شب تار است و سر به دیوارم

اشک از هر دو دیده می بارم

در میان هجوم نامردی

بین این کوفیان گرفتارم

جا ندارم میان این مردم

کوچه گردی شده فقط کارم

از دروغ و نفاق این مردم

از پلیدی شهر بیزارم

بین این کوچه ها که می گردم

می دهد غربت تو آزارم

چند روز گذشته اصرار و ....

حال راهی تیغ انکارم

کاسب ور شکسته ی عشقم

با همین جرم بر سر دارم

حرف حق را زدم که حالا من

شهره در بین کوچه بازارم

رو به سوی تو می کنم نجوا

با دو چشمم دو چشم خونبارم

راه را کج کن ای عزیز خدا

خواهشم،خواهش دل زارم

می خورم خون دل برای تو و

کودکانت، حسین ، ناچارم

برق شمشیرشان خرابم کرد

مضطرب حال و سخت بیمارم

کار آهنگران چه سکه شده

از برایت حسین ای یارم

زره و تیر و نیزه می سازند

نگران تن علمدارم

در میان زلال کاسه ی آب

بی سبب نیست لاله می کارم

عاقبت تشنه کام جان دادم

یاد لب های یار افتادم

شاعر ؟؟؟؟؟؟؟

کوفه انگار که نسبت به تو احساس نداشت
باغ‌ها ظرفیت عطر گل یاس نداشت
ریشه ی غفلت کوفی به کجاها نکشید!
که سفیر پسر فاطمه را پاس نداشت
کوفه از بس که نگاهش به حرام عادت کرد
چشم دیدار تو و مسلم و عبّاس نداشت
یادشان نیست تو را، بس که نمک نشناسند
گوئی این شهرِ جفا عاطفه بشناس نداشت
آشنا با تو کسی بود؟ بلی بود ولی...
جز دل هانی و طوعه دل حسّاس نداشت
فرقی اینجا نکند بین تو و ابن زیاد!
حقّ و باطل مگر اندازه و مقیاس نداشت؟
امّت نامه پران با تشری برگشتند
ذرّه ای صدق و ثبات قدم این ناس نداشت
با تو دل‌هاست، ولی بر تو زبان شمشیر
کوفه جز تیر و سنان دکّه ی اجناس نداشت
پایتختی که در آن عدل علی میزان بود
هیچ در ظلم و ستم بهر تو وسواس نداشت
به رجز خوانی من مرد و زنش خندیدند
نایبت چاره ای از خنده ی خنّاس نداشت
دست من بسته شد و دست جسارت وا شد
کوفی انگار دگر غیرت و احساس نداشت
مزد یک عمر تولّای علی را دادند
بدن بی سر من دید و کسی پاس نداشت...


محمود ژولیده

عشقت آخر بدنم را به سر دار کشید
تن پاکم بسوی کوچه و بازار کشید
تار گیسوی تو بربست دو دستم بر پشت
تا که آخر بسوی مجلس اغیار کشید
نیست جرم من بیچاره بجز عشق حسین
عشق بین ، عشق که آخر به کجا کار کشید
من کجا؟ کوفه کجا؟ قصر عبید بن زیاد
بکجا کار مرا عشق رخ یار کشید؟
ای حسینم ! نظری کن بسوی بام و ببین
از کمر، خنجر خود، قاتل خونخوار کشید
قصه ی عشق تو با خون دل، امضاء بکنم
باید از پرده برون، جمله اسرار کشید
نسخ شد قصه ی عشاق، رضائی! به جهان
خط بطلان به همه، مسلم بی یار کشید


سید عبدالحسین رضایی

چون میسر نشود ، فرصت دیار شما
ما که رفتیم خداوند نگهدار شما
نامتان روی عَلم بود و زدستم افتاد
کاش ! برداردش از خاک ، علمدار شما
جُرم عشق است که صیاد چنین بسته مرا
او ندانست که مائیم گرفتار شما
خسته بودم ، اگرم دست به دیواری رفت
ورنه تکیه نکنم ، جز سر دیوار شما
دیده ی پنجره بسته است به دیدار بهار
دام پاییز کمین کرده به گلزار شما
باد هم از نفس افتاده و یاری نکند
شرح حالی دهد از پیک سرِ دار شما
جان آقا نکند تشنه بیایی اینجا
آب هم نیست در این شهر ، طرفدار شما
پشت هر بام کمین کرده ، کسی منتظر است
سنگ ها دیده به راهند ، به دیدار شما
آخرین جمله دلداده ی تان خواهشی است
باز گردید خداوند نگهدار شما


محمد عظیمی

سلام باد به درگاه مسلم بن عقیل

که جن و انس بر آن خانه بسته اند دخیل

خلیل عشق خدا، افتخار ابراهیم

ذبیح کوی منا، آبروی اسماعیل

مراد اهل نیاز و نیازمند حسین

به نزد خلق جلیل و به نزد دوست ذلیل

برای حفظ امامت ز هر چه داشت گذشت

امامتی که از آن افتخار یافت خلیل

سفیر عشق که در زیر تیغ و بر روی بام

شد از سلام به مولا سفارتش تکمیل

سرش به مجلس شام و تنش به کوفه دفین

کتاب همت او راست این دو آیه دلیل

"غریب" و در کف دشمن "اسیر" گشت و "شهید"

خدای او سه مدال فضیلتش بخشید

ز قطره قطره آب روان به هر دریا

ز ذره ذره غبار دوان به هر صحرا

سلام باد به خون حسین و یارانش

مجاهدان و شهیدان روز عاشورا

سلام باد به هانی عزیز عروه که داشت

همیشه چنگ به دامان عروه الوثقی

نخست کشته آزاد انقلاب حسین

که سر بداد و نزد سر ز بیعت مولا

همین نه بیعت خود را ز رهبرش نشکست

که کرد نامه بیعت به خون خود امضا

سر بریده اش از کوفه این ندا می داد:

حسین را مگذارید کوفیان تنها

بر آستان شهادت حسین راهش داد

پناه داد به مسلم خدا پناهش داد

 

سید رضا موید

خورشید کرده ره گم در کوچه های کو�?ه

پا جای پای ماه است در جای جای کو�?ه

از بس به نای مسلم آوای واحسیناست

بوی حسین آمد از کربلای کو�?ه

اشک یتیم ریزد آه غریب خیزد

بر هر دو این دل شب گرید �?ضای کو�?ه

ای در کنار کعبه گردیده کربلایی

مسلم دهد سلامت از نینوای کو�?ه

مهمان غریب و خسته ، درها تمام بسته

از آن ج�?ای کو�?ی ، از این و�?ای کو�?ه

گ�?تم به کو�?ه آیی ، ای وای اگر بیایی

زینب اسیر گردد در کوچه های کو�?ه

آیینه وجودم گردید لاله باران

بارید بر سرمن سنگ ج�?ای کو�?ه

شمشیر و سنگ چیدند در س�?ره بهر مهمان

دارست بام و کوچه مهمانسرای کو�?ه

وقتی علی در این شهر از من غریب تر بود

ای کاش می شد از بن ویران بنای کو�?ه

ای شهریار عالم کو�?ه میا که ترسم

بر نی سرت بخواند قرآن برای کو�?ه

                                            حاج غلامرضا سازگار

دیوار غصه بر سرم  آوار  شد حسین

تاریخ رنج �?اطمه  تکرار  شد حسین

آییـنه صــداقت   قلب    تمام   شهر

مجروح تازیانه  زنــگار   شد  حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تن�?راست

هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

زیر   گـلوت  مرکز  پرگار  شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از س�?ره کسی

اما به کل کو�?ه بدهــکار  شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام  سر  یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران  سپاه   حرامیان

چندین هزار نیزه �?قط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

قدر ســپاه ابرهه  انبــار   شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

زینب به بند غصه گر�?تار شد حسین

راه   اسیر  کردن  اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشدحسین

                          وحید قاسمی

                                       با تشکر از پایگاه اطلاع رسانی رقیه خاتون 

ای به شهیدان خدا پیشتاز

سینه به شمشیر بلا کرده باز

مسلم اسلامی و اسلام ناب

کو�?ه شب تیره و تو آ�?تاب

پیش قدم از شهدای حسین

کرده سر و جان به �?دای حسین

حائر تو بر همه دارالامان

زائر قبر تو امام زمان

باب کرم، باب نجات همه

خانه به دوش پسر �?اطمه

هم علی و �?اطمه را نور عین

هم پدر پنج شهید حسین

پیش تر از لیلة میلاد تو

اشک �?شان بوده نبی یاد تو

گ�?ت ز ایثار و سر ا�?رازی ات

بر پسر �?اطمه جانبازی ات

مظهر صبر علوی، صبر تو

کو�?ه شر�? یا�?ته از قبر تو

عاشق حق، دل به تو بازد، به تو

یوس�? زهرا به تو نازد، به تو

کو�?ة تو قطعه ای از کربلا

تشنه ولی تشنة صهبای لا

جد تو یار نبی از ابتدا

عم گرامی تو شیر خدا

نور دو قرص قمر �?اطمه

پسر عموی پسر �?اطمه

همچو ابوال�?ضل رخت دل�?روز

مثل علی: عابد شب، شیر روز

مرغ سحر محو نماز شبت

نام حسین بن علی بر لبت

نوبت تو از شهدا پیش تر

غربت تو از همگان بیش تر

شب مه رویت قمر کوچه ها

در دل شب رهگذر کوچه ها

مرغ دلت پر زده بر دارها

روی تو بر دامن دیوارها

خسته ز دست خود و بیگانه ها

بسته به روی تو در خانه ها

کو�?ه چه بی عار و چه بی درد بود

پیرزنی بین همه مرد بود

ای همه قربان دو قربانی ات

دو ط�?ل آزادة زندانی ات

جز تو که ای جان جهان تن دهد

دو ط�?ل خود به دست دشمن دهد؟

ای رخت از خون جبین گشته رنگ

ریخته بر �?رق تو باران سنگ

حی�? که در دشمنی ات تاختند

بی خردان قدر تو نشناختند

حی�? که شد غرقه به خون، پیکرت

گشت جدا با لب عطشان، سرت

حی�? که در دل شررت ریختند

حی�? که آتش به سرت ریختند

غربت تو در ملاء عام بود

خون تو جاری ز لب بام بود

از لب بام آن بدن نازنین

گشت سرازیر به روی زمین

طوعه کنار بدن پاک تو

اشک �?شان بر تن صد چاک تو

�?اطمه بر زخم تنت گریه کرد

بر دو گل یاسمنت گریه کرد

ای بدنت قرص م�� آسمان

بسته به پای تو عدو ریسمان

ر�?ته به هر سو بدن پاک تو

کوچه به کوچه، تن صد چاک تو

رشتة پیمان همه بگسیختند

جسم تو بر قناره آویختند

داغ تو داغ دل یک عالم است

تربت تو در بغل "میثم" است

                                                 حاج غلامرضا سازگار 

در این دیار عاط�?ه پیدا نمی شود

دیگر دری به خاطر من وا نمی شود

دستم بریده باد نامه نوشتم بیا حسین

این غصه از سرای دلم پا نمی شود

با قا�?له به وادی دیگر برو میا

در شهر کو�?ه جای شما ها نمی شود

آقا ! س�?یر تو به تو پیغام می دهد

بر گرد ای مسا�?ر زهرا...! نمی شود

امشب زراه آمده بر گرد یا حسین

جان�� به جان �?اطمه �?ردا نمی شود

بغضی غریب راه ن�?س را گر�?ته است

خواهم که ناله ای نم اما نمی شود

در دیده های تیره این تیر دیده ام

اینجا برای زینب کبری نمی شود

                                                   مجتبی روشن روان

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.