هيچ موجى از شكست شوق من آگاه نيست

در كنار ساحلم امّا به دريا راه نيست

تا مپندارند با مرگم تو مى�?ميرى بگو

اينكه مى�?بينيد �?عل است و ظهور، الله نيست

در مسير لا و الا خون عاشق مى�?دود

در دل معشوق مطلق راه هست و راه نيست

كاروان تشنه اشكت را نشانم داده است

منزل من چشمهاى توست، پلك چاه نيست

روى بر سمّ ستوران دادم و گ�?تم به خاك

در مقام جلوه خورشيد جاى ماه نيست

مى�?برى من را و پا را مى�?كشم روى زمين

در ركاب شوق حر�? از قامت كوتاه نيست

صوت داود است جارى از �?ضاى سينه�?ام

در مسيرش استخوانى گاه هست و گاه نيست

مى�?زنيدم ضربه امّا من نمى�?ريزم �?رو

كوه را هيچ الت�?اتى بر هجوم كاه نيست

                                                                                                          شاعر؟؟؟

آمد از خيمه همچو قرص قمر

آنكه آماده ب��ر پرواز است

اشتياق است و ترس جاماندن

بند نعلين او اگر باز است

كربلا با نسيم گلبرگش

رنگ و بوى گلاب مى�?گيرد

حسنى زاده است، حق دارد

چهره�?اش را نقاب مى�?گيرد

آخر او ماهپاره مى�?باشد

مثل خورشيد ع��شه زين است

آن گلى كه به چشم مى�?آيد

زودتر در نگاه گلچين است

قامت سبز و قد كوتاهش

بوى كامل�?ترين غزل دارد

اينكه شوقش زبان زد عشق است

سيزده شيشه عسل دارد

جشن دامادى و بلوغش بود

كه به تكلي�? خود عم�� مى�?كرد

مثل يك غنچه زير مركبها

داشت خود را كمى بغل مى�?كرد

سينه گاهش كمى تحمل داشت

آن هم از دست نعلها وا شد

معجزه پشت معجزه آمد

نونهالى شبيه طوبى شد

گر عمو را شكسته مى�?خواند

گر كلامى به لب نمى�?آرد

در مسير صداى بى حالش

استخوان مزاحمى دارد

قامت او كمى بزرگ شده است

يا عمو قامت خمى دارد؟!

رد پاى كشيده او تا

وسط خيمه لاله مى�?كارد

بر سر گيسوى پريشانش

رنگ خونابه نيست، رنگ حناست

آخر اين نوجوان بى حجله

تازه داماد سيدالشهداست

بسکه ميدان ر�?تن تو ، بر عمويت مشکل است

دست يابي تو ، بر اين آرزويت مشکل است

ديگر از هجران مگو ، اي يادگار مجتبي

بر مشام جا�� ، �?راق عطر و بويت مشکل است

بر دلم آتش مزن ، اي ميوه قلب حسن

چون مرا بشنيدن اين گ�?تگويت مشکل است

سن تو جانا مناسب با چنين پيکار نيست

جنگ تو ، با لشکري در روبرويت مشکل است

سخت باشد ، ناسزا بشنيدن از هر ناکسي

گ�?تگو با دشمن بي آبرويت مشکل است

اي که واجب نيست ، در اين سن تو ، صوم و صلوه

تشنه لب در کربلا ، با خون وضويت مشکل است

بهر ميدان ر�?تن خود ، اشک بر دامن مريز

نور چشمم ، جنگ کردن ، با عدويت مشکل است

اي که از داغ حسن ، گرد يتيمي بر سرت

ديدن اندر خاک و خون ، رخسار و مويت مشکل است

چون به جان مجتبي ، دادي قسم ، اينک برو

گرچه دل برکندن از روي نکويت مشکل است

مي‌روي و ، مي‌کنم سوي تو با حسرت نگاه

گر چه در هجران ، نظر کردن به سويت مشکل است

بسکه صحرا ، پر خروش از لشگر باطل بود

حق شنيدن از لب تکبير گويت مشکل است

تا سلامت بينمت ، کردم شتاب از خميه گاه

ليک ، با انبوه دشمن ، جستجويت مشکل است

بسکه ابر خاک و خون ، بگر�?ته روي ماه تو

از پس اين پرده ها ، ديدار رويت مشکل است

در دم جان دادنت ، گ�?تي : عمو جانم بيا

غر�?ه در خون ، ديدن تو ، بر عمويت مشکل است

گر نباشد چشمة چشمان گريانت ( حسان )

زينهمه آلودگيها ، شست و شويت مشکل است

نام شاعر:حبيب چايچيان

گذشت �?صل گل و موسم خزان گردید

 زچشم لاله رخان اشک غم روان گردید

ببام قصر سحر هات�?ی چنین میگ�?ت

 بهار گلشن ما دوستان خزان گردید

بر�?ت بلبل مستان ز ساحت بستان

قد صنوبر و سرو سهی کمان گردید

همای جان چه از این گلبن بدن پرزد

 بشب ابر چو خورشید و مه نهان گردید

چه داستان وراخواهی از کشاکش دهر

 ز نوک هرمژه اش خون دل روان گردید

تنی که داشت مکان روی تخت و بستر ناز

 مشبک از اثر ناوک سنان گردید

قدش چو سرو و رخش جنت و لبش کوثر

 کمان زباد غم از گردش زمان گردید

از آن نهال جوانی خود نچید گلی گل

 همیشه بهارش چه شد؟ خزان گردید

چو آمد از سرزین بر زمین عزیز حسن

 بغم قرین، ملک وحور و انس و جان گردید

بناله گ�?ت عموجان برس ب�?ریادم

که قاسم از ستم و ظلم ناتوان گردید

شنید شاه شهیدان چو نالة قاسم

 بصد شتاب سوی رزمگه روان گردید

رسید و دید که جسمش �?تاده بر سر خاک

 غمش �?زون زشمار آن شه زمان گردید

چوجان کشید در آغوش جسم و جانشرا

 بسوی خیمه روان سید جنان گردید

در آن زمان که در آغوش شاه مأوی داشت

 ز طاق ابروی او سیل خون روان گردید

برای تسلیت نوعروس کرب و بلا

 بپا زهر طر�?ی ناله و �?غان گردید

سرش گر�?ت بزانو و بوسه زد بلبش

 شهید عشق از آن بوسه کامران گردید

در آن دیار بسی کاروان دل گم شد

که قطره غرق در آن بحر بیکران گردید

قطره

چو اعدا دیدم قاسم را که اندر تن ک�?ن دارد

 همه گ�?ت از ره تحسین عجب وجه الحسن دارد

رخش چون پرتو ا�?کن شد در آن وادی �?لک گ�?تا

 خوشا حال زمین را کو مهی در پیرن دارد

لبش ا�?سرده همچون گل ز سوز تشنگی اما

تو گوئی چشمة کوثر در این شیرین دهن دارد

چو بلبل شورانگیزد در آواز رجز خوانی

 بشوق نوگلی کو در میان آن چمن دارد

کشیده تیغ خون ا�?شان ز ابرو در ص�? هیجا

تو گوئی ذوال�?قار اندر ک�? خود بوالحسن دارد

چنان آشوب ا�?کند اندر آن صحرا زخونریزی

 پس از حیدر نه در خاطر دگر چرخ کهن دارد

چه بی انصا�? بودی آن ج�?ا جویان آهن دل

 چه جای نیزه و خنجر در آن سیمین بدن دارد

زهر سو لشگر عدوان هجوم آور در آن ظلمت

 بصید شاهبازی جمله کز زاغ و زغن دارد

�?کندند از سریر زین سلیمان وار آن شه را

 بلی اندر کمین دائم سلیمان اهرمن دارد

چو سرو قد او زیب گلستان یل آرا شد

 بگ�?تا تاب سم اسب کی همچون بدن دارد

مرادریاب یا  عماه زروی مرحمت اکنون

که مرغ روح شوق دیدن بابم حسن دارد

خموش ای ناصر الدین شه یقینم شد که هرزهری

 بجام آل حیدر سازد این چرخ کهن دارد

ناصر الدین شاه

قاسم به نزد شاه دین با چشم گریان آمده

 آمادة یاری شده بر عزم میدان  آمده

نوباوة باغ حسن در نزد عم خویشتن

 با چهرچون رشگ چمن با قلب سوزان آمده

چون دید عم خویش را بی یاور و بی آشنا

 از بهر یاری از و�?ا ا�?تان و خیزان آمده

گردید از شه ملتمس بگر�?ت اذن جنگ بس

 گردید راکب بر �?رس بر جنگ عدوان آمده

چون جاگزین شد روی زین پس گ�?ت بن سعد لعین

با آن سپاه مشرکین یک شیر یزدان آمده

مانند جد خود علی با صوت تکبیر جلی

چون شیر غاب از پردلی باروی رخشان آمده

ار جوزه های جنگ را برخواند آنسان از دغا

کش خصم ملعون دغا بهرش ثنا خوان آمده

عمو بحالت من چشم مرحمت واکن

بیا و قاسم دلخسته را تماشا کن

گر�?ته تنگ بحالم سپاه سنگین دل

نظر بقاسم و سیر هجوم اعدا کن

بجز تو هیچکس اندر غم یتیمان نیست

بیا دمی بسرم از ره و�?ا جاکن

رضا مشو که بحسرت روم بحجلة خاک

اساس عشرت داماد خود مهیا کن

عمو بجای پدر کن بحال من پدری

برای من زو�?ا بزم عیش برپا کن

برو بخیمه عموجان برای خاطر من

عروس بیکس ا�?سرده را تسلی کن

شدست پیکر قاسم هزار پاره ز تیغ

بیا جراحت جسم مرا مداوا کن

زسم اسب نگردیده تا تنم پامال

مرا خلاص زاعدای بی سرو پاکن

چو شد عروسی قاسم دگر عزا صامت

 زدست دور �?لک مرگ خود تمنا کن

عمو ببین لب خشک و دل پریشان را

 بکن بدر من تشنه �?کر درمان را

عمو مگر بجهان رسم کو�?یان اینست

 که تشنه در لب دریا کشند مهمان را

عمو مگر ظلماتست دشت کرب و بلا

که بسته بر رخ ما خصم آبحیوان را

گر�?تم آنکه نباشیم ما حریم رسول

نکشته کا�?ری از تشنگی مسلمان را

اگر بقیمت جانست آب در این دشت

بالتماس من تشنه میدهم جان را

عمو بجز تو مددکار نیست، یاب مرا

نموده اند بمن تنگ ملک امکان را

اگرچه اهل حرم جمله کشتة آبند

ولی صبوری طاقت کم است ط�?لان را

بگیر مشگ و ز راه ثواب آب بیار

که ساخته است عطش کار ما غریبان را

چه گشت گلشن آل عبا خزان

صامت  مکن دگر گلشن و گلستان را

صامت بروجردی

شد چو بی یار و معین سبط رسول مدنی

 عازم معرکه شد سرو ریاض حسنی

تیغ بگر�?ت زماه نو و آراست بخویش

 سروسان گلبن حسرت ک�?ن یاسمنی

با دوصد ناله ز پورشه اورنگ دلی

 اذن بگر�?ت و برآمد به بر قوم دنی

مادرش گرم �?غان کردن و او گرم جدال

 لشگر اندر پی او او پی لشگر شکنی

تا که بارید بر او سنگ قضا امر قدر

 بازویش ماند ز رزم آری و رأیت شکنی

گشته شق القمر آند�� که شد آن در یتیم

 رخش از خون جبین رنگ عقیق یمنی

تیشة ظلم عدو کرد زبیداد سپهر

 اندران عرصه از آن شاخة گل ریشه کنی

شد نگونسار چه از باد سیه لالة سرخ

 خ�?ت بر خاک چه از داس نهال چمنی

خواند عم خود وشه آمد و دید ازره کین

 طوطی خوش سخنش مانده ز شیرین سخنی

بر کشید از دل پردرد چنین ناله که کرد

 سوزش اندر دل نه چرخ بر این شعله زنی

صلة شعر تو آنست تجلی که بحشر

دستگیر تو شود رحمت دادار غنی

 

حجه الاسلام نهاوندی

چه خوش است رنج و محنت بره و�?ا کشیدن

چه خوش است نازجانان همه را بجان خریدن

 چه خوش است جان سپاری بقدوم چون تو یاری

بمنای کربلای تو شها بخون طپیدن

چه غمی و بی پناهی بحضور چون تو شاهی

که خوش آیدم براه تو شها بلا کشیدن

 چه شود اگر عموجان ، بروم بسوی میدان

که خوش است از تو �?رمان و زمن بسر دویدن

چو غزال مجتبی شد ز میان خیمه بیرون

بشتاب از پی آمد شه دین برای دیدن

چه عمو؟ چه نوجوانی؟ چه گلی چه باغبانی

بحسن صبا خبر ده که چه جای آرمیدن

 بشکا�?ت کو�?یان را ص�? و زد بقلب لشگر

چه خوش است از غزالی همه گرگها رمیدن

 بجواب اهل کو�?ه بزبان حال میگ�?ت

چه خوش است ناسزاها بره خدا شنیدن

 زند آتشم حسانا غم شاهزاده قاسم

بنگر بدست گلچین گل نوشک�?ته چیدن

حسان

زبرج خیمه برآمد چو کوکب رخشان

 سهیل سر زده گ�?تی مرگ زسمت یمن

زخیمه گاه بمیدان کین روان گردید

رخی چوماه تمام و قدی چو سرو چمن

گر�?ت تیغ عدو سوز را بک�? چو هلال

 نمود در بر خود پیرهن بشکل ک�?ن

میان معرکه جا کرد با رخ چون ماه

 شد از جمال دل آرای او جهان روشن

چنان بکشت شجاعان نامدار آن ط�?ل

 که زال چرخ ورا گ�?ت صدهزار احسن

ندانم آه دراندم چگونه بود حسین

که شاهزاده بخاک او�?تاده از توسن

بخاک ماریه آن آ�?تاب طلعت را

بغیر سایة شمشیر هانبد مأمن

و�?ائی شوشتری

بر روی خاک تیره برا�?تادم ای عمو

بازآ بکن زراه کرم یادم ای عمو

من آهوی حرم، شده ایندشت صیدگاه

اندرکمند کینة صیادم ایعمو

بی یار و بی معینم ایا شاه تاجدار

�?ریادرس که در ک�? جلادم ایعمو

بر حال من نمیکند آخر ترحمی

این قاتل شریر که ناشادم ایعمو

دادم برس که زندگی من تمام شد

حالا بزیر خنجر �?ولادم ایعمو

حلقم لطی�? خنجر کین تیز و پرشرر

قاتل قویست نی زکس امدادم ایعمو

غیر از تو نیست یار و معینم در ایندیار

بی یاورم بیا و ب�?ریادم ایعمو

چون مرغ برشکسته �?تدادم بدام جور

کی میکند بغیر تو آزادم ایعمو

در این دیار �?ایز بیچاره پرغم است

کن چاره برغمش حق اجدادم ایعمو

�?ایز تبریزی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.