اى زمين كربلا، من ياسمن گم كرده ام

 سوسن و نسرين و ياس و نسترن گم كرده ام

اى زمين كربلا، در زير تيغ و نيزه ها

 هم گل و هم بلبل شيرين دهن گم كرده ام

اى زمين كربلا، در اين ديار پر بلا

 پيكرى صد چاك و بى غسل و ك�?ن گم كرده ام

اى زمين كربلا، من زينب غمديده ام

 كه حسينم را در اين دشت محن گم كرده ام

اى زمين كربلا، قلب پر از داغم ببين

 من چراغ لاله در صحن چمن گم كرده ام

من غريب اين ديارم، اى زمين كربلا

 كه در اينجا، خسرو دور از وطن گم كرده ام

آب شد شمع وجودم، ز آتش داغ حسين

 در بر پروانه، شمع انجمن گم كرده ام

آنكه بودى خاتم ختم رسولان را، نگين

 من در اين صحرا، ز جور اهرمن گم كرده ام

                                                                                                         شاعر؟؟؟

قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست

 با قضا گ�?ت مشيّت كه: قيامت برخاست!

هر طر�? مى نگرم، روى دلم جانب تست

عار�?م بيت خدا را، كه دلم قبله نماست

دشمنت كشت، ولى نور تو خاموش نشد

آرى آن نور، كه �?انى نشود نور خداست

بيدق سلطنت ا�?تاد كيان را، ز كيان

 سلطنت، سلطنت تست كه پاينده لواست

نه بقا كرد ستمگر، نه به جا ماند ستم

 ظالم از دست شد و خانه مظلوم به جاست

زنده را، زنده نخوانند كه مرگ از پى اوست

 بلكه زنده ست شهيدى كه حياتش ز ق�?است

دولت آن يا�?ت كه در پاى تو سر داد ولى

اين قَبا، راست نه بر قامت هر بى سر و پاست

ر�?ت و بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا

كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست

                                                                                                           شاعر؟؟؟

ظهر عاشورا، زمين كربلا بود و حسين

 پيش خيل دشمنان، تنها خدا بود و حسين

هر طر�? پَرپر گلى از شاخه اى ا�?تاده بود

و اندر آن گلشن، خزان لاله ها بود و حسين

داشت در آغوش گرمش، آخرين سرباز را

 زآن همه ياران، على اصغر به جا بود و حسين!

آخرين سرباز هم غلطيد در خون گلو

بعد از آن گل، خيمه ها ماتمسرا بود و حسين

يك طر�? جسم علمدار رشيد كربلا

 غرقه در خون، دستش از پيكر جدا بود و حسين!

عون و جع�?ر، اكبر و اصغر به خون خود خضاب

كربلا چون لاله زاران باص�?ا بود و حسين

تيرباران شد تن سالار مظلومان «�?راز»!

 هر طر�? از شش جهت تير بلا بود و حسين

 (سيد تقى قريشى «�?راز»)

مهر ز نور شد تهى، روح شد از بدن جدا

 خانه نهاده پشت سر، صاحب خانه خدا

آن كه به دست او بود، نقشه حكمت قدَر

از حرم خدا برون، مى شود از بد�? قضا!

شور�? كجاست در سرش؟ از چه شتاب مى كند؟

 سوى كدام منزلش قا�?له مى زند دَرا؟

كيست امير كاروان؟ حا�?ظ عزّت حرم

 جان نماز و صوم و حج، روح عبادت و دعا

كجاوه ها به ناقه ها بسته و در ميانشان

پردگيان آل حق، عصمت ختم الانبيا

قا�?له ر�?ت ساربان! ح�?دى بخوان، ناقه بران!

منزل عشق پيش رو، خانه دوست در ق�?ا

كجا گريزد از اجل ه�?ژَبْر بيشه ازل؟

 تا نرسد به دين خلل، حجّ ادا كنم قضا

آن چه ز بيش و كم رسد، رنج رسد، الم رسد

 جان مرا چه غم رسد، چون به خداست التجا

من ز تبار احمدم، س�?لاله هدايتم

 قبول بيعت ستم، مرا كجا بود روا؟!

نهاده ايم جان به ك�?، در پى مردى و شر�?

 گر همه خصمْ، ص�? به ص�? تيغ كشد به روى ما

اى گل باغ عاشقى! چشم و چراغ عاشقى!

 با دل ما چه كرده اى كز تو نمى شود جدا؟

اى حرم تو كوى دل، مهر تو آبروى دل

 مى زنم از سبوى دل، مى به محبّت شما

سينه سراچه غمت، گريه نثار ماتمت

 وين دل «آش�?ته» كند مويه به ياد كربلا

 (جع�?ر رسول زاده «آش�?ته»)

عشق، تا گل كرد چون خورشيد روى نيزه ها

 شانه هاى آسمان لرزيد، روى نيزه ها

بوى خون پيچيد در پسْ كوچه هاى آسمان

ابرهاى غصّه تا باريد، روى نيزه ها

باغى از آتش �?راهم بود و، در آشوب خون

 شعله هاى داغ مى رقصيد، روى نيزه ها

يك طر�? �?وج ستاره، خسته در شولاى خون

 يك طر�? انبوهى از خورشيد، روى نيزه ها

اين كدامين دست گلچين بود آيا كاين چنين

دسته گل ها را يكايك چيد روى نيزه ها؟!

چشم هايى مضطرب مى ديد در ب�?هت عطش

 چشمه خون خدا جوشيد، روى نيزه ها

در ميان پرده هاى خون و، در حجم سكوت

 بانگ سرخ نينوا پيچيد، روى نيزه ها

زخمه زخمه در سكوت و، پرده در پرده غروب

 آسمان در آسمان خورشيد، روى نيزه ها

در طلوع داغ زينب، چشم مبهوت زمان

 باغى از گل هاى پرپر ديد، روى نيزه ها

در هجوم بادهاى �?تنه، در طو�?ان خشم

 باغ سرخ كربلا روييد، روى نيزه ها!

 (سيّد مهدى حسينى)

برخاسته از دشت بلا خط غبارى

پيچيده به عالم سخن از يكّه سوارى

سجّاده نشين حرم عشق مهيّاست

 تا بهر شهادت بشتابد به كنارى

شد بدرقه راه گل حضرت زهرا(عليها السلام)

 بى تابى و اشك و عطش و ناله و زارى

تنهايى و شرمندگى و سوز و حرارت

 آورده بر آن اختر تابان چه �?شارى

اندر طلب دوست چنان واله و شيدا

انگار نمانده است در او صبر و قرارى

او در پى ميعاد الهى است روانه

 تاريك پرستان همه مست و در خمارى

شمشير ج�?اى كو�?ه خيزبرداشت

آلاله دل به گريه آمد بارى

ناگاه بي�?تاد سرماه منيرش

 بر دشت بلا، كوى ج�?ا، خاك صحارى

عالم به عزا نشست و جان ها همه در غم

 بشكسته ستون عرش آرى آرى

زهرا و �?رشتگان حق آمده بودند

 تا بوسه بگيرند از آن جسم بهارى

سيناى دل شاعر نالان شده خونى

 از قصّه جانكاه شه حضرت بارى

 (رحيم كار��ر «پارسا»)

تا ابد جلوه گه حقّ و حقيقت سر�? تست

معنى مكتب ت�?ويض، على اكبر تست

اى حسينى كه تويى مظهر آيات خداى

 اين ص�?ت از پدر و جدّ تو در جوهر تست

درس آزادگى عبّاس به عالم آموخت

 زآن كه شد مست از آن باده كه در ساغر تست

ط�?ل شش ماهه تبسّم نكند، پس چه كند؟!

 آن كه بر مرگ زند خنده على اصغر تست

اى كه در كربوبلا بى كس و ياور گشتى

چشم بگشا و ببين خلق جهان ياور تست

خواهر غمزده ات ديده سرت بر نى و گ�?ت:

 آن كه بايد به اسيرى برود خواهر تست

اى حسينى كه به هر كوى عزاى تو به پاست

 عاشقان را نظرى در دَم جانپرور تست

خواست «مهران» بزند بوسه سراپاى تو را

 ديد هرجا اثر تير ز پا تا سر تست

 (احمد مهران)

عاشق صادق به بازار �?نا سر مى �?روشد

 ترك هستى كرده خنجر زير خنجر مى �?روشد

با گلو صد بوسه از جان مى دهد بر تيغ كارى

 آن كه خود را در مناى عشق داور مى �?روشد

هر سرى پرشورتر باشد چو مهر عالم آرا

 ذرّه ذرّه جنس را در عالم ذرّ مى �?روشد

از كمان عشق پيكان مى خورد تا پر وليكن

 عشق پيكانش به نرخ جان مكرّر مى �?روشد

انبيا در پيشگاه قرب حق لاحول گويان

 كاز عَرَض بگذشته است اين شاه، جوهر مى �?روشد

گاه عون و جع�?ر و عباس مى سازد �?دايى

 گاه روى دست خود شش ماهه اصغر مى �?روشد

گاه مسلم مى �?رستد كو�?ه گه اكبر به ميدان

 جنس خود را هر كجا باشد مقدّر مى �?روشد

مى دهد انگشت و انگشتر به راه دوست آرى

 هر چه دارد رايگان در راه داور مى �?روشد

در گلستان ولايت بلبل گلزار معنى

 هر گلى از تشنگى گرديد پرپر مى �?روشد

اهل بيت موپريشان را به بازار اسيرى

 از دل و جان برده با جمع مكسّر مى �?روشد

چون شريح آن كس كه شد ظاهر صلاح خلق «حدّاد»

 آن بهيمه بر خلايق هيمه تر مى �?روشد

 (حاج عبّاس حدّاد)

نه دل ز داغ تو همچون كباب مى سوزد

 زآتش لب خشك تو آب مى سوزد

قسم به پيكر در آ�?تاب مانده تو

 كه تا به روز جزا آ�?تاب مى سوزد

بگو به دل كه چو مى پرسد ماجراى غمت؟

 كه در جواب سؤالش جواب مى سوزد

ز مهد خالى اصغر چو ياد مى آرد

 خدا گواست چگونه رباب مى سوزد

چگونه شرح غمت را نويسم و خوانم

 كه هم قلم به ك�? و هم كتاب مى سوزد

شراره اى به سرشكم زدى كه حتى شب

 به ديده خواب نيايد كه خواب مى سوزد

ز جسم روى ترابش مگوى «هارونى»

 كه پاى تا به سر بوتراب مى سوزد

 (هارونى)

دشت مى بلعيد كم كم پيكر خورشيد را

 بر �?راز نيزه مى ديدم سر خورشيد را

آسمان گو تا بشويد با گلاب اشكها

 گيسوان خ�?ته در خاكستر خورشيد را

بوريايى نيست در اين دشت تا پنهان كند

 پيكر از بوريا عريان تر خورشيد را

چشم هاى خ�?ته در خون ش�?ق را وا كنيد

 تا ببيند كهكشان پرپر خورشيد را

نيمى از خورشيد در سيلاب خون ا�?تاده بود

 كاروان مى برد نيم ديگر خورشيد را

كاروان بود و گلوى زخمى زنگوله ها

 ساربان دزديده بود انگشتر خورشيد را

                                                                                                          شاعر؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.