ساقي تشنه لب كرب و بلا واعطشا

قحط آب اس�� در اين صحرا واعطشا

كودكان جمله نهادند دل خويش به خاك

مي رود ناله دل ها به سما واعطشا

گرچه اي ساقي ط�?لان تو زما تشنه تري

نگهي كن به لب تشنه ما وا عطشا

داده است اصغر بي شير زگهواره پيام

كي عمو واعطشا واعطشا واعطشا

اي زط�?لي شده آب آور نهضت مپسند

بلبل �?اطمه ا�?تد ز نوا واعطشا

اي به شيريت زده شير خدا بوسه بدست

دست بر ياري عطرت بگشا وا عطشا

دست اط�?ال دل شب كه بالا مي ر�?ت

همه در حق تو كردند دعا واعطشا

حاجران را ز عطش خشك شده زمزم چشم

اي لبت زمزم خشك شهدا واعطشا

مشك بي آب و لب خشك و دو چشم تر ما

با تو اند اي پسر شير خدا واعطشا

سعي كن اي به �?داي تو وسعيت (ميثم)

خيمه ها مروه �?رات است ص�?ا واعطشا

حاج غلامرضا سازگار(ميثم)

هزار بار اگر ا�?تد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوس�? زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل �?اطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زل�? تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب ر�?تن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گر�?ته ام همه جا لحظه لحلظه دست تو (ميثم)

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم

حاج غلامرضا سازگار(ميثم)

طعم �?رات مي چكد از مشك پاره ام

ابر اميد ر�?ته ز صحراي چاره ام

خون نيست اين كه مي رود  از ساقه هاي تير

در ياي آئينه است روان از نظاره ام

آئينه دل همه اهل خيمه ام

دلواپس تل�? شدن گاهواره ام

با آبروي آب به بازي نشسته ام

بازي گر�?ته چون عطش شير خواره ام

دستم ز پا نشست و دو چشمم ز دست ر�?ت

باور كن اي حسين دگر هيچ كاره ام

امروز اگر نشسته ام از زين به روي خاك

�?ردا سوار مركب نيزه سواره ام

                                                                                                شاعر؟؟؟

                           

هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حي�? است ز اوصا�? اباال�?ضل نگويم

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست

جز نام اباال�?ضل به هر بزم نگويم

روزى اگر از شهر و�?ا گم شوم آن روز

كويى بجز از خانه عباس نجويم

امروز اگر خار سر راه و�?ايم

�?ردا چو گلى پيش ره يار برويم

وقت است كه ساقى، م�?ى اخلاص و ص�?ا را

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش

جز غنچه وص�?ش نتوان هيچ ببويم

عمري است به درگاه اباال�?ضل گدايم

همواره ثنا خوان خداوند و�?ايم

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مديون اباال�?ضل بود هركه خمار است

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است

هربتكده را حاوى يك�?صورت و معنى�?است

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا

گه عابد سجاده و گه شير شكار است

دلدار من آن است كز او عيد بريزد

از قامت او يكسره توحيد بريزد

من تا به ابد دامن عباس بگيرم

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار

اينگونه ز استاد و�?ا درس بگيرم

استاد مسلم به على اكبر ليلاست

هرچند كه �?رمود: تويى مرشد و پيرم

ما در كَنَ�? يار چه گوئيم كه ارباب

�?رمود: كه عباس بود پشت و مجيرم

او دست على؛ دست على دست خداوند

هيهات من از دست خدا دست نگيرم

جا داشت ر�?خ كعبه دوباره بشكا�?د

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد

ميخانه اميد همين جاست بيائيد

كيل نظر و سنجش نور است جمالش

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد

گر در طلب زندگى خ�?لد برينيد

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد

آنجا كه شنيديد ازل تا به ق��امت

مستانه مستيد همين جاست بيائيد

اين است به واللَّه خداوند مجسم

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباال�?ضل ببوسند

موساست عصايش نى دستان اباال�?ضل

عيساست خود از ج�?رگه مستان اباال�?ضل

الياس كه بر مجمع درياست م�?وكّ�?ل

خود تشنه يك جرعه مستان اباال�?ضل

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر ب�?ود مات غمستان اباال�?ضل

ذوالك�?ل، كه مى�?كرد ك�?الت به رسولان

خود تحت تك�?ل پى دستان اباال�?ضل

يوس�? كه بود بين رسل جلوه خورشيد

باشد رخ او شمع شبستان اباال�?ضل

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت

در درس و�?ا ط�?ل دبستان اباال�?ضل

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته

حيران بت روى اباال�?ضل نشسته

دل تشنه ا�?راطى لبخند اباال�?ضل

سر، طالب خطاطى سربند اباال�?ضل

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آيد به زبان آيه سوگند اباال�?ضل

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بايست ببندند كمربند اباال�?ضل

قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نياورد همانند اباال�?ضل

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشيد دو �?رزند اباال�?ضل

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد

باشد علمش دست توانمند اباال�?ضل

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟

از دست كريمى ز بلندى كرامت

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟

در گرد طوا�? حرم خون خدايى

بر جسم ش�?ق لاله احرام كه ديده؟

از بعد رجز خوانى خونين حماسه

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند

اين شكل معمايى اهرام كه ديده؟

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شد

                                                          شاعر؟؟؟

مـيـلاد مسعـود اباال�?ضل جوان است

هـنگام شـادي و سرور شيـعـيـانــسـت

از دامـن ام البنين ماهي عيان است

كز روي وي شرمنده مـاه آسـمـانست

يـا �?ـاطـمه ام البنين زين تازه مولود

روشـن دل و چـشم امير مومـنانـست

يـا �?ـاطـمـه ام الـبـنـين اين ماه تابان

سردار و سقاي اميـر انس و جانـست

عـبـاس تـو در يـاري �?ـرزنــد زهــرا

اسـتـاده جـان بـركـ�? غلام آستانـست

عـبـاس تـو در كـربلا بـر يـاري ديـن

در عرصه ميدان چنان شير ژيانـست

گويد «حياتي» در شب ميلاد مسعود

از بهر طبعم لؤلؤ‌ و مرجان روانـست

                                                                                                          شاعر؟؟؟

يـا ابـو�?ـاضـل تـو جـانـبـاز ره قـرآن و ديـنــي

راحـت جــــان عــــــــلـي نــور دل ام الــبـنـيـنـي

سـاقـي لـب تـشـنـه گان و سرپرست كودكاني

پـيـشـتـاز لـشـگـر اسـلام چـون حـبـل الـمـتـيـني

تـو عـلـمـدار حـسـيـني شير حق را نور عيني

در شجـاعـت در رشـادت چـون امـيـرالمومنيني

مـصـطـ�?ي را جان نثاري مرتضي را يادگاري

عــبـد صـ�?الـح پـيـرو �?ـرمـان رب الـعـالـمـيــنــي

ايـكـه از خـيـل بـني هاشم توئي والا و ا�?ضل

ارشـد و بـا صـولـت و قـامـت رسـا و مـه جبيني

مـرد هـمـت مـرد عـزت مـرد تقوي و �?ضيلت

عـاشـق حـق و حـقـيـقـت مـظـهـ�?ر صدق و يقيني

پــاسـدار خـيـمـه هـا �?ـرمـانـده كــ�� قــوائــي

تـو بـمـيـدان يـلـي دشـمـن شـكـار و بي قريني

گـاه سـقـا و گـهـي �?ـرمـانـده شـب زنده داري

گــاه چـون پـروانـه بـر گـرد حـريـم شـاه ديـنـي

تـو بـدربـار حـسـيـنـي كـارسـاز و رهـگشايي

تـو طـبـيـب درد بـيـدرمــــان و يــار دلـغـمـيـنـي

سـر بـه تسليم ستمگر كي نهي اي پور حيدر

تـو امـيـر لـشـگـر �?ـرزنـد خـتــم الـمـرسـلـيـنـي

ايـكـه دسـت از دامـن �?ـرزنـد زهرا برنداري

ويـكـه تـو ثـابـت قـدم در خـدمـت و عزم آهنيني

ايـكـه دسـتـانـت جـدا شـد در ره ديـن مـحـمد

حق دو بالت داده چون طيار و با وي هم قريني

از �?ـداكـاري تــو مـانـنـد هـ�?ـتـاد و دو مــلـت

چـون دلـيـر و كاردان شيرا�?كن و ��ورآ�?ـريني

تـشـنـه جـان دادي لـب دريــا ايــا مـيـر دلاور

ايـكـه در مـيـثـاق و پـيمان صاحب عزم متيني

بانگ ادرك يا اخايت شد بلند از سوي ميدان

رس بـدادم ايـكـه بـر من سرور و مولاي ديني

در كـنـار عـلـقـمـه آمـد حـسـين و ديد جسمت

گشته از زين واژگون و نقش بر روي زميني

گـ�?ـت پـشـتـم شـد دو تـا از ماتمت جان برادر

ايـكـه سـاقـي بـهـر طـ�?ـلان حـريـم يـا و سيني

يـا ابـو�?ـاضـل « حـيـاتـي» آمـده بـر درگـه تو

زانـكـه تـو باب المراد و بي پناهان را معيني

                                                                                                           شاعر؟؟؟

 

روزگاری من و د�� ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده‌جويی بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ی رويی بوديم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گر�?تار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پ��شکنش هيچ گر�?تار نداشت

اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوس�?ی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بسکه دادم همه جا شرح دلاراي�� او

شهر پرگشت ز غوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته �?راوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود �?رش کنم زير ک�? پای دگر

بر ک�? پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از اين رای من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود

پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو يکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو يکی‌ست

این ندانسته که قدر همه يکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان يا�?ت که بر دل ز منش ياری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

ب�?روشد که به هر گوشه خريداری هست

به و�?اداری من نيست در اين شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خريدار بسی

مدتی در ره عشق تو دويديم بس است

راه سد باديه‌ی درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز کشیديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان ا�?تد و بيرون نرود

وين محبت به سد ا�?سانه و ا�?سون نرود

چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود

چند کس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردی اين طاي�?ه ا�?سرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

مايه عيش مدام دگرانت بينم

ساقی مجلس عام دگرانت بينم

تو چه دانی که شدی يار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

يار اين طاي�?ه خانه برانداز مباش

از تو حي�? است به اين طاي�?ه دمساز مباش

می‌شوی شهره به اين �?رقه هم‌آواز مباش

غا�?ل از لعب حري�?ان دغل باز مباش

به که مشغول به اين شغل نسازی خود را

اين نه کاريست مبادا که ببازی خود را

در کمين تو بسی عيب شماران هستند

سينه پر درد ز تو کينه گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه �?کاران هستند

غرض اينست که در قصد تو ياران هستند

باش مردانه که ناگاه ق�?ايی نخوری

واق�? کشتی خود باش که پايی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو ر�?ت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو ر�?ت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو ر�?ت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو ر�?ت

حاش لله که و�?ای تو �?راموش کند

سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

                                                                                                           شاعر؟؟؟

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده‌جويی بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ی رويی بوديم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گر�?تار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گر�?تار نداشت

اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوس�?ی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته �?راوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود �?رش کنم زير ک�? پای دگر

بر ک�? پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از اين رای من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود

پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو يکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو يکی‌ست

این ندانسته که قدر همه يکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان يا�?ت که بر دل ز منش ياری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

ب�?روشد که به هر گوشه خريداری هست

به و�?اداری من نيست در اين شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خريدار بسی

مدتی در ره عشق تو دويديم بس است

راه سد باديه‌ی درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز کشیديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان ا�?تد و بيرون نرود

وين محبت به سد ا�?سانه و ا�?سون نرود

چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود

چند کس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردی اين طاي�?ه ا�?سرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

مايه عيش مدام دگرانت بينم

ساقی مجلس عام دگرانت بينم

تو چه دانی که شدی يار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

يار اين طاي�?ه خانه برانداز مباش

از تو حي�? است به اين طاي�?ه دمساز مباش

می‌شوی شهره به اين �?رقه هم‌آواز مباش

غا�?ل از لعب حري�?ان دغل باز مباش

به که مشغول به اين شغل نسازی خود را

اين نه کاريست مبادا که ببازی خود را

در کمين تو بسی عيب شماران هستند

سينه پر درد ز تو کينه گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه �?کاران هستند

غرض اينست که در قصد تو ياران هستند

باش مردانه که ناگاه ق�?ايی نخوری

واق�? کشتی خود باش که پايی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو ر�?ت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو ر�?ت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو ر�?ت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو ر�?ت

حاش لله که و�?ای تو �?راموش کند

سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

                                                                                                           شاعر؟؟؟

مير و علمدار شه كربلا

نور دل حيدر و ام البنين

ماه بنى هاشم و خورشيد حقّ

كوكب رحمت شده دنيا و دين

آنكه شده دست يداللهيش

چون اسدالله برون زآستين

اختر تابنده برج حيا

گوهر رخشنده بحر يقين

باد سحر هردم از اين بوستان

م�?شك بردتح�?ه به صحراى چين

خاك درش راز پى توتيا

حور برد سوى بهشت برين

                                                                                                          شاعر؟؟؟

دستى بدامانت زنم اى مهربان ابوال�?ضل

از مرحمت لط�?ى نما بر شيعيان ابوال�?ضل

ما عاشقان كربلائيم اى مه تابان

جوئيم همه راهش ز تو با صد �?غان ابوال�?ضل

دست جدا شد از بدن در راه مقصد ايدوست

آسان كنى هر كار سخت از دست جان ابوال�?ضل

از چشمه �?يضت بسى سيراب گشتند اى عجب

ما هم بدين حسرت دمادم ناتوان ابوال�?ضل

تا حق خدائى مى كند روشن چراغ دين است

پروانه سان جمعى ز سوزش هر زمان ابوال�?ضل

نام حسين و كربلا آتش زند بجانم

سوزد اگر ريزم ز غم اشكى بجان ابوال�?ضل

                                                                                                         شاعر؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.