با اين دل ماتم زده آواز چه سازم

بشكسته ني ام بي لب دم ساز چه سازم

در كنج ق�?س مي كشدم حسرت پرواز

با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

گ�?تم كه دل از مهر تو برگيرم و هيهات

با اين همه ا�?سونگري و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل كه نهانگاه غمت بود

از پرده در ا�?تد اگر اين راز چه سازم

گيرم كه نهان بركشم اين آه جگر سوز

با اشك تو اي ديده ي غماز چه سازم

تار دل من چشمه ي الحان خدايي ست

از دست تو اي زخمه ي ناساز چه سازم

ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود

دو از تو من دل شده آواز چه سازم

                                                                                                          شاعر؟؟؟

عمرى به آرزوى وصال تو سوختيم

 با ياد آ�?تاب جمال تو سوختيم

ما را اگرچه چشم تماشا نداده اند

 اى غايب از نظر! به خيال تو سوختيم

اى شام هجر! كى سپرى مى شوى؟ كه ما

 در آرزوى صبح زوال تو سوختيم

ما را چو مرغكان هوس آب و دانه نيست

امّا ز حسرت لب و خال تو سوختيم

چندى به گ�?تگوى �?راق تو، ساختيم

 عمرى به آرزوى وصال تو، سوختيم

 (عبّاس خوش عمل)

در سرى نيست كه سوداى سر كوى تو نيست

دل سودازده را جز هوس روى تو نيست

سينه غمزده اى نيست كه بى روى و ريا

هد�? تير كمانخانه ابروى تو نيست

جگرى نيست كه از سوز غمت نيست كباب

 يا دلى تشنه لعل�? لب�? دلجوى تو نيست

عار�?ان را ز كمند تو گريزى نبوَد

 دام اين سلسله جز حلقه گيسوى تو نيست

نسخه د�?تر ح�?سن تو، كتابى ست مبين

 ور ب�?وَد نكته سربسته، به جز موى تو نيست

ماه�? تابنده بود، بنده آن نور�? جبين

 مهر رخشنده به جز غ�?رّه نيكوى تو نيست

خضر عمرى ست كه سرگشته كوى تو بود

 چشمه نوش، به جز قطره اى از جوى تو نيست

نيست شهرى كه ز آشوب تو، غوغايى نيست

مح�?لى نيست كه شورى ز هياهوى تو نيست

 (غروى اص�?هانى «م�?تقر»)

خورشيد رخ مپوشان در ابر زل�?، يارا!

چون شب، سيه مگردان روز سپيد ما را

ما را ز تاب زل�?ت، ا�?تاد عقده بر دل

بر زل�? خَم به خَم زن، دست گره گشا را

�?خر جهانيان شد، ننگ صنم پرستى

جانا ز پرده بنماى، روى خدانما را

اى آشكار�? پنهان! ب�?رقَع ز رخ برا�?گن

تا جلوه ات ببينم، پنهان و آشكارا

بى جلوه ات ندارد، ارض و سما �?روغى

 اى آ�?تاب تابان، هم ارض و هم سما را

بازآ كه از قيامت، برپا شود قيامت

 تا نيك و بد ببيند در �?عل خود، جزا را

اى پرده دار عالم! در پرده چند مانى؟!

 آخر ز پرده بنگر، ياران آشنا را

بازآ! كه بىوجودت، عالم سكون ندارد

 هجر تو، در تزلزل ا�?گند ماسوا را

حاجت به تست ما را، اى حجّت الهى!

آرى به سوى سلطان، حاجت بود گدا را

عمرى گذشت و مانديم، از ذكر دوست غا�?ل

 از ك�? به هيچ داديم، سرمايه بقا را!

ما را �?كنده غ�?لت، در بستر هلاكت

درمان كن اى مسيحا! اين درد بى دوا را

اى پرده دار عالم! در پرده چند پنهان؟!

 بازآ و روشنى بخش، دل هاى باص�?ا را

 (�?ؤاد كرمانى)

اى كه عشق تو بود مونس جان و دل ما

 وى كه مهر تو عجين گشته در آب و گل ما

دل ما گشته زدورى تو كاشانه غم

 تا نيايى بَر�? ما غم نرود از دل ما

مشكلى گشته به ما هجر تو و طعن رقيب

 جز به وصلت به خدا حل نشود مشكل ما

شوق ديدار تو ما را دهد اميد حيات

 ترسم آخر غم هجر تو شود قاتل ما

تو شبى مح�?ل ما را زرخت روشن كن

 اى كه نام تو بود روشنى مح�?ل ما

ما كه در بحر جهان ك�?شتى سرگردانيم

 اى نجى الله ثانى بنما ساحل ما

ما نك�?شتيم كه تا جان به �?داى تو كنيم

بپذير از كرم اين هديه ناقابل ما

نظر از «خسرو» دلخسته خود باز مگير

 اى كه لط�? تو بود صبح و مسا شامل ما

 (محمّد خسرونژاد «خسرو»)

آن كه در پرده، دل خلق جهانى بربايد

چه قيامت شود آن لحظه كه از پرده برآيد؟!

بر �?لك آن نه هلال ست، كه انگشت�? تماشا

 مه برآورده، كه ابروى تو بر خلق ن�?مايد!

گر چنين طرّه پريشان گذرى جانب بستان

تا قيامت ن�?َس باد صبا غاليه سايد

بگشا ناوَك مژگان و به خون كش پر و بالم

 تا نگويند كه بر صيد حرم تيغ نشايد

(يغماى جندقى)

من كيستم تا هر زمان، پيش نظر بينم تو را؟

گاهى گذر كن سوى من، تا در گذر بينم تو را

ا�?تاده بر خاك درت، خوش آن كه آيى بر سرم

تو زير پا بينىّ و من، بالاى سر بينم تو را

يك بار بينم روى تو، دل را چه سان تسكين دهم؟!

تسكين نيابد جان من، صدبار اگر بينم تو را

از ديدنت بى خود شدم، بنشين به بالينم دمى

 تا چشم خود بگشايم و، بار دگر بينم تو را

گ�?تى كه: هر كس يك نظر بيند مرا، جان مى دهد

 من هم به جان در خدمتم، گر يك نظر بينم تو را

تا كى «هلالى» را چنين زين ماه مى دارى جدا؟

 يا رب كه اى چرخ �?لك! زير و زبر بينم تو را

 (هلالى جغتايى)

مى نشينم چو گدا بر سر راهت اى دوست

شايد ا�?�?تد به من خسته نگاهت اى دوست

به اميدى كه ببينم رخ زيباى ترا

مى نشينم همه شب بر سر راهت اى دوست

گاهگاهى به من زار نگاهى بنما

دل خوشم با نگه�? گاه به گاهت اى دوست

تا شب تيره ما روز دل ا�?روز شود

 پرده بردار از آن چهره ماهت اى دوست

تو پناه دو جهانى چه شود اين دل ما

 دمى آرام بگيرد به پناهت اى دوست

به درازاى زمان است و چنان طالع من

 شب يلداى غم و زل�? سياهت اى دوست

چشم دنيا شده چون ديده يعقوب س�?يد

 همچو يوس�? كه �?كنده است به چاهت اى دوست

خيز و بر مسند اجلال و شر�? تكيه بزن

 تا ببينند همه عزّت و جاهت اى دوست

آسمان را شكند طر�? كلاهم از شوق

 گر مرا نيز بخوانى زسپاهت اى دوست

«خسروا» روسيه و بنده دربار توام

 نظرى كن تو بر اين عبد سياهت اى دوست

 (محمد خسرو نژاد «خسرو»)

عالمى زهجرانت عاشقانه مى سوزد

 شهر انتظار ما، خانه خانه مى سوزد

آتشى به پا گشته، زين �?راق طولانى

قلب لاله گون ما، اين ميانه مى سوزد

مهر پر �?روغ صلح، رخت بسته از عالم

 بى تو آرزوهامان، دانه دانه مى سوزد

اى منادى رحمت بانگ آمدن سر ده

 گل ستان عدل و داد، بى نشانه مى سوزد

از شراره ظلمت، ط�?ل عشق ما نالان

 نغمه هاى حق خواهى، اين زمانه مى سوزد

رونقى �?زون دارد، كاخ بت پرستى ها

كعبه وحرم اينك، مخ�?يانه مى سوزد

ملك دين حق تاراج گشته از تباهى ها

 سرو قامت ياران، بى بهانه مى سوزد

گشته همچو ا�?سانه، خال دلرباى تو

 چشم خون�?شان ما، زين �?سانه مى سوزد

ناله، ناله هجران، خلق جملگى حيران

آ�?تاب شوق ما، غمگنانه مى سوزد

تشنه وصال تو، عاشق جمال تو

پير اشتياق ما، عار�?انه مى سوزد

كن ترحمى برما دلبرا نظر �?رما

 كهكشان شعر ما، بى كرانه مى سوزد

سوز پارسا را بين، درد جانگزا را بين

 مرغك نشاط او، بى ترانه مى سوزد

 (رحيم كارگر «پارسا»)

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى

 چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!

به كسى جمال خود را ننموده يىّ و بينم

 همه جا به هر زبانى، بود از تو گ�?تگويى!

غم و درد و رنج و محنت، همه مستعدّ قتلم

 تو بب�?ر سر از تن من ببَر از ميانه، گويى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويَم

 شده ام ز ناله، نالى شده ام ز مويه، مويى

همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى

 من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!

چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟

 چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟

شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من�? خشكْ لب هم آخر ز تو تر كنم گلويى؟!

بشكست اگر دل من، به �?داى چشم مستت!

 سر خمّ�? مى سلامت، شكند اگر سبويى

همه موسم ت�?رّج، به چمن روند و صحرا

 تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويَم

 نه د�?ماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى

ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

 رخ شيخ و سجده گاهى، سر�? ما و خاك كويى

بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى!

 بنموده موسپيدم، صنم سپيدرويى!

نظرى به سوى «رضوانى» دردمند مسكين

 كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى

 (�?صيح الزمان شيرازى «رضوانى»)

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.