این طفل که لب تشنه یک قطره آب است

یک قطره اشکش رزق صدجام شراب است

کرببلا حالادوتاخورشید دارد

برروی دست آفتابی آفتاب است

اینکه جلوی خیمه هازانو زده کیست

شاید زبانم لال بیچاره رباب است

اینکه نمی خوابد علی تقصیرتونیست

به جای لالا برلب تو آب آب است

گیسومکش اینقدرتوتازه عروسی

ای کاش میشدزودتر دست تورابست

اصلابیا و فرض کن که آب خورده

اصلابیاوفرض کن یک گوشه خواب است

حالا دلت که سوخته مارادعاکن

خانم دعای تو یقینا مستجاب است

علی اکبر لطیفیان

 

ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته

شال بسته،بانقابِ تازه ای برخاسته

گرچه افتادندرویِ خاکهاخورشیدها

تازه مغرب،آفتابِ تازه ای برخاسته

بادداردازمسیر ِ چشمهایش می وَزَد

لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته

بیشترشدتشنگیها،اوخودش آب،آب بود

پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته

باهمه پیغمبران،پیغمبری ام فرق کرد

رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته

آنهمه لبیک گفتن یکطرف،این یکطرف

پرسش ِ ماراجوابِ تازه ای برخاسته

ریخت برهم لشگری راتاکه بردستم رسید

باحضورش بوترابِ تازه ای برخاسته

زودیاخوابش کنید و یا مُراعاتش کنید

تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته

این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست

تیربایک پیچ وتابِ تازه ای برخاسته

گردنی که خشک باشدآخرش این میشود

تیرهم که باشتابِ تازه ای برخاسته

 روی این دستم تنش برروی این دستم سرش

آه بفرستم کدامش را برای مادرش

علی اکبر لطیفیان 

 

 

مثل پرنده بال گشودی رها شدی

کوچکترین ستاره سر نیزه ها شدی

لعنت به لای لایی این نیزه دار تو

باعث شده است بر سر ی بی صدا شوی

زخم سرت برابر زخم عمو شده

بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی

بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد

چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی

بر روی دست باد عزیز دل رباب

مانند زل�? های پریشان رها شدی

در اسمان کرب و بلا رد خون توست

تو یک تنه برای خودت کربلا شدی

                  مسعود اصلانی

کسی که نام شما را صغیر می خواند

حقیقتا که خودش را حقیر می خواند

علی است شیر خدا و تویی نواده او

و دل همیشه تو را مثل شیر می خواند

علی اصغری اما بزرگ این دشتی

تو را کبیر دیارم امیر می خواند

شبیه جد خودت روی دست آمده ای

و یک پدر که حدیث غدیر می خواند

سپیدی گلویت مثل نیزه ای دارد

دلاورانه رجز پیش تیر می خواند

نرو اگر بروی یک ن�?ر حرامی هست

که خواهران تو را هم اسیر می خواند

                       سید محمد حسینی

یک باره خنده کردی و عالم خراب شد

اشکم چکید و سهم دلم اضطراب شد

تیری رسید صحبت من ناتمام ماند

دیدی چگونه مرد غریبی  جواب شد

تیری رسید حنجرت آتش گر�?ت و بعد

از آتش گلوی تو قلبم کباب شد

تیری رسید هستی من را به باد داد

آهنگ من بریده بریده رباب شد

مادر میان خیمه تو داد می زند

از ناله های او دل هر سنگ آب شد

تصویر حلق پاره ات ای کودک شهید

در چشمهای دخترکی تشنه قاب شد

                   سید محمد جوادی

چگونه خاک بریزم به روی زیبایت

که تو بخندی و من هم کنم تماشایت

به غیر گریه بی اشک تو جواب نبود

برای ناله هل من معین بابایت

مزار کوچک تو پر شده است از خونت

بخواب ماهی من در میان دریایت

مرا ببخش عزیزم که جای قطره آب

به یک سه شعبه برآورده ام تقاضایت

چگونه جسم تو پنهان کنم که میدانم

به وقت غارتمان می کنند پیدایت

بخواب در دل این خاک تا کمی وقت است

که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایت

بیا رباب که این شاید آخرین باریست

که خواب می رود او با نوای لالایت

اگر نشد که شود سایه سرت امروز

بروی نیزه شود سایه سار �?ردایت

                                                      محمد بیابانی

به گوش می رسد اکنون صدای حنجره اش

نشسته مادر گریه به پای حنجره اش

درید حلق عطش را که حلق اصغر بود

سه شعبه ای که کنون لا به لای حجنجره اش

نشسته تا پدر آهسته آب می نوشد

ز شوره زار حسینش به جای حنجره اش

و ناگهان پدرش زود یک حجابی کرد

عبای خونی خود را برای حنجره اش

�?رشتگان خدا هم به سر زنان گ�?تند

�?دای خون گلویش �?دای حنجره اش

گر�?ت خون گلو را در آسمانی سرخ

ب دست خویش گمانم خدا حنجره اش

به محض آمدنتیر می شود آغاز

سر زبان همه ماجرای حنجره اش

                                                                    مسعود اصلانی

دیدنت در همه راه معما شده است

تو کجا نیزه کجا وای چه با ما شده است؟

دیدنت سخت ولی سخت تر از آن این است

باز م حرمله سر گرم تماشا شده است

باورم نیست که بالای سرم می خندی

دل من سوخته تر از دل لیلا شده است

ساربانی که نگین پدرت را دارد

چند روزی است در این قا�?له پیدا شده است

حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد

باورم نیست که در حنجره ات جا شده است

کاش آرام رود قا�?له تا راه روی

بعد من نوبت لالایی زهرا شده است

کاش ارام رود تا که نی�?تی از نی

ولی ا�?سوس سر رأس تو دعوا شده است

نیزه داری که تو را می برد این را می گ�?ت

باز هم زخم گلوی پسرت وا شده است

                                                     حسن لط�?ی

این پرچم عشق است که بر دوش من است ؟

یا پاره قرآن که در آغوش من است؟

نه!نه! بگذارید بگویم اسن کیست:

شش ماه گل سرخ عطش نوش  من است

                                           محمد علی حضرتی

****
آن روز تمام عرشیان آزردند

زان  قوم که غنچه تو را پژمردند

قنداقه ط�?ل تا نهادی بر خاک

تا پیش خدا �?رشتگانش بردند

                                      محمد رضا سهرابی نژاد

*****
غم تو تا ابد در دل بماند

ن�?س در سینه ام مشکل بماند

برای اینکه روی نی نیایی

سرت باید میان گل بماند

                                                     جواد حیدری

به روی دست غریبی کبوتری پر زد

عدو سه شعبه خود را به حلق اصغر زد

نه اینکه حلق علی را هدو نشانه گر�?ت

درست تیر سه شبه به قلب مادر زد

چنان س�?یدی حنجر زدور پیدا بود

که تیر بوسه ز نرمی زیر حنجر زد

ندیده چشم رباب و سکینه و زینب

به روی دست پدر او چگونه پرپر زد

نمانده کس که بیاید به تشییع اصغر

بنای قبر علی را به دست مضطر زد

                                                     جواد حیدری

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.