آمدم تا جان کنم قربان تو

پیش تو گردم بلا گردان تو

در حرم دیدم که تنها مانده ام

همرهان رفتند و من جا مانده ام

رفتی و دیدم دل از کف داده ام

خوش به دام عقل و عشق افتاده ام

عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند

از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند

عقل گفتا، صبر کن – طفلی هنوز

عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو

عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

عقل گفتا، روی کن سوی حرم

عشق گفتا، هان نیفتی از قلم

عقل گفتا، پای تو باشد به گِل

عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل

عقل گفتا، نی زمان مستی است

عشق گفتا، موسم بی دستی است

عقل گفتا، باشدت سوزان جگر

عشق گفتا، هست عمو تشنه تر

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو

عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

راهی ام چون دید، عقل از پا نشست

عشق، دست عقل را از پشت، بست

بین وجودم عشق محض از مغز و پوست

می زند فریاد جانم، دوست دوست

خاطر افسرده ام را شاد کن

طایر روح از قفس آزاد کن

هم دهد آغوش تو، بوی پدر

هم بود روی تو چون روی پدر

بین ز عشقت سینه ی آکنده ام

در بر قاسم مکن شرمنده ام

من نخواهم تا به گردت پر زنم

آمدم، آتش به جان یک سر زنم

دوست دارم در رهت بی سر شوم

آن قدر سوزم که خاکستر شوم

هِل، که سوز عشق نابودم کند

بعد خاکستر شدن دودم کند

مُهر زن بر برگه جان بازی ام

وای من گر از قلم اندازی ام

هست، بعد از نیستی، هستی من

شاهد عشق تو بی دستی من

کوچکم اما دلی دارم بزرگ

بچه شیرم باکی ام نبود ز گرگ

گو شود دست من از پیکر جدا

کی کنم، دامان عشقت را رها

علی انسانی

 

دستش از عمه كشید و بدنش می پیچید

زیر پایش عربی پیرهنش می پیچید

گِردبادی ز خیامی به نظر می آمد

گِردش انگار زمین و زمنش می پیچید

می دوید و سپهی دیده به او دوخته بود

و طنین رجزش تا وطنش می پیچید

نوجوان بود ولی صولت صفّینی داشت

چو غزالی ز كف صید ، تنش می پیچید

ز سر عمّامه و نعلین ز پایش وا شد

ذكر یا فاطمۀ بت شكنش می پیچید

تا تَه لشگر دشمن نَفَسش قدرت داشت

نعره اش در جگر پر مَحَنش می پیچید

دید اطراف عمو نیزه و شمشیر پر است

داشت گرد عموی صف شكنش می پیچید

ناگه از پردة دل كرد صدا وا اُمّاه

دستِ بُبریدۀ او دور تنش می پیچید

تیغ بر فرق سرش ، نیزه به پهلویش  خورد

نعرۀ حیدریِ یا حسنش می پیچید

جای جای بدنش خسته و بیراه شكست

دور خود دید كه زاغ  و زغنش می پیچید

سایه روشن شدنِ تیغ و سنان داد نشان

كه عمو نیزه ای اندر دهنش می پیچید

ناگهان گشت سرش بر سر یك نیزه بلند

داشت در خون ، عموی بی كفنش می پیچید

علیرضا ژولیده

شمسی و روی زمین با روی ماه ا�?تاده ای

تا اذان مانده چرا در سجده گاه ا�?تاده ای

سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کشد

زیر دست و پای دشمن بی سپاه ا�?تاده ای

گ�?ت بابا دست خود را حائل رویت کنم

راست گ�?ته مثل زهرا بی پناه ا�?تاده ای

ای عمو از خیمه می آیم  کمی آرام باش

از چه با زانو به سوی خیمه راه ا�?تاده ای

خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو

با رخت از روی مرکب  گاه گاه ا�?تاده ای

در دل گودال جای ماهرویی چون تو نیست

یوس�? زهرا چرا دربین چاه ا�?تاده ای

من به هل من ناصر تو آمدم در قتلگاه

آمدم دشمن نگوید از نگاه ا�?تاده ای

                        محمد سهرابی

قرآن چرا به روی زمین ا�?تاده است

شمرلعین به ص�?حۀ آن پا نهاده است

دیدم به چشم، مادر خود را عمو حسین

زهرا کنار مقتل تو ایستاده است

دستم شکست و ن��له زدم �?اطمه مدد

عباس مرتضی به من این یاد داده است

زهرا اگر که سینه شکسته به راه عشق

عبداللهت به راه تو سینه گشاده است

باید تو را به خیمه زینب برم عمو

بنگر که لرزه بر تن عمّه �?تاده است

ای دشمن سواره به نامردی آمدی

از روی اسب نیزه مزن او پیاده است

                                     شاعر؟؟؟

آمدم تا جان کنم قربان تو

پیش تو گردم بلا گردان تو

در حرم دیدم که تنها مانده ام

همرهان ر�?تند و من جا مانده ام

ر�?تی و دیدم دل از ک�? داده ام

خوش به دام عقل و عشق ا�?تاده ام

عق آن سو عشق این سو می کشاند

از دو سو این می کشاند  آن می کشاند

عق گ�?تا صبر کن ط�?لی هنوز

عشق گ�?تا کن شتاب و خود بسوز

عقل گ�?تا هست یک صحرا عدو

عشق گ�?تا یک تنه مانده عمو

عقل گ�?تا روی کن سوی حرم

عشق گ�?تا   هان نی�?تی از قلم

عقل گ�?تا پای تو باشد به گل

عشق گ�?ت از عاشقان باشی خجل

عقل گ�?تا نی زمان مستی است

عشق گ�?تا موسم بی دستی است

عقل گ�?تا باشدت سوزان جگر

عشق گ�?تا هست عمّو تشنه تو

راهی ام چون دید عقل از پا نشست

عشق دست عقل را از پشت بست

بین وجودم عشق محض از مغز و پوست

می زند �?ریاد جانم دوست،دوست

خاطر ا�?سرده ام را شد کن

طایر روح از ق�?س آزاد کن

هم دهد آغوش تو بوی پدر

هم بود روی تو چون روی پدر

بین زعشقت سینه آکنده ام

در بر قاسم مکن شرمنده ام

من نخواهم تا به گردت پر زنم

آمدم آتش به جان یک سر زنم

دوست دارم در رهت بی سر شوم

آنقدر سزوم که خاکستر شوم

مهر زن بر برگه جانبازی ام

وای من گر از قلم اندازی ام

هست بعد از نیستی هستی من

شاهد عشق تو بی دستی من

کوچکم اما دلی دارم بزرگ

بچه شیرم باکی ام نبود ز گرگ

گو شود دست من از پیکر جدا

کی کنم دامان عشقت را رها

              علی انسانی

عمه جان بنگر عمو از صدر زین ا�?تاده است

زینت دوش نبی روی زمین ا�?تاده است

بی سپاه و بی سپهدار و غریب و تشنه لب

از لبش حتی دم هل من معین ا�?تاده است

عمه جان آخر چه شد کارش به این جا ها کشید

حضرت بالا نشینم را ببین ا�?تاده است

من که می دانم تو از ما نیز با غیرت تری

پس چرا تو ایستادی شاه دین ا�?تاده است؟

کاش دست من بلاگردان دست او شود

ساربان چشمش به انگشت و نگین ا�?تاده است

گاه روی دست و پا و گاه زیر دست و پا

این عموی ماست یعنی این چنین ا�?تاده است

دوست داری دق کنم عمه رهایم کن ببین

موی او در پنجه شمر لعین ا�?تاده است

تو برو �?کری به حال دختران خیمه کن

در دل خیمه هراسی آتشین ا�?تاده است

            جواد حیدری

بی تو در ملک و�?ا ماه دل آرایی نیست

بی تو در سینه ایتام شکیبایی نیست

زیر شمشیر �?غان سر کن و این نکته بگو

کو�?یان عمه سادات تماشایی نیست

من که خود بی سپرم دست کنم بر تو سپر

در دل کوچکم از خصم تو پروایی نیست

از خدا خواسته ام ذبح منای تو شوم

این ز درگاه کرم خواهش بی جایی نیست

لب گشا و پسر خویش خطابم بنما

غیر از این از تو مرا هیچ تمنایی نیست

گل نمانده گل زهرا که تو بر سینه زنی

غیر من لاله در این گلشن زهرایی نیست

نذر چشمان تو تا آنکه نمازی خوانم

بهتر از مقتل عشق تو مصلایی نیست

                                     شاعر؟؟؟

وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد

از درد تو تمام تنم تیر می کشد

طاقت ندارم اینهمه تنها ببینمت

وقتی که چله چله کمان تیر می کشد

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی

پای مرا به بازی تقدیر می کشد

ای قاری همیشه قرآن آسمان

کار تو جزء جزء به ت�?سیر می کشد

این که ز هر طر�? ن�?ست را گر�?ته اند

آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد

بر خیز  ای امام نماز �?رشته ها

لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد

                                                           حامد اهور

هر چند به یاران نرسیدم که بمی��م

دیدار تو تو میداد امیدم که بمیرم

دیدم که ن�?س می زنی و هیچ کست نیست

من یک ن�?س این راه دویدم که بمیرم

با هر تپ ا�?سوس نمردم که نمردم

در خون تو این بار که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم

از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

می گ�?تنم و می سوختم از ناله زینب

وقتی  زتنت نیزه کشیدم که بمیرم

شادم که در آغوش تو ا�?تاده دو دستم

در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

                                                     حسن لط�?ی

قرآن چرا به روی زمین او�?تاده است

شمر لعین به ص�?حه او پا نهاده است

دیدم به چشم �?اطمی خود عمو حسین....!

زهرا کنار مقتل تو ایستاده است

بعد از علی اصغر تو نوبت من است

این جرعه ها آخر و دردی باده است

دستم شکست ناله زدم �?اطمه مدد

عباس مرتضی به من این یاد داده است

زهرا اگر که سینه شکسته به راه عشق

عبداللهت به راه تو سینه گشاده است

بر روی دامن تو عمو دست و پا زدم

این سرنوشت عاشقی عشق زاده است

بای�� تو را به خیمه زینب برم عمو 

بنگر که لرزه بر تن عمه �?تاده است

ای دشمن سواره به نامردی آمدی

از روی اسب نیزه مزن او پیاد ه است

بوی حسن گر�?ته تمامی قتلگاه

گویا دگر زمان گذشتن ز جاده است

                                                     مجتبی روشن روان

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.