یم �?اطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی

ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلاتی

بسما قمر، به نبی ثمر – به �?اطمه در ، بعلی گهر

 بحسن جگر، بحسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

بملک مطاع ، بخدا مطیع ، بمرض ش�?ا  بجزا ش�?یع

چه مقام بندگیش منیع بچه بندگی و اطاعتی

خم زل�? او چه شکن شکن بمثال نقرة خام تن

 سپری بکت�? و ک�?ن به تن بچه قامتی چه قیامتی

ز جلو نظر سوی قبله گه ، زق�?ا نظر سوی خیمه گه

که نمود شه بقدش نگه ، بچه حسرتی و چه حالتی

زق�?ا دوزن شده نوحه گریکی عمه گ�?ت و یکی پسر

 که نما بجانب ما نظر باشارتی و نظارتی

 

ناصر الدین شاه

ای تازه جوان اکبر نوخط پسر من

صد پاره بدن جسم تو پیش نظر من

 ای نوگل آ�?ت زدة دهر پس از تو

ای کاش نی�?تد بگلستان گذر من

 شد حاصل من چشم تری و لب خشکی

از داغ غم تست همین خشگ تر من

 تا باد خزان زرد گل روی ترا کرد

سرخ است رخ زرد بخون جگر من

 ای خ�?ته بخون با تن صد چاک تو در خاک

ر�?ته زغم هجر تو نور از بصر من

لب باز کن و با پدر خود سخنی گوی

هین محتضرم ای پسر محتضر من

 من بیدل و ا�?تاده ز پا سر نعشت

تا باز چه آرد غم مرگت بسر من

 منصوری از این نغمة منصوری جانسوز

آتش زده بر خشگ و تر این مختصر من

جع�?ر منصوری

خاک سیه رو منه ای گل زیبای من

 دیدن جان دادنت برده شکیبای من

با تو سزاوار نیست نزد پدر خواب خوش

 خیز و تماشا نما حالت سیمای من

رحم کن ای روح من دیدة خود بازکن

 جای تو من جان دهم تو بنشین جای من

این دل رنجور را با سخنی زنده کن

 تا بتواند رود سوی خیم پای من

چون تو زنی دست و پا جان من آید بلب

 آمده صیاد تو دید و تماشای من

بعد از تو ای جان من خاک سر این جهان

 لحظة آخر شود عمر غم ا�?رای من

روز مرا تار شد تیره شده دیده ام

 کاش نیاید دگر روز شب آسای من

دل بر بوده زمن بی پسرم کرده­اند

 لیک شود شعله­ور آتش سودای من

در خور شوق وصال هستی خود داده­ام

 از تن و از جان خویش نیست چوپروای من

میروی آهسته رو تا بتو ملحق شوم

طول دهد تا بحشر شیون و غوغای من

گ�?ته دیوانه را باد برد حضرتش

 تا بشود دادرس محشر کبرای من

حاج رضا هشیار

نوگلا، گردیدنت پرپر بدینسان زود بود

دریم خون خ�?تنت از جور عدوان زود بود

ای علی ، ای بلبل گلزار باغ مصط�?ی

 این چنین خاموشیت جانا بدوران زود بود

طایر قدس آشیان از تیر صیاد ج�?ا

بی پر و بی بالیت در این بیابان زود بود

همچو مرغ بسملی بینم ترا در خاک و خون

 توتیاسان جسمت از سم ستوران زود بود

خاک بر �?رق جهان و زندگانی بعد تو

ر�?تنت زین دار ای سرو خرامان زود بود

خیز ای رعنا جوان بین گشتم از داغ تو

پیر�?رقتت از بهر من ای ماه تابان زود بود

بین جوانان بنی هاشم به بالینت غمین

داغت اندر قلب این رعنا جوانان زود بود

با دوصد ا�?غان برم بر خیمه گاه اما �?سوس

 محنتت بر مادر گیسو پریشان زود بود

اشگ میریزد بصیر از چشم گوید این چنین

 ماتم اکبر برای شاه خوبان زود بود

عطارنژاد

رسم است که چون مرد زکس تازه جوانی

 گویند بمرگش که بقا باد پدر را

چون بر سر نعش پسر آید پدر پیر

 باگریه در آغوش کشد نعش پسر را

از داغ پسر تا نکند چاک گریبان

گیرند همه دستش و پوشند نظر را

آن یک بنوازش که مکن ناله و ا�?غان

 وین یک بتسلی که مزن صورت و سر را

یک دوست بگیرد ز و�?ا بازوی او را

 وان دوست همی پاک کند اشک بصر را

تا آنکه �?راموش کند این غم جانسوز

بندند برایش ز و�?ا بار س�?ر را

در حیرتم آندم که حسین با دل پرخون

 بر جسم پسر داشت زغم د��دة تر را

کی داد بر او تسلیت از مرگ جوانش

 میریخت چو از دیده �?رو خون جگر را

شجاعی

هر آن مادر اندر دل غم مرگ پسر دارد

 زحال ام لیلای جوان مرده خبر دارد

نشاید داغ مرگ نوجوان را بردن از خاطر

 خصوص آن مادر در زندگانی یک پسر دارد

اگر نالد زنی از داغ مرگ نوجوان خود

 یقین آه جگرسوزش بهر قلبی اثر دارد

میان خاک و خون ا�?تاده جسم اکبر رعنا

 نمیدانم چرا لیلی بسر قصد س�?ر دارد

ندارد قدرت ر�?تن زخود لیلای ا�?سرده

 برای یاریش اکنون بهر سوئی نظر دارد

به دشواری جدا شد از سرنعش علی اکبر

 زدرد این مصیبت تا قیامت چشم تر دارد

به هر زحمت جوانش را نموده هجده ساله

 بامیدی که در پیری نهال او ثمر دارد

دگر موی سر لیلا س�?ید از داغ اکبر شد

مدام اندر دلش ن�?رین بچرخ حیله گر دارد

شد شوریده سر لیلا چومجنون در بیابانها

بسان چشمة زمزم سرشک اندر بصر دارد

شده صبر و شکیبائی ز دست او دگر بیرون

 ازین ماتم اخوت را بجنت نوحه گر دارد

اخوت مازندرانی

چه شبها را ببالینت پسرجان تا سحر کردم

 بصد امید اندر دل به آینده نظر کردم

بگلزار حیاتم چون تو سرویرا همی دیدم

سرودم نغمة شادی و غم از سر بدر کردم

بدل گ�?تم که دامادت کنم زینت خود بندم

زخونت جان مادر زینت اندر موی سر کردم

تو نشک�?ته هنوز ای نوگل لیلی خزان گشتی

 منم چون بلبل سرگشته سر در زیرپر کردم

بمرگت عزتم ر�?ت و اسیر کو�?یان گشتم

 بجای جامة دامادیت نیلی بسر کردم

چو مرغی آشیانم سوخته نومید سرگردان

 دودست اندر بغل در این بیابان ناله سر کردم

�?لک زد پشت پائی بر بساطم در بدر گشتم

 بیا شبهای مادر بین که بیتو چون سحر کردم

بیاد غنچة پژمرده­ام هر جا گلی دیدم

 بجای اشک از دیده روان خون جگر کردم

دکتر امین پور

دلبردة من عاشق شیدا شدة تو  

پوشیده ک�?ن باز چه زیبا شدة تو

از دیده مروجان من این دل شده ویران

 من تشنة تو آبحیاتی تو لب عطشان

جز آه نمانده است در این سینه سوزان

 با دیدة من بین که چه غوغا شدة تو

آهسته برو تا که کنم سیر نگاهی

 من راضیم از رنج و بلا هر چه توخواهی

از پای تو بوسم بدلم ده تو پناهی

 در راه بلا رهبر لیلا شدة تو

دل از همه کس من که بریدم بتو بستم

 بعد از تو اسیرم بشود بند بدستم

از دوری تو ناله کنم تا که من هستم

با خون دلم دلبر رعنا شدة تو

یک لحظه بمن گوش بکن باب مرادم

 از بسکه شدم حول سخن ر�?ته زیادم

حالم تو ببین مرتعش از سوز نهانم

بیند ک�?نت دیده غم ا�?زا شدة تو

کردی تو قیامت بمن ای نرگس شهلا

 محشر شده از دوری تو خاطر لیلا

تعجیل مکن کرده دلم روی تو یغما

 ای محشر من چونشده برپا شدة تو

حاجی رضا هشیار

ای کان ادب چو نشده خودباختة تو    

شمشیر غمت را برخم آختة تو

مثل دل بیچارة من ای گل زیبا

صدپاره بهر جا ورق انداختة تو

مانند ق�?س بود جهان بر تو عزیزم

 از این ق�?س تنگ برون تاختة تو

در حالت پیری تو مرا ترک نمودی

این قد چو سروت که چمن ساختة تو

بر آتش غم روز ازل پر زده­ام من

پروانه ص�?ت سوختم و خواستة تو

بهتر نگرم روی تو زیبا شده بازم

برروی دلم وه که چه آراستة تو

دیگر نتوانم ببرم عمر بپایان

این ماندة عمر بغمت کاستة تو

بر این پدر پیر نشاید که بنازی

بازآ بسخن گو به که پرداختة تو

با خاک تو یکسان شدة ایمه تابان

زان بیدق حق بر �?لک ا�?راشتة تو

دیوانه غزل گو زغم شاه شهیدان

بر قبر حسین همچو که دلباختة تو

حاج رضا هشیار

شاه شهید گ�?تا چو ندید کربلا را

درداکه راز پنهان خواهد شد آشکارا

ای بخت همتی کن تا زود کشته گردد

باشد که باز بینم دیدار آشنارا

اکبر چو شد بمیدان گ�?تا شه شهیدان

بادوستان مروت با دشمنان مدارا

در کربلای عشقش باید که کشته گردی

گرتو نمی­پسندی تغییر ده قضا را

صبح شهادت آمد مستانرا بگوئید

هات الصبوح و هبّوا یا ایها السکارا

جام می مصیبت از نوجوانی آور

ساقی بشارتی ده پیران پارسا را

اکسیر ماتمش را بر قلب خویشتن زن

کین کیمیای هستی قارون کند گدارا

سرباز در عزایش دلده زدست برگو

دل میرود زدستم صاحبدلان خدارا

سرباز بروجردی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.