از سوز زهر آب شد از پای تا سرم
با اشک هم قدم شده ساعات آخرم
پایم به سوی قبله، لبم غرق خون شده
دیگر رمق نمانده به اعضای پیکرم
آه ای بقیع باز کن آغوش خویش را
من آخرین امانت شهر پیمبرم
بار سفر به دوش گرفتم وَ با خودم
یک عالَمه مصیبت و اندوه می‌برم
از غصه آه می‌کشم و ناله می‌زنم
یا رب ببین زمانه چه آورده بر سرم
دشمن شبی که پای برهنه مرا دواند
داغ رقیه بود عیان در برابرم
رحمی نکرد بر من و بر سنّ و سال من
انداخت ریسمان به روی دست لاغرم
ارث علی به من ز همه بیشتر رسید
سوزانده شد دو بار، حریم مطهرم
کاشانه ام اگر چه به آتش کشیده ‌شد
امّا نسوخت چادر و گیسوی همسرم
وقتی که دود خانه ی ما را گرفته بود
دیدم فرار می‌کند از شعله دخترم
آن جا به یاد کرب و بلا روضه خواندم از
طفل یتیم و عمّه ی محزون و مضطرم
طفلی که ضجّه می‌زد و از ترس می‌دوید
می‌گفت پس کجاست عموی دلاورم
عمّه! عمو کجاست ببیند که بعد از او
غارت شده ست زیور و خلخال و معجرم


علی صالحی

وقتی آن بی صفت از چشم، حیا را انداخت
با عزیز دل زهرا سر دعوا انداخت....
دید از پیش بنایش به زمین خوردن نیست
تازیانه زد و از پشت عبا را انداخت
ذکر یا فاطمه بر روی لبش داشت ولی
ضربهء سیلی آن مرد، صدا را انداخت
با سر شیخ حرم تا سر شوخی وا شد
یکی عمامهء آن مرد خدا را انداخت
وسط کوچه که افتاد، صدا زد: وای از
نیزه هایی که شه کرببلا را انداخت
یکی انگشت اشاره سوی نسوان می برد
آهِ زینب زد و آن بی سر و پا را انداخت


حسین قربانچه

مباد آنکه عبای تو یک کنار بیفتد

میان راه ، تن تو بی اختیار بیفتد

تو را خمیده خمیده میان کوچه کشیدند

که آبروی نجیبت از اعتبار بیفتد

دگر غرور تو را چاره جز شکسته شدن نیست

اگر محاسن تو دست این سوار بیفتد

توقع اثری غیر آبله نتوان داشت

مسیر پای برهنه ت اگر به خار بیفتد

چه خوب شد که لباست به میخ در نگرفت و ...

چه خوب شد که نشد پهلویت ز کار بیفتد

اگر چه سوخت حریمت ولی ندید نگاهت

ز گوش دخترکان تو گوشوار بیفتد

هنوز هم که هنوز است جلوه های تو جاریست

که آفتاب ، محال است در حصار بیفتد

علی اکبر لطیفیان

به غمزه ای نظرت صد مه و ستاره کشید

نظاره تو ابوحمزه و زراره کشید

غریب هستی و چون مادرت نشد آقا

سر مزار شما گنبد و مناره کشید

به زخم های دلت مرهمی نشد پیدا

که زهر از جگرت طرح پاره پاره کشید

تو را میان دعا، بی نمازها بردند

تو را پیاده به کوچه یکی سواره کشید

میان کوچه تن خسته ات زمین تا خورد

نکرد رحمی و دشمن تو را دوباره کشید

سریع خانه برو دختر تو ترسیده است

که ارث مادریت را کسی شراره کشید

گرفته خانه تو رنگ خیمه های حسین

دوباره گریه چشمت به سوگواره کشید

دوباره آتش و خیمه غروب عاشورا

دوباره کرببلا را به استعاره کشید

تمام اهل و عیالش فرار می کردند

و دختری که خودش را به یک کناره کشید

به چند زخم پدر مرحمی ز گریه گذاشت

دوباره در بر خود جسم پاره پاره کشید

به پیش پیکرش از دشمنی شکایت کرد

که معجر از سر و از گوش گوشواره کشید

محسن حنیفی

خوش آن نسیم که مى‌آید از کنار بقیع
خوشا هواى روان بخش و مُشکبار بقیع
 
فرشتگان ز زمین مى‌برند سوى بهشت
براى غالیه‌ی حوریان غبار بقیع
 
اگر که طور تجلّى ز صدق مى‌طلبى
بیا به گلشن روحانى دیار بقیع
 
دریغ و درد که از ظلم دشمنان خدا
خراب شد همه آثار بى‌شمار بقیع
 
ایا که غیرت دین دارى و ولایت آل
ببار خون، عوض اشک در کنار بقیع
 
خراب کرد ستم، مشهد چهار امام
کز آن شرف به سما یافت خاکسار بقیع
 
نخست مرقد سبط نبى امام حسن
بزرگ محور اعزاز و افتخار بقیع
 
مزار حضرت سجاد، اسوه عبّاد
امین اعظم حق، رکن استوار بقیع
 
مزار حضرت باقر، عزیز پیغمبر
که بر فزوده به اجلال و اشتهار بقیع
 
مزار حضرت صادق رئیس مذهب و دین
جهان علم و عمل، نور کردگار بقیع
 
قبور منهدم دیگر از تبار رسول
فزوده است بر اوضاع رنج بار بقیع
 
ز ظلم فرقه وهّابیان ناکس دون
بیا ببین که خزان گشته نوبهار بقیع
 
سعودیان عمیل یهود و صهیونیسم
ز ظلم، هتک نمودند اعتبار بقیع
 
قبور آل پیمبر، خراب و ویران است
فرشتگان همگان‌اند سوگوار بقیع
 
در این مصائب عظمى ولىّ عصر بوَد
شکسته خاطر و محزون و داغدار بقیع
 
کند ظهور و جهان پر کند ز دانش و داد
زند به ریشه خصم ستم شعار بقیع
 
قیام باید و مردانگى و همّت و عزم
که بر طرف کند این وضع ناگوار بقیع
 
وگرنه تا نشود قطع دست استعمار
جهان شیعه بود زار و دل فکار بقیع
 
حرامیان به حرم تا که حاکم اند روا ست
که مسلمین همه باشند شرمسار بقیع
 
سلام بى حد و بسیار بر پیمبر و آل
درود وافر و بى انتها نثار بقیع
 
ز یاد مرقد ویران اولیاى خدا
همیشه «لطفى صافى» است بى قرار بقیع
سروده آیت الله صافی گلپایگانی

باز گرفته دلم برای مدینه

باز نشسته دلم به پای مدینه

شکر خدا عاشق دیار حبیبم

شکر خدا که شدم گدای مدینه

بال فرشته است، سایبان قبورش

بال فرشته است،خاک پای مدینه

در کفنم تربت بقیع گذارید

صحن بقیع است، کربلای مدینه

کرب و بلا می شود دوباره مجسم

تا که به یاد آورم عزای مدینه

دست من و لطف دست با کرم تو

جان به فدای بقیع بی حرم تو

سنّ تو، قدّ تو را کشیده خمیده؟

یا که خداوند آفریده خمیده؟

منحنی قدّت از کهولت سن نیست

شاخه ی سیبت ز بس رسیده، خمیده

بس که غریبی تو ای سپیده محاسن

شیعه اگر چه تو را ندیده، خمیده

نیست توان پیاده رفتنت ای مرد

پس به کجا می روی خمیده، خمیده

هر که صدای تو را میان محله

وقت زمین خوردنت شنیده، خمیده

در وسط کوچه ها صدای تو این بود

مادر من، مادر شهیده، خمیده

کیست که دارد تو را ز خانه می آرد؟

در وسط کوچه ها شبانه می آرد؟

وقتی درِ خانه در برابرت افتاد

خاطره ای در دل مطهرت افتاد

مرد محاسن سپید شهر مدینه

کاش نگویی چگونه پیکرت افتاد

گرم خجالت شدند خیل ملائک

حُرمت عمامه ات که از سرت افتاد

راستی این کوچه آشناست، نه آقا؟

یعنی همین جا نبود مادرت افتاد؟

تکیه زدی تا تنت به خاک نیفتد

حیف ولی لحظه های آخرت افتاد...

علی اکبر لطیفیان

گوشه ای از حرای حجرهء خویش

نیمه شبها،خدا خدا می کرد

طبق رسمی که ارث مادر بود

مردم شهر را دعا می کرد

هر ملک در دل آرزویش بود

بشنود سوز ربنایش را

آرزو داشت لحظه ای بوسد

مهر و تسبیح کربلایش را

هر زمان دل شکسته تر می شد

«�?اطمه اش�?عی لنا» می خواند

زیرلب با صدای بغض آلود

روضهء تلخ کوچه را می خواند

عاقبت در یکی از آن شبها

دل او را به درد آوردند

بی نمازان شهر پیغمبر

سرسجاده دوره اش کردند

پیرمرد قبیلهء ما را

در دل شب،کشان کشان بردند

با طنابی که دور دستش بود

پشت مرکب،کشان کشان بردند

ناجوانمردهای بی انصا�?

سن وسالی گذشته از آقا !؟

می شود لااقل نگهدارید

حرمت گیسوی سپیدش را

پابرهنه،بدون عمامه

روح اسلام را کجا بردید؟

سالخورده ترین امامم را

بی عباوعصا کجا بردید؟

نکشیدش،مگر نمی بینید!؟

زانویش ناتوان و خسته شده

چقدر گریه کرده او !!! نکند؟

حرمت مادرش شکسته شده

ای سواره،ن�?س ن�?س زدنش

علت روشن کهن سالی است

بسکه آقای ما زمین خورده!؟

در نگاه تو برق خوشحالی است

جگرم تیر می کشد آقا

چه بلاهایی آمده به سرت!

تو �?قط خیزران نخورده ای و

شمر وخ�?ولی نبوده دوروبرت

به خدا خاک بر دهانم باد

شعر آقا کجا و شمر کجا!؟

حر�? خ�?ولی چرا وسط آمد؟

سرتان را کسی نبرد آقا

به گمانم شما دلت می خواست

شعر را سمت کربلا ببری

دل آش�?تهء محبان را

با خودت پای نیزه ها ببری

شک ندارم شما دلت می خواست

بیت ها را پر از سپیده کنی

گریه هایت اگر امان بدهد

یادی از حنجره بریده کنی

                    وحید قاسمی

                         با تشکر از وبلاگ رقیه خاتون

سیدی مدح تو گویم که تو ممدوح خدائی

ششمین حجت حق نجل رسول دو سرائی

صادق الوعدی و مصداق صداقت همه جائی

مخزن علم خدا مشعل انوار هدائی

گوهـر پنج یـم نور و یم شش د�?ر�? نابی

همدم پنج رسـل همسخن چارکتابی

علم چون سایه به هر عصر به دنبال تو آید

حلم پیش گل لبخند تو آغوش گشاید

روی نادیده‌ات از چشم همه دل برباید

که تواند که تو را غیر خدا مدح نماید؟

مگر از چشمۀ عر�?ان دهن خویش بشویم

تـا توانـم سخـن از جابـر حیان تو گویم

دانش خلق بوَد قطره‌ای از بحر کمالت

حسن غیب ازلی جلوه‌گر از مهر جمالت

عرشیان یکسره زانو زده در پیش جلالت

ملک و جن و بشر را عطش جام وصالت

همـه گوشنـد کـه گیرنـد تجـلاّ ز کـلامت

همه مشتاق سخن از لب جانبخش هشامت

مؤمن طاق تو بر طاق سپهر است ستاره

بوبصیر تو بصیرت به بشر داده هماره

چشم هارون درت لاله برآرد ز شراره

دو درخشان د�?ر�? ناب تو هشام است و زراره

مکتب دهر دگر مثل تو استاد ندارد

تـا که شاگرد همانند ابوحمزه بیارد

توئی استاد و اساتید جهان آینه‌دارت

بوده شاگرد در ایراد سخن چار هزارت

تا لب خویش گشائی همه بی صبر و قرارت

باغبانی و نکویان همه گل‌های بهارت

جلوه‌گـر در �?لک، علم سـه خورشید منیرت

«شیخ طوسی�?»تو و«مجلسی»و«خواجه نصیر»��

«شیخ انصاری»یک شاخه گل از باغ کمالت

زهی از «شیخ م�?ید» تو و آن بحر زلالت

«کا�?ی�?» «شیخ کلینی» است �?روغی ز جلالت

«مرتضی» و «رضی» استاد اصولند و رجالت

«ابن طاوس» تو در مکتب توحید درخشد

تـا قیـامت بـه دل و دیـدۀ ما نور ببخشد

نهضت کرب و بلا داد بر از علم کلامت

بلکه اعجاز حسین‌بن‌علی کرد قیامت

جوشش خون امام شهدا داشت پیامت

تا ص�? حشر ز خون شهدا باد سلامت

تا ابد مشعل توحید تو خاموش نگردد

انقـلاب تـو و جـد تـو �?رامـوش نگردد

چه ستم‌ها که ز منصور ستم‌کار کشیدی

جگرت سوخت از آن زخم زبان‌ها که شنیدی

سوختی، دم نزدی، داغ بنی �?اطمه دیدی

دل شب، پای پیاده ز پی�?‌ ‌خصم دویدی

ریخت در خانه تو خصم ستمگر به چه جرمی؟

شعلـۀ آتـش و بیـت‌الله�? اکبـر بـه چه جرمی؟

گریه‌ها عقده شد ای یوس�? زهرا به گلویت

دشمنان شرم نکردند نکردند ز رویت

همه دیدند غبار غم و اندوه به مویت

قاتلت تیغ کشید از ره بیداد به سویت

عاقبت دست عدو زهر ج�?ا ریخت به کامت

بضعـۀ پـاک نبــی بـر جگـر پـاره سلامت!

دوست دارم که نهم چهره به خاک حرم تو

سوزم و شمع‌ص�?ت اشک‌�?شانم ز غم تو

چه شود ای به �?دای تو و لط�? و کرم تو

که دم مرگ بوَد بر سر چشمم قدم تو

چه شود ای به دل «میثم» دلسوخته داغت

کـه بسـوزم به سر تربت بی‌شمع و چراغت؟

                         حاج غلامرضا سازگار

                              با تشکر از پایگاه اطلاع رسانی مدایح

سال‌ها آب شدم سوخت ز پا تا به سرم

آخر ای زهر ج�?ا شعله زدی بر جگرم

کشت منصور ستم پیشه ز بیداد مرا

کاش می‌کرد دمی شرم ز جد و پدرم

دل�? شب بود که دشمن به سرایم آمد

برد از خانه برون وقت نماز سحرم

سال‌ها داغ بنی‌�?اطمه را می‌دیدم

کس ندانست که یک عمر چه آمد به سرم

من جگرپارۀ زهرایم و باید ��ه چه جرم

عوض گل جگر پاره برایش ببرم

بارها تیغ کشیدند پی کشتن من

بارها سیل بلا برد به موج خطرم

دشمن آن لحظه که بر خانۀ من آتش زد

یاد آمد ز غم مادر نیکو سیرَم

دل شب خصم مرا برد به قصر منصور

یاد از بزم یزید آمد و از طشت زرم

«میثم» از تربت بی‌شمع و چراغم پیداست

که چو جد و پدرم از همه مظلوم‌ترم

                                 حاج غلامرضا سازگار

                             با تشکر از پایگاه اطلاع رسانی مدایح

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شناه پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه دو چشمانش

همیشه خاطره ظهر یک محرم بود

دل شکسته او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک ز گریه می مردند

به پای خانه آتش گر�?ته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه ��ای زمین خوردنش �?راهم بود

مدینه بود شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان داشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

                                    علی اکبر لطی�?یان

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.