باز هم قافيه ها سوز و نوايي دارد

در اين خانه سرشوق گدايي دارد

زائرت تا به ابد محو حرم مي ماند

ديدن صحن و سراي تو صفايي دارد

صاحب جود و سخا و كرمي آقا جان

كاظمينت به خدا حال و هوايي دارد

از غم غربت تو چشم پر از نم داريم

هر كه مجنون تو شد اشك و بكايي دارد

العطش گفتي و قلب همه را سوزاندي

فرد تشنه عملاً سوز صدايي دارد

مثل جدت به تو هم آب ندادند، غريب!

روضه ات بوي خوش كرببلايي دارد

بال و پرهاي كبوتر شده سقف حرمت

روضه ي تو به خدا معجزه هايي دارد

حبيب باقرزاده

مرهم حریف زخم زبان ها نمی شود

اصلاً جگر که سوخت مداوا نمی شود

گریه مکن بهانه به دست کسی مده

با گریه هات هیچ مدارا نمی شود

خسته مکن گلوی خودت را برای آب

با آب گفتن تو کسی پا نمی شود

این قدر پیش پای کنیزان به خود مپیچ

با دست و پا زدن گره ات وا نمی شود

گیسو مکش به خاک دلی زیر و رو شود

در این اتاق عاطفه پیدا نمی شود

باور کنم به در نگرفته است صورتت؟!...

این جای تنگ و ... این قد و بالا... نمی شود

با ضرب دست و پا زدنت طشت می زنند

جز هلهله، جواب مهیا نمی شود

با غربتی که هست تو غارت نمی شوی

نیزه به جای جایِ تنت جا نمی شود

خوبی پشت بام همین است ای غریب

پای کسی به سینه ی تو وا نمی شود...!

علی اکبر لطیفیان

 

هستند کریمان دو عالم سرخوانت

یکبار نخورده است گره کیسه ی نانت

اصلا حرم شاه خراسان حرم توست

هرصحن که گشتیم در آن بود نشانت

انگار که گهواره تو عرش زمین بود

وقتی پدر پیر تو می داد تکانت

تکبیر تو از داخل گهواره رسیده است

هستم اگر امروز مسلمان اذانت

یکبار پدر گ�?تن تو گر نمی ارزید

صد بار نمی ر�?ت به قربان زبانت!

از چشم پدر دور مشو – گرگ زیاد است

بر این پدرت حق بد�� باشد نگرانت

در راه مبادا قدمت خار ببیند

آن صورت چون برگ تو آزار ببیند

یک روز می آید که می ا�?تد بدن تو

لب تشنه بمانی و بخشکد چمن تو

یک روز می آید که می ا�?تی و کنیزان

در خانه برقصند کنار بدن تو

ای یوس�? زهرا - دل یعقوب �?دای ...

آن لحظه ی خاکی شدن پیرهن تو

هرچند کلام تو در آواز شود گم

اما نزند هیچ کسی بر دهن تو

                      علی اکبر لطی�?یان

ای باب حاجت همه ای قبلة مراد
نورالهدی ولی خدا سیدالعباد
خیرالامم محیط کرم آسمان جود
ابن الرضا امام نهم حضرت جواد
باب عطا و مظهر جود خدا تویی
مولا تویی، امام تویی، مقتدا تویی
قرآن بود ز مدح و ثنای تو شمّه ای
جز مهر تو به گردن ما نیست ذمّه ای
بحر سه گوهری گهر هشت بحر نور
کل ائمه را تو جوادالائمه ای
روح رضا، روان رضا در وجود توست
تا روز حشر جواد اگر هست جود توست
دشمن خجل ز لط�? و عطا و کرامتت
از کودکی به عالم خلقت امامتت
از ماه عارضت شده شرمنده آ�?تاب
دل برده از امام رضا سرو قامتت
آیینة جلال و جمال محمدی
مجموعة تمام کمال محمدی
نامت ز کار خلق گره باز می کند
علمت به سن کودکی اعجاز می کند
مأمون چو پی به قدر و جلال تو می برد
روحش ز تن برون شده پرواز می کند
برگرد شمع روی تو پروانه می شود
در حیرت کمال تو دیوانه می شود
علم تو را احاطه به ملک دو عالم است
ظر�? وجود پیش عنایات تو کم است
با آن همه جواب مسائل که می دهی
لال از جواب مسئله ات پور اکثم است
در کودکی به سینه علوم پیمبرت
زانو زدند کل �?قیهان به محضرت
وقتی که دست جود تو بخشندگی کند
باید کرم به خاک درت بندگی کند
مظلوم چون تو کیست کز آغاز زندگی
با دخت قاتل پدرش زندگی کند
یک عمر بود تلخ ترین زندگانی ات
تا آنکه کشت یار به �?صل جوانی ات
هر گه تو را به چهرة مأمون نظاره شد
بر غربت پدر جگرت پاره پاره شد
روزی که عقد بست به تو دخت خویش را
سر تا به پات شعله ز داغ دوباره شد
پیوسته حبس بود به دل سوز و آه تو
دردا که گشت خانة تو قتلگاه تو
پیوسته بود سوز درون شمع مح�?لت
با تو چه می گذشت خدا داند و دلت
دندان نهاده روی جگر سال ها بسی
تا دخت قاتل پدرت گشت قاتلت
هر تیر غم که داشت قضا بر دل تو دوخت
از بس که سوختی جگر زهر بر تو سوخت
یار تو مار گشت و به جانت امان نداد
یک لحظه روی خوش به تو مولا نشان نداد
بعد از حسین هیچ امامی به وقت مرگ
مثل تو ای ولی خدا تشنه جان نداد
از شعله های سوز درون سوخت حاصلت
بگریست بر غریبی تو چشم قاتلت
عمر تو در بهار جوانی تمام شد
تشییع پیکر تو به بالای بام شد
ا�?تاد بین کوچه تنت از �?راز بام
این گونه از جنازة تو احترام شد
تا هست آسمان و زمین داغدار تو
پیوسته اشک دیدة "میثم" نثار تو

                               حاج غلامرضا سازگار

طائر عرشم ولى پر بسته‏ام

یاد دلدارم ولى دلخسته‏ام

آسمانم بى ستاره مانده است

درد، من را سوى غربت رانده است

ناله‏ها مانده است در چاه دلم

قاتلى دارم درون منزلم

من رضا را همچو روحى بر تنم

هستى و دار و ندار او منم

ضامن آهو مرا بوسیده است

خنده‏ام را دیده و خندیده است

بر رضا هرکس دهد من را قسم

حاجتش را مى‏دهد بى بیش و کم

لاله‏اى در گلشن مولا منم

غصه دار صورت زهرا منم

زهر کین کرده اثر رویم ببین

همچو مادر دست بر پهلو، غمین

در میان حجره‏اى در بسته‏ام

بى قرارم، داغدارم، خسته‏ام

این طر�? با �?اطمه باشد جواد

آن طر�? دشمن ز حالش گشته شاد

این طر�? درد و غم و آه و �?غان

آن طر�? هم دختران�? ک�? زنان

کس نباشد بین حجره یاورم

من جوانمرگم، شبیه مادرم

ریشه‏ ها را کینه‏ ها سوزانده است

جاى آن سیلى به جسمم مانده است

حال که رو بر اجل آورده‏ام

یاد باباى غریبم کرده‏ام

نیست یک درد آشنا اندر برم

خواهرى نبود کنار پیکرم

تشنه لب در شور و شینم اى خدا

یاد جدّ خود حسینم اى خدا

                       جواد محمد زمانی

اينها به جاي آنكه برايت دعا كنند

ك�? مي زنند تا ن�?ست را �?دا كنند

هر چند تشنه اي ولي آبت نمي دهند

تا زودتر تو را زسر خويش وا كنند

با دست و پا زدن به نوايي نمي رسي

اينها قرار نيست به شما اعتنا كنند

بال �?رشته هاي خدا هست پس چرا

اين چندتا كنيز تو را جابجا كنند

هر وقت دست و پا بزني دست مي زنند

اما خدا كند به همين اكت�?ا كنند

تا بام مي برند كه شايد سر تو را

در بين راه با لبه اي آشنا كنند

حالا كبوتران پر خود را گشوده اند

يك سايبان براي سرت دست و پا كنند

              علی اکبر لطی�?یان

مرهم حری�? زخم زبان ها نمی شود

اصلا جگر که سوخت مداوا نمی شود

گریه مکن بهانه به دست کسی مده

با گریه هات هیچ مداوا نمی شود

خسته مکن گلوی خودت را برای آب

با آب گ�?تن تو کسی پا نمی شود

اینقدر پیش چشم کنیزان به خود مپیچ

با دست و پا زدن گره ات وا نمی شود

گیسو مکش به خاک دلی زیر و رو شود

در این اتاق عاط�?ه پیدا نمی شود

با ور نمی کنم به در نگر�?ته است صورتت

این جای ت��گ و ... این قدو بالا... نمی شود

با ضرب دست و پا زدنت طشت می زنند

جز هلهله  جواب مهیا  نمی شود

با غربتی که هست تو غارت نمی شوی

نیزه به جای جای تنت جا نمی شود

خوبی پشت بامک همین است ای غریب

پای کسی به سینه ی تو وا نمی شود

علی اکبر لطی�?یان

میان حجره چنان ناله از ج�?ا می زد

که سوز ناله اش آتش به ماسوا می زد

به لب ز کینه ی بیگانه هیچ شکوه نداشت

و لیک داد ، ز  بیداد آشنا می زد

شرار زهر ز یک سو ، لهیب غم یک سوی

به جان و پیکرش آتش ، جدا جدا می زد

گذشت کار ز کار و نداشت کار به کس

در آن میانه �?قط آب را صدا می زد

صدای ناله ی و�?ی ه�?ی ضعی�? تر می شد

که پیک مرگ بر او از جنان صلا می زد

برون حجره همه پای کوب و دست ا�?شان

درون حجره یکی بود و دست و پا می زد

ستاده بود و جواد الائمّه جان می داد

ازو بپرس که زخم زبان چرا می زد

                            علی انسانی

خواهر نداشتی که به جای تو جان دهد

یا گرد و خاک پیرهنت را تکان دهد

از روی خاک حجره سر خاکی تو را

بر دارد و به گوشه دامن مکان کند

می خواهی آب آب بگویی نمی شود

گیرم که شد ولی چه کسی آبتان دهد؟

چندین کنیز را وسط حجره جمع کرد

می خواست دست و پا زدنت را نشان دهد

تا بام می شود سر سالم تری رسید

با شرط این که این لبه در امان دهد

بالا نشسته ای و جهان زیر پای توست

وقتش شده گلوی شهیدت اذان دهد

              علی اکبر لطی�?یان

پاییزی است حال و هوای جوانی ات

طو�?ان غم رسیده كه سازد خزانی ات

تاثیر کرده زهر به اعضای پیکرت

چون لاله ای نموده تو را ارغوانی ات

در هلهله صدای ضعی�? تو گم شده

لبخند می زنند به اختر �?شانی ات

هرچه کبود می شوی و داد می زنی

می رقصد این شریک تو در زندگانی ات

آبت نمی دهد به خدا دست و پا مزن

رحمی نمی کند به تو و نیمه جانی ات

در لحظه های آخرت ای یاس �?اطمه

بوی مدینه می رسد از روضه خوانی ات

از بس که یاد پهلوی بشکسته بوده ای

مویت سپید گشته به اوج جوانی ات

مثل حسن اگر چه ندیدی تو گ�?ته اي :

مادر... �?دای صورت رنگین کمانی ات

                        رضا رسول زاده

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.