گوهر درج حسن از خیمه گاه آمد برون

 تا ز پشت ابر تیره قرص ماه آمد برون

خواست بیند جلوة حق را ز مرأت رخش

زین سبب از خیمه شاه دین پناه آمد برون

چون قرین شد مهر و مه در دیدة زینب سرشک

 ناگهان چون اختران از یک نگاه آمد برون

تا سوی دریای لشگر ر�?ت آن در یتیم

 اشک مریدوار سان از چشم شاه آمد برون

شیر حق را صید خود پنداشت خصم گرگ

 خو برق شمشیرش چو دید از اشتباه آمد برون

من نمیگویم چه شد ر�?تار با آن تشنه کام

 لیک گویم از نهاد سنگ آه آمد برون

مهندس ایپکچی

چون گل باغ حسن از خیمه گاه آمد برون

 از میان ابر گ�?تی قرص ماه آمد برون

آسمان پنداشت ماهش را دگر مانند نیست

 چهرة قاسم چو دید از اشتباه آمد برون

سیزده ساله جوانی همچو ماه چارده

 از حرم با صد جلال و عز و جاه آمد برون

تا ببیند وقت ر�?تن روی ماهش را تمام

 همچو خورشید از درون خیمه شاه آمد برون

زینب ا�?سرده بهر دیدن خورشید و ماه

 از حرم با ناله و �?ریاد و آه آمد برون

سوی میدان تاخت قاسم چون صدای العطش

 از خیام کودکان بی پناه آمد برون

از پی نوشیدن جام شهادت آن یتیم

 چون در خونین ز دریای سیاه آمد برون

هر که بوسید از ارادت آستانش را رسا

ر�?ت آنجا با گناه و بی گناه آمد برون

دکتر رسا

با شاخه های گل شوید از خیمه بیرون

برگشته قاسم در حرم با روی گلگون

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.