پرینت 

یک گل ز گلزار حسین در بزم جانان میرود

 از بهر جانبازی حق اکبر بمیدان میرود

چون دید بابش بی معین گردیده در آن سرزمین

 بهر قتال مشرکین با لعل عطشان میرد

آن سر و قد نوجوان چون شد بسوی دشمنان

 بابش بدنبالش روان با چشم گریان میرود

جان پدر بود آن پسر با چهرة همچون قمر

 گوئی که در چشم پدر آن جسم چون جان میرود

آن اکبر �?رخنده خو، آن گلعذار مشگبو

 بر عزم هیجا با عدو چون شیر غرّان میرود

از قبّه کرب و بلا ار آن بود عرش خدا

�?ریاد آل مصط�?ی تا عرش رحمان میرود

طوطی بکن ورد زبان بر عار�?ان حق بخوان

 یک گل زگلزار حسین در بزم جانان میرود

طوطی همدانی