چون خدا داد به ام البنین آن شاه زنان زیب جهان نور عیان سرو خرامان مه تابان گل بستان عرب اصل و نسب �?رع و سبب عین و ادب * از علی شیر خدا حیدر ص�?در ولی حضرت داور وصی ن�?س پیمبر صاحب تیغ دو پیکر �?اتح قلعه خیبر قاتل لشکر کا�?ر ناظم نظم دو کشور علی والی اعلی عالم مسجد اقصی مرشد کامل و دانا به همه مردم دنیا * با و�?ا عین ص�?ا یک پسری سیم و زری چون گهری گل پسری چون قمری پر ثمری پس علی آمد و بنشست و ب�?رمود به ام البنین ای مادر عباس به کاری که خدا خواست رضا باش * تو بیاور ز محبت زره عشق و ارادت ببرم نور دو چشمان تر م را پسر م را گهر م را مه تابان قمرم را شجر پر ثمر م را تا بچینم گلی از باغ وصالش به جهان نیست مثالش همه عالم به خیالش نرسد کس به و�?ایش بخصالش * ببرش بردن و بگر�?ت بدامان بنهادش غمی از دل بزدایش بزد بوسه بلعل لب �?رزند عزیز ش بدو ابروی هلالش بدو چشمان عزیزش بدو بازوی رشیدش به گل روی جمالش و در اشک چو سیلاب روان کرد دو بنالید و بزارید و بگریید * که ام البنین گ�?ت که ای شاه سرا�?راز چرا می کنی آواز بگو مطلب این راز مگر عیبی و نقصی به دو دست پسر م هست که نالید ی و گرئیدی و رنجیدی �?رمود نه و الله نبود عیب و عیوبی به دو دست پسر م نیست کسی برتر و بهتر ز عزیز دل حیدر که بود میر غضن�?ر * بود این مطلع دیگر که بیاد آمده ما را ز کجا دشت بلا را آن زمانی که به صحرای بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اط�?ال حسینم رود و غیرت عباس بجوش آید و به ص�? معرکه چون شیر غضبناک زند بر ص�? آن �?رقه بیباک به آن مردم س�?ّاک بر آن لشکر بیباک به طرّاری و چالاک که از خون لعینان دغا روی زمین را کند او رنگ بسی می کند او جنگ به آن �?رقه دل سنگ بیاید لب دریا کند از آب تمنا ک�?ی از آب بگیرد ببرد نزد دهان تا به خیال لب عطشان حسین آید و زان آب ننوشد بخروشد و برون آید از آن آب لبش تشنه و بیتاب ببین شرم و حیا مهر و و�?ا را * لشکر کا�?ر خونخوار در آن بادیه بسیار به شمشیر ج�?ا کار به یک بار بگیرند و ببندند سر راه یکسره به میر علمدار و یکی ظالمی از کینه ز جا می جهد از راه کمین می برد از سرور دین دست یسارش می کند باز به دست دگرش چنگ به آن �?رقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ یکی ظالم دیگر ز کمینگاه غضن�?ر بدر آید سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان �?ر زمان میر دلاور پسر ساقی کوثر بدم نیزه و خنجر بره دوست دو دستش زمی روی الستش شود او سر خوش صهبا زمی خالق یکتا همه از عشق تو لا ص�?ت آن شه والا قمر هاشمیان حضرت عباس دل آرا که بود باب حوائج به همه  درد علاج است و همه کار رواج (باتشکر از امير جان که اين نوشته رو برای ما �?رستاده)

يارب اين بارگه كيست بدين جاه عظيم

کاسمان خم شده  پیش در او در تعلیم

ن�?حه ساحت قدسش دم جانبخش مسيح

پنجه گنبد بامش يد بيضاى كليم

بقعه ماه بنى هاشم عباس على است

که بود خاک درش پادشهان را دیهیم

ساقى تشنه لبان باب حوائج كه بود

روضه مشهد او غيرت جناب نعيم

در سقايت بود آن چشمه رحمت كه ز�?يض

رشحه اوست يكى زمزمه و دیگر تسنیم

گر �?شاند زكرم جرعه آبى بر خاك

سر بر آرد زلحد رقص كنان عظم رميم

ساحت رو��ه او كعبه ارباب نياز

پايه بقعه او پايگه ركن حطيم

در حريم حرم آمنش از سعى و ص�?ا است

آن مقامى كه بر او رشگ برد ابراهيم

دست ا�?شان ز سر عشق گذشت از سر و دست

هر دو را كرد بميدان شهادت تسليم

هر كه در سايه لط�? و كرمش جاى گر�?ت

ايمن از هول قيامت بود و نار جحيم

بسلام در او هر كه شد از راه خلوص

بشنود قول سلام از قبل رب رحيم

وانكه چون دال نشد بر در او پشت دو تا

پيچ در پيچ چو يا باشد و دلتنگ چو ميم

بارى اين روضه بود مرقد عباس شهيد

كه ز چونان خل�?ى مادر دهر است عقيم

و اين ضريحى ك�� بر او نو شده بينى باشد

صنعت اهل ص�?اهان حسب الامر حكيم

آيه الله زمان سيد محسن كه بود

آل ياسين سند عترت و قرآن حكيم

زيور ملك عرب �?خر عجم صدرا نام

شيعيان را به جهان سيد و سالار و زعيم

وى ب�?رمود كه شايسته اين مشهد پاك

تازه سازنده ضريحى كه بود از زر و سيم

صهر �?رخنده وى سيد همنام خليل

يا�?ت از سعى در اين مرحله تو�?يق عظيم

الغرض در اثر راءى حكيمانه چو گشت

صنعتى تازه پديدار نكوتر ز قديم

وز ص�?اهان به عراق عرب اين طر�?ه ضريح

ر�?ت و بر مرقد عباس على شد تقديم

بهر تاريخ همائى سنا گ�?ت ببين

كآيت صنع پديدار شد از حكم حكيم

 شاعر؟؟؟

چون شاه شهيدان خل�? سيد ابرار

نوباوه زهرا پسر حيدر كرار

در كرببلا شد ز ج�?ا بى كس و بى يار

ديگر نبدش ياز ز اخوان و�?ادار

جز ماه بنى هاشم اباال�?ضل دلاور

يكسو زده ص�? از پى خون ريزى آن شاه

قومى همه بى دين و گروهى همه گمراه

خلقى همه بد كيش و سپاهى همه بدخواه

نه خائ�? يوم الدين نه تابع بالله

بيزار ز حق خصم نبى دشمن حيدر

يكسو حرمى خسته دل و زار و مشوش

نيلى همه از لطمه غم عارض مهوش

گاهى همه اندر تب و گاهى همه در غش

ا�?روخته بر خرمن جان از عطش آتش

لب خشك ولى ديده ز خوناب جگرتر

قد ساخت علم پس علم ا�?راخت به همت

سقاى حرم كنز كرم كان مروت

اقليم جوانمردى و ايثار و �?توت

درياى حيا بحر ادب قلزم غيرت

عباس على نور جلى مير مظ�?ر

آمد به حضور شه لب تشنه به ا�?غان

گ�?تى شده با مهر قرين ماه درخشان

با عجز و ادب گ�?ت كه اى خسرو ذيشان

اذنم بده از بهر جدال ص�? عدوان

تا بگذرم اندر رهت از جان و تن و سر

�?رمود شه دين تو علمدار سپاهى

آرام دل غمزده و حال تباهى

غير از تو دگر نيست مرا پشت و پناهى

بر بى كسى من بكن از مهر نگاهى

مشكن قدم از مرگ خود اى جان برادر

گ�?ت اى كه خدا جز به رضاى تو رضا نيست

امر تو و نهى تو جز احكام خدا نيست

اما به خدا اين روش مهر و و�?ا نيست

من زنده و اط�?ال تو لب تشنه روا نيست

تا هست مرا سر به تن و دست به پيكر

برد العطش اهل خيام تو توانم

شد ز آتش غم سوخته پر مرغ روانم

گر نيست شها قابل قربان تو جانم

ده اذن كه آبى به حريمت برسانم

اى آب جهانت همه مهريه مادر

برداشت يكى مشك پس آن مير معظم

با حال حزين ديده تر سينه پر غم

بگر�?ت ز شه اذن و بغريد چو ضيغم

چون شير حق از جاى برانگيخت تكاور

شد سوى �?رات آن گهر بحر سعادت

كردند به نهيش سپه ك�?ر اقامت

بستند سر ره به وى از روى عداوت

زد دست به تيغ آن شه اقليم شجاعت

شد حمله ور آن گاه بر آن قوم ستمگر

از ضرب حسامش به ص�? كينه ز دشمن

پران سر و خود آمد و غلطان تن و جوشن

تن ها همه بى سر شد و سرها همه بى تن

گه جانب ايسر شد و برتاخت ز ايمن

گه جانب ايمن شد و برتاخت ز ايسر

پيچيد سپه را به يكى حمله چو طومار

زد ابر بلا خيمه و باريد به يكبار

باران اجل بر سر آن �?رقه خون خوار

زان حادثه لرزيد به خود گنبد دوار

زان واقعه گرديد عيان شورش محشر

ا�?واج ملك رشته او راد بريدند

يكباره ز دل نعره تكبير كشيدند

تعويذ بخواندند و بر آن شاه دميدند

لشكر به هزيمت سوى اطرا�? دويدند

چون گله روباه ز ميدان غضن�?ر

عباس زخ ا�?روخت چو خورشيد جهان تاب

�?رخنده �?رس راند به شط با دل بى تاب

برداشت ك�?ى تا كه بيا شامد از آن آب

بر خاطرش آمد ز لب تشنه احباب

وز لعل لب خشك حسين سبط پيمبر

گ�?تا به خود آئين محبت نه چنين است

تو آب خورى تشنه جگر سرور دين است

بانگ عطش از خيمه به گردون ز زمين است

الحال تو را مصلحت كار بر اين است

كان سوختگان را بزنى آب بر آذر

پس ريخت ز ك�? آب و دلش يكسره خون شد

سوز عطش او را به دل خسته �?زون شد

پر ساخته مشك و تهى از صبر و سكون شد

لب تشنه به دريا شد و لب تشنه برون شد

آزرده دل و خسته و محزون و مكدر

گ�?تا عمر سعد كه اى قوم بد آئين

عباس گر اين آب رساند به شه دين

يك تن ز شما باز نماند به ص�? كين

كوشيد و نماييد نگونش ز سر دين

سازيد شهيدش ز دم نيزه و خنجر

آن قوم چو اين نكته ز بن سعد شنودند

ا�?سوس كه بر كينه ديرينه �?زودند

دست ستم و كينه و بيداد گشودند

تا دست يمينش ز بدن قطع نمودند

بر قطع اميد حرم ساقى كوثر

با دست دگر ساز جدل كرد به ميدان

تا آنكه جدا شد ز ستمكارى عدوان

دست دگر از پيكر آن خسرو ذيشان

بگر�?ت پس از راه و�?ا مشك به دندان

مى راند سوى خيمه �?رس با دل مضطر

با آن همه درد و الم آن معدن اجلال

اين بود اميدش كه به هر نحو و به هر حال

آن آب رساند به لب تشنه اط�?ال

ناگاه ستمكارى از آن �?رقه جهال

بر مشك بزد تيز و نشد كام ميسر

چون نخل اميدش ز ج�?ا بى ثمر آمد

پيوست به جانان و ز جان بى خبر آمد

بر ديده او تير ج�?ا كارگر آمد

گه نى به تن و گاه عمودش به سر آمد

تا آنكه شدش خاك بلا بالش و بستر

اى �?ضل تو گم كرده نشان �?ضلا را

وى گشته محقق كه تو شمعى شهدا را

ره نيست به ذات عقول عقلا را

باشد به تو اميد صغير الشعرا را

كايد ز سر صدق به پابوس تو سرور

گر قا�?يه گرديد پريشان نه ملال است

كاين نظم پريشان ز پريشانى حال است

گر نقص قبول او�?تد آن عين كمال است

آن كو دلش آگاه ز احوال بلال است

اين نكته نمايد ز من دلشده باور

                                                                                                         شاعر؟؟؟

ماه انورم عباس مهر خاورم عباس

يار و ياورم عباس اى برادرم عباس

اى معين و ياور من اى امير لشكر من

نازنين برادر من اى برادرم عباس

حي�? از اين قد و قامت خوش بر آمده كامت

چون برم ديگر نامت اى برادرم عباس

كو دو دست و بازويت چيست زخم پهلويت

حي�? از اين مه رويت اى برادرم عباس

تشنه اند ط�?لانم كودكان ويلانم

از غم تو نالانم اى برادرم عباس

داغت اى جوان پيرم كرده وز جهان سيرم

از غمت زمين گيرم اى برادرم عباس

مانده ام ببين تنها در ميان اين اعدا

اى غضن�?ر هيجا اى برادرم عباس

ديه از چه نگشايى گ�?تگوى ننمايى

خيمگه چرا نايى اى برادرم عباس

سينه ام ز داغت خست پشتم از غمت بشكست

چاره ام بر�?ت از دست اى برادرم عباس

جان من ص�?اى تو كو نور ديده اى تو كو

غيرت و�?اى تو كو اى برادرم عباس

                                                                                                          شاعر؟؟؟

اندر آندم با عموى خويشتن

كودكان بودند تا گرم سخن

ناگهان آمد سكينه با شتاب

خاطراتى داشت سخت از قحط آب

مشك خشكى كز حرم آورده بود

بر عموى نازنين آن را نمود

گ�?ت : اى ابر كرم ، شايد اگر

ا�?تدت بر جانب دريا گذر

زان كه اندر خيمه ها از قحط آب

گشته مشكل كار آل بو تراب

در خيام از آب گر خواهى اثر

نيست جز در چشمه چشمان تو

چون تو مى دانى كه بى آب روان

گل نمى پايد به صحن گلستان

ويژه گلهاى گلستان رسول

كابيارى گشته با چشم بتول

گر گلى از اين گلستان گم شود

شعر از صابر همدانى

خيل ملك ملتجى به نام اباال�?ضل

جن و بشر سر بسر غلام اباال�?ضل

هر كه بود در دلش �?روغ هدايت

مى شود آگاه از مقام اباال�?ضل

اهل و�?ا نيست هر كسى كه نياموخت

درس و�?ادارى از مرام اباال�?ضل

گر علمش سرنگون شده است بلند است

رايت مردى به احترام اباال�?ضل

چشم �?لك خيره شد چو ديد به ميدان

چهره همچون مه تمام اباال�?ضل

اهل ج�?ا مرگ خود به چشم بديدند

شد چو به ميدان بپا قيام اباال�?ضل

ساقى همت به دشت كرببلا ريخت

باده ايثار جان به جام اباال�?ضل

تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد

گر چه نبود آب شط حرام اباال�?ضل

تا ببرد آب سوى خيمه ط�?لان

بود همه سعى و اهتمام اباال�?ضل

آه از آن دم كه او�?تاد به ميدان

از سر زين سرو خوش خرام اباال�?ضل

در ن�?س واپسين به سوى حرم بود

ناله ادرك اخاپيام اباال�?ضل

صحبت حال سكينه بود و غم آب

با شه دين آخرين كلام اباال�?ضل

بار گناه (سعيد) اگر چه گران است

سيد صادق حسينى يزدى

اين جا حريم پاك علمدار كربلاست

اين آستان قدس شهيد ره خداست

اين جا حريم حضرت باب الحوائج است

دولت در اين مقام و كشايش در اين سر است

اين جا بود مقام شهيدى كه تا ابد

خاكش حيات بخش و هوايش عبير زاست

اين بارگاه شاه جهان حقيقت است

اين جايگاه جلوه انوار كبرياست

اين خاك مشك بيزكه دار الش�?ا بود

هر ذره اش به چشم ملايك چو توتياست

اين جا جايگاه شهيدى كه تا به حشر

دين خدا و پرچم اسلام از او بپاست

اين جاست جايگاه اميرى كه در كرم

كان سخا و ابر عطا و يم و�?است

اين جاست جايگاه علمدار لشكرى

كز بهر حق عليه ستمگر به پاى خاست

دريا دلى غنوده در اين جا كه همچو نوح

در بحر دين به كشتى توحيد ناخداست

سقاى اهل بيت ، حسين على ��ود

اين تشنه لب كه خاك درش چشمه بقاست

گردد مس وجود تو چون زر در اين مقام

اين بارگاه خشت وجودش زكيمياست

آيينه تمام نماى حقيقت است

هر دل كه با ولاى ابوال�?ضل آشناست

حاتم كه گشت شهره آ�?اق از سخا

در آستانه كرمش كمترين گداست

آن كس كه سر ز�?خر بسايد بر آسمان

اين جا كه مى رسد ز ادب قامتش دوتاست

آب �?رات تا به ابد شرمگين بود

از تشنه اى كه ساقى و سقاى كربلاست

در روز حشر �?اطمه گردد ش�?يع خلق

در دست وى دو دست بود كز بدن جداست

از اين مصيبتى كه به آل نبى رسيد

تا روز رستخيز به پا پرچم عزاست

امروز هر كه خدمت آل على كند

�?ردا ش�?يع او به ص�? حشر مرتضاست

بر طبق امر آيت حق ((حضرت حكيم ))

آن كس كه حكم او به همه شيعيان رواست

شد اين ضريح ساخته در شهر اص�?هان

شهرى كه گر جهان هنر خوانمش سزاست

تاريخ اين ضريح ((طلايى )) چنين سرود

عباس مير جنگ و علمدار نينواست

                                                                                                           شاعر؟؟؟

گ�?ت اى دست او�?تادى ، خوش بي�?ت

تيغ ، در دست دگر بگر�?ت و گ�?ت

آمدم تا جان ببازم ، دست چيست

مست ، كز سيلى گريزد، مست نيست

واحسر تاه هاله غم بر رخش نشست

مهرى كه تاب تير نگاهش قمر نداشت

مصداق عدل و منجى دين ، مظهر شر�?

نخلى كه غير وجود و �?ضيلت ثمر نداشت

عباس شمع بزم شهيدان كه همچو او

گنجور دين به گنج �?ضائل گهر نداشت

ياقوت اشك از مژه س�?ت و حاصلى

جز دامن نشسته به خون جگر نداشت

بد پاسدار خون خداوند و كس چو او

پاس حريم عترت خير البشر نداشت

لب خشك كام خشك برون آمد از �?رات

ياور به غير خون دل و چشم تر نداشت

تا مشك آب را برساند به كودكان

جز سوى خيمه گه به سوئى نظر نداشت

سر داد و دست داد و �?دا كرد هر چه داشت

از دامن امام زمان دست برنداشت

 ((مردانى )) عاقبت به ره عشق كشته شد

شمعى كه جز شرار محبت به سر نداشت

شعر از ((محمد مردانى ))

چو آمد به ميدان يل با شكوه

خروشيد دريا بلرزيد كوه

كشيد او چو شمشير آتش �?شان

ز اعدا بر انداخت نام و نشان

به هر حمله در جنگ پرداختى

سر از تن تن از سر بينداختى

بر آن �?رقه نگذاشت راه گذر

به جز راه ميشوم دار السقر

ز تيرش دل خصم را دوختى

در آتش دل خارجى سوختى

شد از ضرب دستش بد انديش پى

گريزان چو مور و ملخ پيش وى

�?لك در تماشاى آن پايگل

ملايك ثنا خوانش از جان دل

كه اين شير از بيشه حيدر است

كه تاج شجاعت ورا بر سر است

در آن لجه از جوشش آن نهنگ

قضا كو�?ت كوس و �?لك طبل جنگ

بنوش آب اى شيعه باشور و شين

به يادآور از كام خشك حسين

بنوش آب با ديده اشكبار

به يادآور از اصغر شير خوار

بنوش آب با ديده خون چكان

به يادآور از ساقى تشنگان

�?راتى كزو متصل مى خورند

چرا كودكان ، خون دل مى خورند

پدر العطش العطش

على اصغر از تشنگى كرده غش

                                                                                                           شاعر؟؟؟

قحط آب است و صد�? از رنگ گوهر شد خجل

هم ز مادر ط�?ل و هم از ط�?ل مادر شد خجل

كا�?رى از بس كه زان مسلم نمايان ديد دين

سر به پيش ا�?كند و در پيش پيمبر شد خجل

هاجرى زمزم پديد آورد و ط�?لش تشنه بود

سعى بى حاصل شد و زمزم ز هاجر شد خجل

با عمو مى گ�?ت ط�?ل تشنه كام خود وليك

سر �?رازم كن رباب از روى اصغر شد خجل

مشك خالى و دلى پر از اميد آورده بود

و ز رخ بى آب و رنگش آب آور شد خجل

سخت سقا بهر آب و آبرو كوشيد ليك

عاقبت كوشش ، ز سعى آن �?لك �?ر، شد خجل

مايه آن پايه همت ، گشت نوميدى ز آب

و ز لب خشكيده او، ديده تر، شد خجل

روح غيرت ، جان مردى ، ذات عشق ، اصل و�?ا

هر يك ، از آن ساقى كوثر، حوض كوثر شد خجل

زان طر�? ، عباس از ط�?لان خجل ، زين سو، حسين

آمد و ديد آن �?توت ، از برادر شد خجل

خواست ، برخيزد به پا بهر ادب ، دستى نبود

و آن قيامت قامت ، از خاتون محشر شد خجل

ريزش اشكت كند ((انسانيا)) اين سان سخن

بى سخن زين در�?شانى در و گوهر شد خجل

                                                                                                          شاعر؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.