سلام‌ ای‌ ماه‌ شیدایی‌ محرم‌

محیط‌ حُسن‌ و زیبایی‌ محرم‌

علمدار رثا و ناله‌ای‌ تو

ظهور تام‌ غم هایی‌ محرم‌

تویی‌ سَر منشاء خیرات‌ عالم

‌ ز بس كه‌ عالم‌ آرایی‌ محرم‌

گلستان‌ غمی‌، بستان‌ اشكی‌

غمت‌ باشد تماشایی‌ محرم‌

سفیر غربت‌ و حزن‌ و عزایی‌

تو دردی‌، تو مداوایی‌ محرم‌

نزول‌ كعبۀ‌ غم ها تویی‌ تو

مه‌ معراج‌ دل هایی‌ محرم‌

تجلی گاه‌ عشقی‌ و حقیقت‌

تو شهر اللّه‌ عظمایی‌ محرم‌

بقای‌ دین‌ ز فیض‌ و بركت‌ توست‌

اساس‌ زهد و تقوایی‌ محرم‌

بهار گریه‌ بر مظلوم‌ هستی‌

ازل‌ تا حشر بر پایی‌ محرم‌

به‌ سوزِ نالۀ مظلوم‌ مادر

كنی‌ از ما پذیرایی‌ محرم‌

دلم‌ جز خیمه‌ات‌ مأوا نگیرد

خدا هرگز تو را از ما نگیرد

احسان محسنی فر

باز پیراهن مشکی به تنم کرد ارباب

باز دلبسته این پیرهنم کرد ارباب

ای خدا شکر که در هیئت امسالش هم

باز مشغول به سینه زدنم کرد ارباب

هر کسی در پی دلدار خودش می گردد

باز آواره دور از وطنم کرد ارباب

من که عمریست نشد نوکر خوبی باشم

از سر لطف اُویس قَرَنم کرد ارباب

من کجا روضه کجا هیئت ارباب کجا؟

یا حسین گفتم و شیرین دهنم کرد ارباب

خواب آن شب اثر سینه زدن هایم بود

باز پیراهن مشکی به تنم کرد ارباب

من به عالم ندهم لذت مردن را با...

...فکر خوبی که برای کفنم کرد ارباب

مهدی صفی یاری

در كوچه ها نسیم بهشت محرّم است

این شهر بی مجالس روضه جهنّم است

پیراهن سیاه عزاداری شما

زیباترین تجلّی عشق مجسّم است

شكر خدا كه هیئتمان باز دایر است

شكر خدا كه بر سر این كوچه پرچم است

بیرون ندیده اید زنی ایستاده است؟

بالش شكسته است، قدَش هم كمی خم است

لبخند تلخ فاطمه بر تك تك شما

یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است

من كه ندیدمش دم در، خب شما چطور؟

صد حیف سوی چشم گنهكار ما كم است

پرواز می كنیم از این پیله های تنگ

فصل بلوغ شیعه یقیناً محرّم است

در مجلس عزای امام قتیل اشك

روضه به شور و واحد و نوحه مقدّم است

وحید قاسمی

ای دل محرم آمده وقت عزا شده

ماه عزای حضرت خون خدا شده

ماتم میان چشم همه موج می زند

چشمان گریه چشمۀ شور و شفا شده

ما اهل روضه زنده به بوی محرمیم

دل های ما حسینیه ی کربلا شده

بازار و کوچه ها همه با گریه آشناست

هر جا گذر کنی غم عظمی به پا شده

دستی که وقف روضه شده سینه می زند

مرهم به زخم سینۀ خیر النسا شده

صاحب عزای مجلس ارباب مادر است

با دست های فاطمه هیئت بنا شده

علی ناظمی

با احتیاط لاله ی ما را پیاده کن
عباس جان، سه ساله ی ما را پیاده کن
با احتیاط بار حرم را زمین گذار
زانو بزن وقار حرم را زمین گذار
با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای
می ترسم آنکه گیر کند گوشواره ای
چشم مخدرات به سمت نگاه تو
دوشیزگان محترمه در پناه تو
باحوریان رفته به زیر نقابها
یک لحظه روبرو نشدند آفتابها
این حوریان عزیز خدایند و بس، همین
این دختران کنیز خدایند و بس، همین
این دختر علی ست که بالش شکستنی است
ناموس اعظم است و وقارش شکستنی است
از این به بعد ماه حرم آفتاب باش
عباس جان مراقب این با حجاب باش
این دختران من که بیابان ندیده اند
در عمر خویش خار مغیلان ندیده اند
یک لحظه هم ز خیمه ی طفلان جدا نشو
جان رباب از دم گهواره پا نشو
توهستی و اهالی این خیمه راحتند
در زیر سایه ات همه در استراحتند
توهستی و به روز حرم شب نمی رسد
چشم کسی به قامت زینب نمی رسد
یک عده یوسف اند و یک عده مریم اند
احساس می کنم همه دلواپس هم اند
احساس می کنم که جوابم نمی دهند
با آب آب گفتنم آبم نمی دهند
راضی ام و رضایت یزدانم آرزوست
از سنگها شکستن دندانم آرزوست
من راضیم به پای خدا دست و پا زنم
با صورتم به خاک بیفتم صدا زنم
اگر به روی نی سر من نیز رو شود
تا که مقام خواهر من نیز رو شود
جام بلا به دست گرفتیم ما دو تا
این جام را الست گرفتیم ما دو تا
می خواستیم عبد شدن را نشان دهیم
پیغمبر و علی و حسن را نشان دهیم
با احتیاط لاله ی ما را سوار کن
زینب بیا سه ساله ی ما را سوار کن
با احتیاط خسته شدند این ستاره ها
این گوش پاره ها سر گوشواره ها



علی اکبر لطیفیان

مپرس از من چه مظلومانه رفتند
کبوترها به شب از لانه رفتند
حرامی ها چه با این زمره کردند؟
که حج خود بدل بر عمره کردند
صفا و مروه آن شب بی صفا شد
که روح کعبه از کعبه جدا شد
به شب از خانه، صاحب خانه می رفت
پی یک شمع صد پروانه می رفت
حرم شد از حرم یک باره خالی
شده آواره مولا با موالی
نگویم می رود مهمان کعبه
رود از جسم کعبه جان کعبه
نه بیت و حِجر و زمزم گریه می کرد
که سنگین دلْ حَجَر هم گریه می کرد
مقام از هجر، سوزی در جگر داشت
که مولایش ز چشمش پای بر داشت
به سوی حج اکبر رو گذارد
که مُحرم اصغری شش ماهه دارد
روان با شوق دل سرو روان ها
کنار محمل مادر جوان ها
ز محمل می رود چون پرده بالا
تبسم می کند بر نجمه، لیلا
که هر کس خواست پیغمبر ببیند
بگو آید رخ اکبر ببیند
تفاخر، با تبسم گشت چون جفت
نگاه نجمه با لیلا سخن گفت
که بنگر در برم سرو چمن را
در این وجه حسن، بنگر حسن را
رباب آسا، رباب اندر خروش است
دلش غوغا کنان و لب خموش است
جوانان گرد مهدش جمع آیند
همه شش ماهه را از هم ربایند
ندانم از چه دستی آب خورده ست
که یک غنچه دل صد باغ برده ست
ادب را گرد او صف می کشیدند
صدای عمه را تا می شنیدند
به شب، مه چاکر و روز، آفتابش
به کف قاسم عنان، اکبر رکابش
کنار دیده از گریه یمی داشت
دمی چشم از حسینش برنمی داشت
خلاف بخت او، چشمش نمی خفت
دل او با برادر، فاش می گفت:
غم عشقت بیابان پرورم کرد
هوای وصل بی بال و پرم کرد
اگر چه شد عجین با غم گِل من
ولی در این سفر، لرزد دل من
از آن ترسم به غم دم ساز گردم
تو را بگذارم و خود باز گردم
خسان شادابی گلشن بگیرند
همه بود و نبود من بگیرند
کریم از خوشه چین خرمن نگیرد
الهی حق تو را ازمن نگیرد
اگر چه این سفر باشد خدایی
ولی آید از آن بوی جدایی
بیا و در کنارم ره سپر باش
به نخل آرزوی من ثمر باش
مگر با چشم و دل سیرت ببینم
ز گلزار رخ تو گل بچینم
سفر طی شد به منزل بار افتاد
مرا با کوی جانان کار افتاد
نه مهمانانت ای خانه رسیدند
که میخواران به میخانه رسیدند
در این جا دور، دور عش قبازی است
فرود آیید، جای سرفرازی است
رسیده باغبان با خرمن گُل
پی هر گل، یکی شوریده بلبل
چه باغی چه گلی چه باغبانی!
چه مهری چه مهی چه آسمانی!
مگو پیرو جوان و شیر خواره
بگو یک آسمان ماه و ستاره
به گلشن لاله آمد، یاس آمد
گل ام البنین، عباس آمد
تو ای یوسف بیا و شو خریدار
که آمد یوسف زهرا به بازار
به بازار وفا سرمایه آمد
پی یک سوره هفتاد آیه آمد
یکی شش ماهه در این کاروان است
نه طفل شیر پیر عاشقان است


علی انسانی

خواهرم اینجا زمین کربلاست
سرزمین غصه و درد و بلاست
این زمین بوی جدایی می دهد
خاتمه بر آشنایی می دهد
خواهرم اینجا اسیرت میکنند
در همین ده روزه پیرت میکنند
میشوی تو غرق ناله غرق آه
میزنم من دست و پا در قتلگاه
شعله ها بر باغ و گلشن میزنند
در همین جا سنگ بر من میزنند
دخترم را در غریبی میکشند
گوشوار از گوشهایش میکشند
خصم حیدر تیغ بر رویم کشد
شمر بی شرم و حیا مویم کشد
در همین جا کوفیان دف می زنند
در عزایم هلهله ، کف می زنند

شاعر ؟؟؟؟؟؟؟

الا یاران من ، میعاد گاه داور است اینجا
بدن ها غرق خون سرها جدا از پیکر است اینجا
ملک قرآن بخوان در خاک روح انگیز این وادی
که هفتاد و دو گل از باغ عترت پر پراست اینجا
نیازی نیست گل ریزد کسی در مقدم مهمان
که صحرا لاله گون از خون فرق اکبر است اینجا
مگر نه در نماز عشق می باید وضو از خون
وضوی من زخون حلق پاک اصغر است اینجا
شود جان عمویی همچو من قربانی قاسم
که مرگ سرخ بروی از عسل شیرین تراست اینجا
شود حل مشل بی آبی اطفال معصومم
که سقا با دوشم خون فشان آب آوراست اینجا
نه تنها از سر مردان جنگی سر جدا گردد
به نوک نیزه طفل شیر خوارم را سر است اینجا
مبادا کس در این صحرای خونن نام آب آرد
جواب العطش شمشیر وتیرو خنجر است اینجا
الهی دخت زهرا پای در گودال نگذارد
که کعب نی ، جواب یا اخای خواهر است اینجا
عجب نبود گرابناء بشر گریند خون برمن
که از خون گلویم رنگ ، موی مادر است اینجا
به عمر خود ، مزن غیر از در این خانه را میثم
زیارت گاه دل تا صبح روز محشر است اینجا

شاعر ؟؟؟؟؟؟

بوی غم بوی جدایی بوی  هجران  می رسد

کربلا  آغوش خود واکن که مهمان می رسد

ناقه ام در گل نشسته چاره ای کن یا حسین

دیر اگر آیی کنارم بر لبم جان می رسد

حاجی زهرا علم کن خیمه  هایت در منا

زین عطش آباد بوی عید قربان می رسد

خاک سرخ این بیابان بوی مادر می دهد

گوش کن آوای محزون حسین جان می رسد

گو �?رات بی مروّت اینقدر هوهو مکن

کودک ششماهه ای با کام عطشان می رسد

کمتر از ده روز دیگر بی برادر می شوم

روزگار عشق بازی ها به پایان می رسد

در همان لحظه که ترکیب رخت پاشد زهم

از حرم زینب به گیسوئی پریشان م�� رسد

کمتر از ده روز دیگر از �?راز نیزه ها

درچهل منزل به گوشم صوت قرآن میرسد

قا�?له سالار زینب گو شبی بر ساربان

وقت خاتم بخشی دست  سلیمان می رسد

وای از هنگامه وصلی  که یک نیزه سوار

روبرو با خواهری پاره گریبان می رسد

           قاسم نعمتی

ای مرا از لحظۀ دیدار تاج سر حسین

هم برادر بودی و هم یار هم یاور حسین

هر کجا بردی مرا خرسند می بودم ولی

این س�?ر بی تا��م و محزونم و مضطر حسین

این بیابان بوی هجران و غم و خون می دهد

روی برگردان از این صحرای غم پرور حسین

گر ندارد کربلا قصد جدایی بین ما

پس چرا جا داده در خود این همه لشگر حسین

گ�?ته بودی میهمانی می روم اما بگو

میزبان آورده با خود پس چرا حنجر حسین

آن عرب با تیرهای سهمگینش را بگو

برنمی دارد چرا چشم از علی اصغر حسین

نیزه داران گوئ��ا بر هم نشانی می دهند

از قد و بالای رعنای علی اکبر حسین

عده ای در بین نخلستان کمین بنشسته اند

قدصشان باشد گمانم صید آب آور حسین

این همه شمشیر و تیر از بهر استقبال نیست

ترس آن دارم تو را بینم ولی بی سر حسین

حی�? از این گلها که با خود همس�?ر آورده ای

بیم آن دارم که گردد باغبان پرپر حسین

                حیدر توکلی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.