنگ خورده‌ام از لابه‌لای نی
تا اینکه یا�?تم سرت از رد پای نی
هجران توست آتش و نیزار زینب است
**
قرآن بخوان که ح�?ظ شود آبروی تو
رنگین شده است ساقه نی از گلوی تو
در حسرتم که نیزه کند شانه موی تو
ای منتهای آرزویم گ�?ت‌وگوی تو
ای نازنین بناز خریدار زینب است

                                             محمود کریمی

سلام بر من و ا�?مّ و اَب و برادر من

درود باد به ابنا و جدّ اطهر من

منم پیمبر خون خدای عزوجلّ

که وحی می دمد از نطق روح پرور من

مرا به تربیت حیدری کنار حسن

برای کرب و بلا پرورید مادر من

تنم سپر، سخنم ذوال�?قار خشم علی

مصا�?، بدر و احد، کو�?ه، شام، خیبر من

هماره بر گل روی عزیز زهرا بود

نگاه اول من تا نگاه آخر من

ز آ�?تاب قیامت اثر نمی ماند

اگر به حشر �?تد سایه ای ز معجر من

منم پیمبر ثارالله و چهل معراج

به پیشباز بلا ثبت شد به د�?تر من

کسی که بوسه به دستش زدی رسول خدا

نهاد بوسه به پیشانی منوّر من

نگاه نا�?ذ بابا به صورتم میگ�?ت

به حق که �?اطمه ی دوم است دختر من

شب ولادتم آغوش خود گشو�� ز هم

به بر گر�?ت مرا همچو جان، برادر من

قسم به خون شهیدان، پیام خون خدا

رسد به گوش همه نسل ها ز حنجر من

حسین داشت بسی پاس احترام مرا

نمی نشست علمدار او به محضر من

جلال و عزت و عزم و ثبات و صبر و رضا

کنند خم سر تعظیم در برابر من

اگر چه حج من از مکه شد شروع ولی

س�?ر به کرب و بلا گشت حج برتر من

حسین کعبه شد و کربلا و کو�?ه و شام

شد این س�?ر عر�?ات و منا و مشعر من

ز دست ر�?تم و یکدم ز پای ننشستم

هماره محمل من گشته بود سنگر من

زمام ناقه من بود اگر به دست عدو

سر حسین، سر نیزه گشت رهبر من

سرم شکست ولی سر�?راز برگشتم

اگرچه ریخت ز هر بام، سنگ بر سر من

خدا گواست ندیدم به غیر زیبایی

زهی عقیده و ایمان و عشق و باور من

می بهشت شد، از جام دیده ام جوشید

هر آنچه ریخت عدو خون دل به ساغر من

قدم قدم همه آب حیات جاری بود

به کام خشک شهیدان ز دیدة تر من

سخن ز �?اطمه گوید به موج حادثه ها

نماز و چادر خاکی و ماه منظر من

چنان به خطبه گشودم زبان به بزم یزید

که لال شد ز سخن، دشمن ستمگر من

نمود کاخ ستم را خطابه ام ویران

اگر چه دامن ویرانه گشت بستر من

عجیب نیست اگر رأس یوس�? زهرا

ز نوک نیزه بیاید چو روح در بر من

رواست مهر بسوزد ز آتش ن�?سم

که داغ ها همه در دل شدند آذر من

اگر چه آتش داغ حسین آبم کرد

به دادگاه قیامت خداست داور من

به جای چادر خاکی، ز طیّ ره گردید

غبار، مقنعة گیسوی معطر من

جمیل بود به حق خدا جمیل جمیل

بلا و داغ دل و غصّة مکرر من

نه شام و کو�?ه و کرب و بلا، قسم به خدا

زمانه تا گذرد عالم است محشر من

پس از شهادت عباس و اکبر و قاسم:

همین زنان اسیرند خیل لشکر من

به بیت بیت بلند قصیده ات "میثم"

بگیر حاجت خود را هماره از در�? من

                                                    حاج غلامرضا سازگار

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.