پرینت 

ای مرگ احلی من عسل در باور تو

بنگر عمو گریان نشسته در بر تو

ای بسمل عطشان در خون آرمیده

با من بگو اخر چه شد بال و پر تو

تو چشم تیز نیزه ها را خیره کردی

جانم �?دای پهلوی ا�?سونگر تو

دیدم عدو مویت میان پنجه دارد

با خنجر ا�?تاده به جان حنجر تو

غارتگرانه چشم بر جسم تو دارند

همچون غنیمت گشته گنج پیکر تو

گ�?تم نقابت را مزن بالا که این قوم

دزدند و می دزدند رخشان گوهر تو

گویا ز جنگ سنگ بر گشتی عمو جان

این جای سنگ کیست مانده بر سر تو

این گرگهای تشنه خون یتیمان

جمعند از چه جمگی دور و بر تو

ای کاش نجمه در حرم نشنیده باشد

اوای مردم یا عموی آخر تو

                                                     مصط�?ی متولی