مثل همیشه سائلتان بر در آمده

در باز کن که عاشق پیغمبر آمده

یک عمر من به حق جوان تو زنده ام

امشب گمان کنم دگر عمرم سر آمده

زیرا که بند بند تنم درد می کند

احساس می کنم که شب اکبر آمده

لیلا نبود کرببلا مادری کند

گویا به مجلس پسرش مادر آمده

تو آن کبوتری که به میدان زدی ولی

از جسم چاک چاک تو مشتی پر آمده

ای خاک بر سرم تو چرا این چنین شدی

آخر چرا عبا کمک پیکر آمده ؟

                                                     حسین رستمی

انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی جگری داشته باشی

انگار بنا نیست که از میوه باغت

اندازه کا�?ی ثمری داشته باشی

انگار بنا نیست که ای پیر محاسن

این آخر عمری پسری داشته باشی

ای باد به زل�? علی اکبر لیلا

مدیون حسینی نظری داشته باشی

---

میمیرم اگر بیش از این ناز بریزی

بگذار که چندی پدری داشته باشی

ر�?تی و نگ�?تی پدرت چشم به راه است

از من تو نباید خبری داشته باشی

بی یار اگر آمده ام پیش تو گ�?تم

شاید بدن مختصری داشته باشی

چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت

تا پیکر پاشیده تری داشته باشی

با یم عبا بردن این جسم بعید است

باید که عبای دگری داشته باشی

                                                     علی اکبر لطی�?یان

شب است و ساقی مجلس به گردش ساغر آورده

که سیمرغ دل مستان رشادی پر در آورده

نمی دانم چه رخ داده که طبع سر کشم امشب

قلم را بار دیگر در مصا�? د�?تر آورده

گمانم لیلی حسن قدم از قلزم رحمت

برای رحمه للعالمینش گوهر آورده

کمال نهضت خونین عاشوراست شادی کن

که پیک خوش خبر یک مژده از جان پرور آورده

امیر آمده وزیر آمد س�?یر آمد که هستی را

ورود این سه تن تاب و توان دیگر آورده

حسین �?لک نجات و سید سجاد سکانش

بر این کشتی خدا هم بادبان و لنگر آورده

برو باد صبا بر گو به زهرا دیده ات روشن

که از بهر حسینت ام لیلا یاور آورده

در دیوار یثرب می زند �?ریاد آزادی

که مصباح الهدی را حق شکوه یاور آورده

پدر آمد پسر آمد عموی نازنین آمد

به پشتیبانی آنان علی را مظهر آورده

برای سر�?رازی بر �?راز نیزه دشمن

علی اکبر از بهر سرا�?رازی سر آورده

قد و بالای او را دید جبریل و بخود گ�?تا

خدا از بعد پیغمبر مگر پیغمبر آورده

شگ�?تی آ�?رین و خوش تماشایی بود رویش

تعالی الله از این نقشی که کلک داور آورده

عروس �?اطمه امشب به پاس یاری قرآن

برای سنگر الله اکبر،اکبر آورده

جوانان را بشارت ده خدا از نسل پیغمبر

برای جان�?شانی بر جوانان رهبر آورده

چه رهبر؟رهبری قاطع چه قاطع؟در عمل �?اتح

که از �?تحش �?لک �?تحاً مبینا زیور آورده

قدم در ملک هستی زد علی را مظهر قدرت

چه قدرت قدرت مطلق که حق احیا گر آورده

حسین بن علی را داده حق �?رخنده مولودی

که با میلاد خود ت�?سیر نص کوثر آورده

بگو تا کربلا آماده سازد سنگر خود را

که بهر یوس�? زهرا خدا همسنگر آورده

به تیر و نیزه و شمشیر و خنجر مژدگانی ده

که این زیبا پسر بهر نشانه پیکر آورده

برای سر�?رازی بر �?راز نیزه دشمن

علی اکبر از بهر سرا�?رازی سر آورده

                            مرحوم ژولیده نیشابوری
از زين به زمين �?تادم اي باب

درياب مرا ز مهر درياب

بابا دم آخر است سويم

بشتاب بصد شتاب بشتاب

قاتل چو اجل ستاده بر سر

اشك مژه ام بود چو سيلاب

بيش از ر��قي دگر نمانده

جان گشته روان ز جسم بيتاب

بشكا�?ت سرم ز ضرب شمشير

بشكست قدم ز مرگ احباب

تا بار دگر رخت ببينم

كن پاك ز ديده ام تو خون آب

سوزم ز عطش پدر اگر چه

از اشك خود اندرم بغرقاب

مپسند كه تشنه لب دهم جان

درياب مرا بجرعه ي آب

جان را چو به مقدمت سپارم

دارم بتو يك وصيت اي باب

با مادر زارم اي پدر جان

بر گوي ز غم مباش بيتاب

آور به مزارم آنچه چيدي

چيدي ز برايم عيشم اسباب

شب تا بسحر �?غان جودي

بربوده زچشم مردمان خواب

                                  مرحوم ميرزا عبدالجواد جودي
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده ر�?تن شده بود

بعد یک عمر رها از ق�?س تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برا�?روخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گ�?ت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

ر�?ت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طر�? محو تماشای علی حضرت ماه

گ�?ت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

ر�?تی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

ن�?س نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با �?غان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

                                                                                  سید حمید رضا برقعی
خاموش شد �?روغ توانی که مانده بود

در زخمی غروب جوانی که مانده بود

خم کرد خامت خود و بر نعش خیمه زد

تا ننگرند اشک روانی که مانده بود

گلدسته بود درست پدر روبه آسمان

وقتی طنین نداشت اذانی که مانده بود

با جام اولین  سوی کوثر شتاب کرد

از آخرین رسول نشانی که مانده بود

وقتی قیامت غم او سایه کرده بود

ا�? گ�?ت بعد او به جهانی که مانده بود

شد همرکاب هلهله لشکر زیاد 

اندوه آشکارو نهانی که مانده بود

پؤمرده بود پشت بهاری که ر�?ته بود

غم می سرود پیش خزانی که مانده بود

                    جواد زمانی
م�?ردم ز بس که بر بدنت بوسه می زنم

بر کام خشک خنده زنت بوسه می زنم

بر زل�? خون پر شکنت شانه می کشم

بر زخمهای دل شکنت بوسه می زنم

بوی تو می دهند دم دشنه ها ببین

بر نیزه های زخم،زنت بوسه می زنم

شاید لبی گشوده و بابا بخوانیم

قامت خمیده بر دهنت بوسه می زنم

هر سو دویده و تن تو جمع می کنم

بر تکه تکه های تنت بوسه می زنم

آرام تا به روی عبا می گذارمت

همراه عمه بر ک�?نت بوسه می زنم

ای خاک بر سرم که تو در خاک خ�?ته ای

مردم ز بس که بر بدنت بوسه می زنم

                            حسن لط�?ی 
تا علی اکبر �?رخنده لقا گشت به میدان وغا تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم  ره و مردم کو�?ه همه دیدند چو خورشید �?روزنده عیان گشت  و سپه بر مه روی�� نگران گشت عدو  گ�?ت که این سرو روان در ص�? پیکار بود احمد مختار به صولت شده  چون حیدر کرار ندا اد که ای قوم منم  نور دل یوس�? زهرا  که شبیهم نبی سید بطها  مه یاسین گل طاها  د�?ر دریای �?ضیلت  گهر بهر ولایت ثمر نخل هدایت  همه بینید  به ماه رخ من شمس ضحی را .

منم شبه پیمبر/منم زاده حیدر/منم علی اکبر

این سخن گ�?ت و سپسپ تیغ کشید از کمر و  نعره کشید از جگر و داد ندای ظ�?ر و ریخت تن  و دست و  سر و زد به دل خصم  ستمگر شرر و  کرد تماشا پدر و گ�?ت زهی زین پسر این قد و بالا و چنین نیرو و این بازو  این قدرت و این غیرت و این عشق  و و�?ا  صدق و ص�?ا  عز و شر�? عزم و هد�? ریخت به هم کرب و بلا را .

علی سرو روانم/بجنگ ارام جانم/تویی تاب و توانم

شد به هر سوی در آن عرصه  خون خصم �?راری که علی داد  به ابرو گره و ریخت به هم میمنه و میسره و  گاه دریدی زره و قلب و دل و حنجره و خواست  شود کار عدو یکسره  ناگه ز کمین جست  یکی خصم ستمکار  که بد منقذ خونخوار  زدی تیغ شرر بار به �?رق خل�? حیدر کرار که �?واره زد از �?رق علی خون و زد آتش به جگر خون خدا را

علی نقش زمین شد/�?دای ره دین شد/زخون گلگون جبین شد


                                                              حاج غلامرضا سازگار

4بند در میلاد حضرت علی اکبر

بند اول

گ�?تم ای دل به جان رسیدم گ�?ت

زچه گ�?تم از آنچه دیدم گ�?ت

زچه خم گشته قامتت گ�?تم

از غم هجر او خمیدم گ�?ت

تو کجا و غمش کجا گ�?تم

این بلا را به جان خریدم گ�?ت

عجب از اشک آه تو گ�?تم

به خدا زین دو، روسپیدم گ�?ت

با گناهان چه می کنی گ�?تم

که علی می دهد  نویدم گ�?ت

به که دل بسته بگو  گ�?تم

کسته عشق آن شهیدم گ�?ت

دیده ای کربلای او گ�?تم

این بود منتها امیدم گ�?ت

در مدیحش بگو  سخن گ�?تم

من ز پیر خرد شنی��م گ�?ت

که در او بین جلال سرمد را

صورت و  سیرت محمد را

بند دوم

دل زدنیا گسسته ام امشب

خوش از این دام رسته ام امشب

تا شود خانه محبت دوست

دل زدنیا گسسته ام امشب

پی تجدید عهد با جانان

همه عهدی شکسته ام امشب

در هوای طوا�? کعبه عشق

با احرام بسته ام امشب

مژده آمد که میرسد از راه

آن نگار خجسته ام امشب

به امیدی که دست من گیرد

سر راهش نشسته ام امشب

تا زدیدار او ص�?ا  یابد

این دل و جان خسته ام امشب

ارمغانم به آستانه او

بود این گل که بسته ام امشب

که در او بین جلال سرمد را

صورت و سیرت محمد را

بند سوم

عقل کل را نظیر می آید

عشق را وزیر می آید

نهر دیگر جدا شد از کوثر

یا که خیر کثیر می آید

بار ش رحمت خدا امشب

بر کبیرو صغیر می آید

امشب از توده گنه کاران

ناله یا مجیر می آید

هر دم از بندگتن خاک نشین

بانگ نعم الأمیر می آید

زسرا پرده جلال حسین

طر�?ه ماهی منیر می آید

کز تجلای روی زیبایش

 مهر گردون حقیر می آید

پسری داده بر حسین خدا

که پدر را نظیر می آید

اوست روح کرامت و کرمش

خلق را دستگیر می آید

شیری از بیشه علی برخاست

که چو او شیر گیر می آید

خون، خون خداست در بدنش

که چنین دلپذیر می آید

او علی اکبر است و در مدحش

نغمه از عقل و پیر می آید

که در او بین جلال سرمد را

صورت و سیرت محمد را

بند چهارم

ج��خ دین جلوه ای دگر دارد

ماهی ازمهر خوبتر دارد

آسمان را بگو برون آرد

ماه از این خوبتر اگر دارد

پسری در کمال زیبایی

جای در دامن پدر دارد

شد زلط�? خدا حسین پدر

پسرت یاعلی پسر دارد

جای زهرا در این میان خالی است

کز رخ ط�?ل بوسه بر دارد

نیست زهرا ولی بود زینب

که چو جان ط�?ل را ببر دارد

دید حق بر حسین و داغ دلش

کز غم سید البشر دارد

خواست کز خاطر خطیر حسین

این غم جانگداز بر دارد

داد او را یگانه �?رزندی

که نشان از پیامبر دارد

می کند یاد جد اطهرا خویش

تا به رخسار او نظر دارد

او علی اکبر است و در وص�?ش

این سخن را ملک زبر دارد

که در او بین جلال سرمد را

صورت و سیرت محمد را

                                            سید رضا مؤید

تا ک�?ن بر قد وبالای رسایت کردم

سوختم وز دل و پر درد دعایت کردم

آخرین توشه ام از عمر تو این بود علی

که غم انگیز نگاهی زق�?ایت کردم

توزمن آب طلب کردی ومن سوزی

که چرا تشنه لب از خویش جدایت کردم

گر کمی آب نبودم که رسانم به لبت

داشتم اشکی و ایثار به پایت کردم

نگشودی لب خود هر چه ترا بوسیدم

نشنیدم سخنیهر چه صدایت کردم

پدرت را نبود بعد تو امید حیات

جان من بودی و تقدیم خدایت کردم

یارب این دشت بلا این من و این اکبر من

هر چه را داشتم ای دوست �?دایت کردم

آن خلیلم که ذبیحم نکند �?دیه قبول

وین ذبیحی است که قربان به منایت کردم

ای مؤید چو ترا بنده مخلص دیدم

دگر از بندگی غیر رهایت کردم

                                           

سید رضا مؤید

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.