اگر روزی رسد روی تو بینم

گذارم زیر پایت این جبینم

چرا احوال زارم را نپرسی

ابا صالح که از هجرت غمینم

اگر سهمی بود مارا زدیدار

بگو تا برسر راهت نشینم

خریدی هر چه خوب ازبین ما بود

همه ر�?تندو من با غم  قرینم

بیا ای دوست دردم را دوا کن

مرا با دیدنت حاجت روا کن

بیا مولا که من چشم انتظارم

همیشه با غم هجرت بنالم

شود روزی شینم روبریت

که یک بوسه زرخسارت بچینم

 

يك شب كه عشقت باز از دل در گذر شد

نام ترا بردم پياپى تا سحر شد

تا صبحدم آنشب بيادت گريه كردم

هر قطره اشكم در پى تو در س�?رشد

قابل نبودم تا جمالت را ببينم

اما قسم بر تو كه شوقم بيشتر شد

شد علت دورى من ازتو عيوبم

دل مبتلا هر روز بر عيب دگر شد

هر بار آهم شد مؤثر بر دل تو

كار بدى كردم كه آهم بى اثر شد

خود واق�?م يارى ز من بدتر ندارى

دست ولايت از سر من بر ندارى

زاده شدم تا با غم خوبان بميرم

زشتم، به پايت، خوبتر از جان بميرم

خواهم به محرابم به هنگام نمازم

يا در تلاوت كردن قرآن بميرم

من دوست دارم در ميان شور�? ياران

با ذكرنامت در ص�?�? خوبان بميرم

آلوده باشد ديده�?ام اما مدد كن

در موقع جان دادنم گريان بميرم

سلطان عشق آيد به بالينم بگويد

خوش آمدى، با ديدنش عطشان بميرم

من دوست دارم مرگ را با ديدن تو

هر غصه را با لحظه�?اى خنديدن تو

من دوست دارم تا حضورت را ببينم

مستى ايام ظهورت را ببينم

اى عابر پس كوچه�?هاى دل كجايى؟

خواهم متانت در عبورت را ببينم

عالم اگر ظلمت شود باكى ندارم

اى �?اطمى سيرت چو نورت را ببينم

من دوست دارم در شعاع نور�? پاكت

سر خوردگى خصم كورت را ببينم

منّت كش عالم نگردم لحظه�?اى من

در خانه دل گر حضورت را ببينم

اى حاضر و ناظر به اعمالم، كجايى؟

گريه مكن ديگر به ا�?عالم، كجايى؟

اى گمشده در كوچه�?هاى غ�?لت دل

اى گوهر نشناخته در حيرت دل

ما مشرك عشقيم، كرديمت �?راموش

از ياد برديمت ز�? �?رط�? غ�?لت�? دل

اى س�?ره دار آ�?رينش بى�?نگاهت

شد رزق ما محدود، ر�?ته بركت دل

حاصل ندارد بى تو عمر نوح كردن

نسيان تو اى بهترين،شد آ�?ت دل

ما را براى انتظارت آ�?ريدند

ممزوج شد با انتظارت �?طرت دل

جانا به راه عشق تو، ايمان ببازيم

يادى ز ماكن تا بيادت جان ببازيم

اى آيه�?ها صبح و مساء در انتظارت

قرآن، مناجات و دعا در انتظارت

خلق خدا چشم انتظاران�? ظهورت

تنها نه خلقى كه خدا در انتظارت

دست خدا، ديگر به در از آستين شو

اى ذوال�?قار مرتضى در انتظارت

اى ذره�?هاى آ�?رينش بى قرارت

مروه، ص�?ا، زمزم، منا در انتظارت

كو پرچم هل من معين آل زهرا؟

اى سرزمين كربلا در انتظارت

اى يوس�? كنعانى زهرا كجايى؟

موعود كعبه، منجى دلها كجايى؟

اى شارع احكام دين برگرد برگرد

اى رشته حبل المتين برگرد برگرد

درياب گمراهان درعصيان �?نا را

اى رهنماى متقين برگرد برگرد

گلشن، كوير غ�?لت از ياد تو گردد

اى لاله صحرا نشين برگرد برگرد

آيد به گوش از كربلا شبهاى جمعه

آواى بانوى حزين برگرد برگرد

ذكر شهيد كربلا اين بود وقتى

ا�?تاد از زين بر زمين برگرد برگرد

برگرد تا خون شهيدان زنده گردد

برگرد تاشيعه به دوران زنده گردد

گويند مى�?آيى ولى م�?رديم، بازآ

در شام هجران تو ا�?سرديم، بازآ

بى تو ص�?ا از زندگى�?ها رخت بسته

از دل طراوت ر�?ت، پژمرديم، بازآ

عشق على و شيعه�?گى جرم است، آرى

ارث�? غريبى از على برديم بازآ

طعنه�?ك�?ش ايام هجران تو گشتيم

ما خون�? دل در خون�? دل خورديم،بازآ

بشنو تمناى دل بيچارگان را

گرچه تو را صد بار آزرديم، بازآ

ما مجرميم اما تو خوب و باگذشتى

ديدى بدى از ما �?زون اما گذشتى

نور خدايى تو، به بدخواه تو لعنت

بدرالدجايى تو، به بدخواه تو لعنت

سر تا قدم تصوير قرآن خدايى

شمس الضحايى تو، به بدخواه تو لعنت

هر جا كه هستى، جان�? ما، جانت سلامت

اصل بقايى تو، به بدخواه تو لعنت

بين قنوتت يك دعا بهر گدا كن

روح دعايى تو، به بدخواه تو لعنت

بر سرزمين قلب عشاق حسينى

�?رمانروايى تو، به بدخواه تو لعنت

اصل ولايت در وجودت منجلى شد

لعنت به هركس منكر آل على شد

بگذار تا چشم انتظار تو بمانم

بگذار من هم بى قرار تو بمانم

كيشَم  مكن از بام خود، بگذار منهم

گردم پرستو، همجوار تو بمانم

جان را به ك�? بنهاده و سوى تو آيم

اذنم بده تا جان�?نثار�?تو بمانم

جانم سپر گردد تو را در هر بلايى

گردم �?دايى، پاى كار تو بمانم

ننگت نباشم، گ�?ل شوم بر سينه تو

تا زنده�?ام در انتظار تو بمانم

ازحق بخواهم تا مرا پاكم نمايى

در كربلا با دست�? خود خاكم نمايى

                                                                                                          شاعر؟؟؟

منكه خود عابده�?اى والايم

نرجسم همن�?س مولايم

از عنايات خداوند كريم

مادر مهديم و يكتايم

سامره كعبه و هم قبله من

سامره آخرت و دنيايم

نزد حق بوده�?ام آنقدر عزيز

كه عزيز پسر طاهايم

نزد پيغمبر و زهرا و على

باعث آبروى عيسايم

تا قيامت همه �?خرم اين است

من مسلمان شده زهرايم

به دو عالم ثمر من مهدى است

گل نرگس پسر من مهدى است

�?اطمه گوهر و هم گوهرى است

وارث رتبه پيغمبرى است

او پى گوهر ناب است بحق

كار او د�?رّ و گ�?هر پرورى است

خواستگارم شد و �?خرم بخشيد

دل من زنده از اين مادرى است

عشق نابى به دل من بسپرد

عشق ناب دل من عسگرى است

گر چه آغاز مسيحى بودم

مذهب اصلى من حيدرى است

من كنيز پسر �?اطمه�?ام

تا ابد شيوه من كوثرى است

شيعه را لط�? و عطا مى�?بخشم

حبّ مهدى به شما مى�?بخشم

پسرم حاصل عمر زهراست

بخدا در دو جهان بى�?همتاست

آدم و نوح و شعيب و خضر است

او خليل است و مسيح و موساست

اوست طاووس بهشت اَزَلى

هر گل از ياد جمالش زيباست

همه قدرت حق در دستش

گر چه بنده است ولى عين خداست

رزق از او به همه مى�?بخشند

او ثبات همه ارض و سماست

تا شما را برساند به حسين

دل بشكسته دعا گوى شماست

ثمر خطّ رسالت مهدى است

صاحب تيغ عدالت مهدى است

بهر تحميد و سپاس اى شيعه

پسرم را بشناس اى شيعه

معر�?ت بر دل او پيدا كن

باش با او به تماس اى شيعه

تا شود عاقبتت خير بدان

حبّ او هست اساس اى شيعه

با ولايش منما عالم را

تو به يك لحظه قياس اى شيعه

بهر عيدىّ شب قدر بگير

از ك�? يار لباس اى شيعه

تا كه خسران زده هرگز نشوى

مهديم را بشناس اى شيعه

معر�?ت بر گل زهرا مظهر

از نماز تو بود واجبتر

پسرم آيد و غوغا بكند

زشتها را همه زيبا بكند

ح�?ب آن تشنه لب زينب را

عَلَنى در همه دنيا بكند

اشك او خون دلش گردد تا

ياد از زينب كبرى بكند

بعد تكيه زدنش بر كعبه

تربت �?اطمه پيدا بكند

او خودش طالب حكم �?رج است

از خدا اذن تمنّا بكند

خوش بر آنكس كه براى �?رجش

خويش را خوب مهيّا بكند

شه�? رانده ز وطن مى�?آيد

به يقين يوس�? من مى�?آيد

پسرم منتقم كرب و بلاست

غصه�?دار سر�? از جسم جداست

داغدار گلوى اصغر اوست

روضه�?دار تن ارباً ارباست

بوسه بر دست علمدار زند

تشنه آب ز مشك سقّاست

زائر قبر رقيه مهدى است

سحر از داغ رقيه شيداست

هر كجا مجلس روضه باشد

بانى و گريه كن بزم شماست

بخدا راه رسيدن بر او

گريه و معر�?ت كرب و بلاست

در پى هديه مهدى باشيد

سائل گريه مهدى باشيد

                                                                                                         شاعر؟؟؟

همينكه مى رسم اينجا در امتداد شما

همينكه مى�?شوم اينجا منم نماد شما

همينكه هر قدمم مى�?رود در اين خانه

همينكه مى�?شوم اينجا امين ياد شما

همينكه دغدغه�?هاى هميشه�?ام هستيد

همينكه شادم و غمگين به اعتقاد شما

همينكه ملك صميمى چشمتان هستم

و آب مى خورم از چشمه معاد شما

همينكه بخششتان مى�?رسد به داد دلم

و �?قر دائم من مى�?رسد به داد شما

همينكه دست شما مى نويسم از غمتان

همينكه دست شما مى�?شوم مداد شما

همينكه اين همه سال است، پيشتان ماندم

همينكه رعيتم و زير اعتماد شما

به خاطر اين است با شما باشم

درست در جهت امتداد ياد شما

و اينكه خدمت روز ظهور تو برسم

به ات�?اق اهالى�? بامداد�? شما

                                                                                                           شاعر؟؟؟

نمازی خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش

�?دای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش

کليد آسمان در دست، مردی می رسد از راه

پر است از معنی آیات ابراهيم تنزيلش

زمين هر روز �?رعونی دگر در آستين دارد

دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نيلش

زمان اسب سپيد مهدی موعود را ماند

به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با �?يلش

زمين يکروز در پيش خدا قد راست خواهد کرد

به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجيلش

                                                                                                          شاعر؟؟؟

گو به هر غرقه درياى بلا، �?لك نجات

آمده تا كه ببخشد به شما باز حيات

نيست اى عاشق دلخسته دگر وقت سكوت

به گل روى جگر گوشه زهرا صلوات

امشب زمين ابستن يك ان�?جار ديگرى است

گويى عروس آسمان ، اختر شمار ديگرى است

لوح و قلم را از شع�? نقش و نگار ديگرى است

چرخ و �?لك را در محك گشت و گذارد ديگرى است

گهواره توحيد را شب زنده دار ديگرى است

هستى عالم ��رصه چابك سوار ديگرى است

زيرا خدا را معنى سر مسدد آمده

مهدى زهرا يوس�? آل محمد (ص ) آمده

امشب عروس �?اطمه ، �?خر البشر مى آورد

كلك قضا را زينت لوح قدر مى آورد

در سنگر ازادگى �?تح و ظ�?ر مى آورد

طوق طلوع �?جر را بهر سحر مى آورد

تكبير گو، تكبير گو نرجس پسر مى آورد

جبريل بهر مصط�?ى هر دم خبر مى آورد

زيرا خدا را معنى سر مسدد آمده

مهدى زهرا يوس�? آل محمد آمده

امشب به گوش باغبان باد صبا گويد چنين

آمد بهار و شد جهان زيباتر از خلد برين

از مقدم �?رخنده �?رخ رخى ناز آ�?رين

بهر نثار مقدمش مانند گلچين ، گل بچين

آمد امام منتظر بر يارى مستضع�?ين

كز ريشه سازد ريشه كن نخل همه مستكبرين

زيرا خدا را معنى سر مسدد آمده

مهدى زهرا يوس�? آل محمد آمده

آمد به دنيا تا علم بر قا�? اين عالم زند

عيسى دمى كز وص�? او ادم دمادم دم زند

نوح نبى از عشق او، كشتى به قلب يم زند

بر حبل مهر او خليل ، امشب گره محكم زند

موسى كتاب نيل را در محضرش بر هم زند

گلبوسه ها بر مقدمش ، صد عيسى مريم زند

زيرا خدا را معنى سر مسدد آمده

مهدى زهرا يوس�? آل محمد آمده

اى دل مخور اندوه و غم سرها به سامان ميرسد

با يك شور و شع�? ، جآنان جآنان ميرسد

ويرانگر كاخ ستم با جيش ايمان ميرسد

ا��يا گر دين خدا، حامى قرآن ميرسد

چشم انتظاران را بگو، يوس�? ز كنعان ميرسد

اى دل شب هجران ما، آخر به پايان ميرسد

زيرا خدا را معنى سر مسدد آمده

مهدى زهرا يوس�? آل محمد آمده

بازا كه اين ديوانگان ديوانه روى تواند

مست ازمى عشق تو و خاك سركوى تواند

چشم انتظار ديدن چشمان جادوى تواند

دل بسته مهر تو و ان طره موى تواند

جان بر ك�? راه تو و ان تيغ ابروى تواند

محو تماشاى تو و ان قد دلجوى تواند

زيرا خدا را معنى سر مسدد آمده

مهدى زهرا يوس�? آل محمد آمده

                                                                                                          شاعر؟؟؟

دوستـــــان، آمد بهـــــــــار عيش و �?صل كامرانى

مـــــژده آورده گـــــــل و خواهد ز بلبل مژدگانى

بــــــــاد در گلشن �?زون از حد، نموده م�?شك بيزى

ابـــــــر در بستــان، برون از حد نموده د�?ر �?شانى

بــــــــــــرقْ رخشان در �?ضا چون نيزه سالار�? توران

رعــــــدْ نــــــالان چون شه ايران ز تير سيستانى

از وصــــــــــــــــــول قطره باران به روى آب صا�?ى

جلـــــــــوه�?گــــــر گشته طبقها پر ز د�?رهاى يمانى

دشت و صحرا گشته يكسر �?رش، از ديباى اخضر

مـــــــــر درختان راست در بر، جامه هاى پرنيانى

گـــــــــــــوييا گيتى، چراغان است از گلهاى الوان

سـوسن و نسرين و ياس و ياسمين و استكانى

هم، منــــــــــــزّه طَرْ�? گلشن از شميم ا�?قحوانى

هــــــم، معطّــــر ساحت بستان ز عطر ضيمرانى

ارغــــــــــوان و ر�?زّ و گل، صحن چمن را كرده قصرى

�?ــــرش او سبز و �?ضـايش زرد و سق�?ش ارغوانى

وآن شقــــــــــايق، عاشق است و الت�?ات يار ديده

روى از ايــــــن�?رو، نيم دارد سرخ و نيمى زع�?رانى

لادن و ميمون و شـــاه ا�?سْپَرغم و خيرى و شب بو

برده�?اند از طـــــــز خوش، گوى سبق از نقش مانى

ژالـــــــــــــــــــه بر لالـــه چو خال دلبران در دلربايى

نرگس و سنبل چو چشم و زل�?شان در دلستانى

وآن بن�?شـــــــــه بين، پريشان كرده آن زل�? معطّر

كـــــــــــــــرده دلها را پريشان همچو زل�?ين �?لانى

زيـــــــن سبب بنگر سر خجلت به زير ا�?كنده، گويد

من كجــــــا و ط�?ـــــــــرّه مشكين و پ�?رچين �?لانى؟

عشق بلبل كـــــــــــرده گل را در حريم باغ، بيتاب

آشكــــــارا گويد از "شهناز" و "شور" و "مهربانى"

قمـــــــــــريك "ماهور" خواند، هدهد "آواز عراقى"

كبكْ صــــــــوت "دشتى" و تيهو "بيات اص�?هانى"

اين جه��ــــــــــــــان�? تازه را گر مردگان بينند، گويند

اى خداى .     .      .     .    .    .    .      .

كــــــــى چنين خرّم بهاران ديده چشم اهل ايران؟

كــــــرده نــــــــــــوروز كهن از نو خيال نوجوانى

يـــــــــــــا خداوند اين بساط عيش را كرده �?راهم

تـــــــا به صــــد عزّت نمايد از ولى�?اش ميهمانى

حضــــــــــــــــرت صاحب زمان، مشكوة انوار الهى

مــــــــــــــالك كوْن و مكان،  مرآت ذات لامكانى

مظهــــــــــــــر قدرت، ولىّ عصر، سلطان دو عالم

قــــــــــائم آل محمّـــــــد،مهدى آخــــــــر زمانى

با بقـــــــــــــــاء ذات مسعودش، همه موجود باقى

بــــــــى لحاظ اقدسش، يكدم همه مخلوق �?انى

خوشه چين خر��ن �?يضش، همه عرشى و �?رشى

ريـــزه خوار خوان احسانش، همه انسى و جانى

از ط�?يـــــــل هستى�?اش، هستىّ موجودات عالم

جـــــــوهـــــرى و عقلى و نامى و حيوانىّ و كانى

شاهـــــــدى كو از ازل،  از عاشقان بر بست ر�?خ را

بر ســــــــر مهـــــر آمـد و گرديد مشهود و عيانى

از ضيــــــــائش ذرّه�?اى برخاست، شد مهر سپهرى

از عطــــــــايش بـــــــــــدره�?اى گرديد بدر آسمانى

بهـــــــــــــــــــر تقبيل قدومش، انبيا گشتند حاضر

بهــــــــر تعظيمش، كمر خم كرد چرخ كهكشانى

گــــــــــــــو بيا بشنو به گوش دل، نداى "ا�?نظ�?رونى"

اى كه گشتى بى�?خود از خو�? خطاب "لَنْ ترانى"

عيـــــــــــــد "خ�?م" با حشمت و �?رّ سليمانى بيامد

كـــــــه نهـــــادم بر سر از ميلاد شه، تاج كيانى

جمعه مــــــــى گويد  من آن يارم كه دائم در كنارم

نيمــــــه شعبـــــــــــان مرا داد عزّت و جاه گرانى

قـــــــــــــــــرنها بايد كه تا آيد چنين عيدى به عالم

عيــــــــــد امسال از شر�?، زد سكه صاحبقرانى

عقل گويد باش خامش، چنـــــد گويى مدح شاهى ؟

كـــــــه سروده مدحتش حق،  با زبان بى زبانى

اى كـــــــه بــ��ى نور جمالت، نيست عالم را �?روغى

تا بــــــــه كـــى در ظلّ�? امر غيبت كبرى ، نهانى؟

پــــــــــــــرده بردار از رخ و ما مردگان را جان ببخشا

اى كـــــــــه قلب عالـــــــم امكانى و جان�? جهانى

تا به كــــــــى اين كا�?ران،  نوشند خون اهل ايمان؟

چنـــــد اين گرگان، كنند اين گوس�?ندان را شبانى؟

تا به كــــــــى اين ناكسان،  باشند بر ما حكمرانان؟

تا كى اين دزدان، كنند اين بى كسان را پاسبانى؟

تا به كـــــــــــــــى بر ما روا باشد ج�?اى انگليسى؟

آنكه در ظلم و ستم، �?رد است و او را نيست ثانى

آنكـــــــه از حرصش،  نصيب عالمى شد تنگدستى

آنكـــــه بــــــر آيات حق ر�?ت از خطايش، آنچه دانى

خـــــــوار كن شاها تو او را در جهان تا صبح محشر

آنكـــــه مــــــــى زد در بسيط ارض، كوس كامرانى

تا بـــــدانند از خداوند جهان، اين دادخـــــــواهـــى

تـــــــا ببينند از شه اسلاميان، اين حكمــــــــرانى

حــــــــــوزه علميّه قم را عَلَــــــــــــم �?رما به عالم

تـــــــــــــــــا كند �?�?لك نجات مسلمين را، بادبانى

بس كـــــــرم كن عمر و عزّت بر "كريمى" كز كرامت

كــــــــرده بر ايشان چو ابر رحمت حق، د�?ر �?شانى

نيكخــــــــــــــــــــواهش را عطا �?رما، بقاى جاودانى

بهـــــــــر بدخواهش رسان هر دم، بلاى آسمانى

تا ز �?ـــــــرط گل،  شود شاها زمين چون طر�? گلشن

تــــــا ز �?يض �?رودين، گردد جهانى چون جنانى

بگـــــــــــذرد بر دوستانت هــــــــــر خزانى چون بهارى

رو كنـــــــــد بر دشمنانت هر بهارى چون خزانى 

                                                                                                           شاعر؟؟؟

ديـده اي نيــست نبينـــد رخ زيبــاي تـــو را

نيست گوشي كـــه هـــمي نشنود آواي تو را

هـيـچ دستــي نشـود جز بر خـــوان تــو دراز

كــس نجويد به جهــان جــز اثر پاي تـــو را

رهــرو عشقــم و از خرقــه و مسنــد بـي زار

بـه دو عــالــم ندهــم روي دل آراي تـــو را

قـــامت ســرو قدان را بـه پشيـــزي نخـــرد

آنگــه در خواب بيــند قــــد رعنــــاي تو را

بكجــا روي نمايــد كــته تو اش قبلــه نه اي

آنكه جويــد بحـــرم منــزل ومــاواي تـــو را

همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست

كــور دل آنــكه نيابـد به جهــان جاي تــو را

باكــه گويم كـه نديده است و نبيند به جهــان

جــز خم ابــرو و جز زلــ�? چليــــپاي تــــورا

دكّـــه ي علـــم وخرد بست در عشـق گشود

آنــكه مي داشت بـه سر علت سوداي تـو را

بشكنــم اين قلــم و پاره كنـــم ايـن د�?تــر

نتــوان شــرح كنــم جلـــوه ي والاي تــو را

                                                                                                          شاعر؟؟؟

آه کشم دم به دم سیر کنم کو به کو

تا به سر کوی تو با تو شوم رو به رو

خسته شدم از بهار با گل و باغم چه کار

جز گل روی تو ام نیست به باغ ارزو

تا ص�? مشحر دمد بوی گل از بسترم

گر که به رویا شبی با تو کنم گ�?تگو

ای پسر �?اطمه  ای به �?لک قائمه

بی تو حیات همه  بسته به یک تار مو

چند کشم از درون ناله یابن الحسن

چند ز خون جگر چهره کنم شستشو

                                                                                                           شاعر؟؟؟

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

ر�?تم به در صومعه‌ی عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد

گه معتک�? دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که بر�?تند حری�?ان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عار�? ص�?ت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید

دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ی بشک�?ته‌ی این باغ که بوید

هر کس به زبانی، ص�?ت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

امید وی از عاط�?�� دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

                                                                                                         شاعر؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.