هاله­ای بر چهره از نور خدا دارد حسین

جلوة هر پنج تن آل عبا دارد حسین

آشنای عشق را بی آشنا گ�?تن خطاست

در غریبی هم هزاران آشنا دارد حسین

در هوای کوی وصلش بیقرار آن بیشمار

دل مگر کاه است گ��ئی کهربا دارد حسین

معجز قرآن جاویدان حسین ابن علی است

برترین اعجازها در کربلا دارد حسین

خیمه گاهش کعبه و آب �?راتش زمزم است

قتلگاهی برتر از کوه منا دارد حسین

شور شیرین غمش رمز بقای سرمدیست

ازسرشگ دیدگان آب بقا دارد حسین

تا ش�?ا بخشد روان و جسم هر بیمار را

در حریم وصل خود خاک ش�?ا دارد حسین

حرمت ذبح عظیم کربلا بنگر حسان

خونبهائی همچو ذات کبریا دارد حسین

حسان

ماه من تابید و شد تابان رخ خورشید از او

نازم آن ماهی که خورشید �?لک تابید از او

روز بسیار است و شب در گردش خورشید و ماه

کز ا�?ق گوید نشان ماه یا خورشید از او

نازم آن روزی که در تاریخ ایام بزرگ

در تجلی ماه از او خورشید از او ناهید از او

تا بدانی روز ما روشنتر آنروز از چه روست

روی او بایست دید و وص�? او پرسید از او

دیدن و پرسیدنش با چشم ایمان لازم است

ورنه طر�?ی برنبندد دیدة تردید از او

دیدة حق بین بیاید، تا ببیند روی حق

ورنه حق گوید که باید روی حق پوشید از او

دیدة حق بین گشا و طلعت حق ، تا ببین

تا تو هم نادیده بگشائی لب تمجید از او

آنکه زاد و مرد آئین ستم از زادنش

آنکه جان داد و جهان شد زندة جاوید از او

آنکه باطل از کسی نشنید و خود جز حق نگ�?ت

بیخیال از آنکه باطل حر�? حق نشنید از او

��نکه با خون بوستان معدلت را آب داد

وانکه بنیان ستم بی شاخ و بن گردید از او

آنکه پرچمداری اسلام را باخون خرید

تا بپا گشت وعلم شد پرچم توحید از او

آنکه از میلاد او تاریخ حق مبدأ گر�?ت

و آنچه شد تاریخ حق، تاریخ حق گردید از او

عاقبت دیدی که ظالم پیش پایش سرنهاد

گرچه قد ا�?راشت در آغاز و سرپیچید از او

عاقبت دیدی که ظالم بر سر دولت نماند

دولتش شد سرنگون و آنچه شد تولید از او

دولت باطل نپاید ، ور بیاید دیر و زود

دست حق خواهد بساط چیده­اش برچید از او

دولت حق دولت خاص حسین بن علی است

دولتی کز مکرمت دولت بسی زایید از او

دولت امروز ما ، از دولت آل علی است

دولت آل علی نازم که حق پایید از او

تو همی بینی که بروی چشم ایرانی گریست

خود نمی بینی که تاریخ عجم خندید از او

صادق سرمد

 

محرم آمد و آ�?اق، مات و محزون شد

غبار محنت این خاکدان بگردون شد

به جامه­های سیه کودکان کو دیدم

دلم بیاد اسیران کربلا خون شد

بیاد تشنه لبان کنار نهر �?رات

کنار چشم من از گریه رود کارون شد

به خاندان رسالت ببین چه ظلمی کرد

�?لک که زینب کبری ز پرده بیرون شد

چو بر حسین بگریی بحشر خندانی

هر آن دو دیده که نگریست ، سخت مغبون شد

چه آتشی است که میجوشد اشکها گوئی

که چشمها همه کارون و سینه کانون شد

چه نوحه داشت سر نعش نوجوان حسین

هزار حی�? که لیلا ز غصه مجنون شد

بسوز و ساز رباب شکسته دل پرسم

که شیرخواره بخون غرقه از چه قانون شد

سر و بری که رسول خداش میبوسید

بزیر سم ستوران خدای من چون شد

چه عالمی است که از بهر مهلت یک شب

شبیه شیر خدا نزد روبهی دون شد

گر�?ت مهلت و برگشت رو بخیمة شاه

به خاکبوسی آن خرگه همایون شد

امام گ�?ت خدا یار تو که امشب نیز

توان براز و نیاز خدای بیچون شد

سپس برادر با جان برابر آن شاه

بر�?تن سوی شط �?رات مأذون شد

نخورد آب که لب تشنه بایدم جانداد

بدوش مشگ پر آب از شریعه بیرون شد

ببازوان قلم ، مشک آب بر دندان

شهید گشت سماوات محو و م�?تون شد

�?دای همت و مهر و و�?ای تو عباس

که قد هر ال�?ی پیش قامتت نون شد

حماسه ایست حسین از حماسه­ها ما�?وق

هر آن حماسه که دروی رسید مادون شد

به عصر �?ردا آتش زدندشان بخیام

چنانکه شعله آتش بچرخ و ارون شد

به خیمه­های امامت چنان زدند آتش

که آهوان حرم سر بدشت و هامون شد

رسید نوبت زینب که شیرزاد علی است

جهان حیرت از این سربلند خاتون شد

بدوش پرچم آتش گر�?ته­ی اسلام

به قصر ابن زیاد و یزید ملعون شد

چنان بکو�?ت به تبلیغ دستگاه یزید

که خود یزید چومار �?سرده ا�?سون شد

حسین عائله با خود نبرده بی تدبیر

که غرق حکمت او �?کرت �?لاطون شد

یزید جلوة کار حسین میپوشید

ز زینب است که جلوه روزا�?زون شد

از این مبارزه بشک�?ت خاندان علی

چنانکه نسل پلید امیه موهون شد

سه سال بعد تنی ز آنهمه سپاه یزید

نبود زنده چنان آسمان دگرگون شد

بنی امیه و آندستگاه �?رعونی

همان �?سانه �?رعون و گنج قارون شد

ولی حسین علمدار عشق و آزادی

لقب گر�?ت و شهنشاه ربع مسکون شد

تو شاه دین چه جهادی براه دین کردی

که مکه هم ، بتوماه مدینه مدیون شد

خوشا بحال شما ای �?دائیان حسین

که دین بخون شماها رهین و مرهون شد

چو نیک مینگری زنده این شهیدانند

وگرنه هر بشری زاد و مرد ومد�?ون شد

یزید نخلة اسلام ریشه کن میخواست

حسین بود که دین زنده تا به اکنون شد

س�?ینه­های نجاتند جمله معصومین

ولی س�?ینه او رشگ �?لک مشحون شد

کنون مقابر اینها بود زیارتگاه

کدام زنده به این ا�?تخار مقرون شد

تو شهریار، بمضون، بلند دار سخن

هر آن سخن که جهانگیر شد بمضون شد

استاد شهریار

درس آزادی بدنیا داد ر�?تار حسین

بذر همت در جهان ا�?شاند ا�?کار حسین

جان خود را در ره صدق و ص�?ا از دست داد

زین سبب تا حشر باشد گرم بازار حسین

با قیام خویش بر اهل جهان معلوم کرد

تابع اهل ستم گتن بود عار حسین

حق و باطل را بخون خویش کرد از هم جدا

آری آری تا ابد برجاست آثار حسین

زندگی پیکار باشد در ره اندیشه­ها

باشد این گ�?تار شیرین و گهربار حسین

گر نداری دین بعالم لااقل آزاده باش

این کلام نغز میباشد ز گ�?تار حسین

مرگ با عزت، زعیش در مذلت بهتر است

نغمه­ای میباشد از لعل در ربار حسین

نی ریاست نی دورنگی نی دغل در کار بود

بهر ترویج حقیقت بود پیکار حسین

نی هوا خواهش مسلمانان بدورانند بس

بلکه هر آزاده میباشد هوادار حسین

جان و مال و یاورانش شد �?دای راه حق

رادمرد نرا بود سرمشق ر�?تار حسین

داد درس یاری و جانبازی و مردانگی

بر همه اهل جهان عباس سردار حسین

خواهی ارطو�?ان که از دریای محنت وارهی

سعی کن تا در طریق حق شوی یار حسین

طو�?ان

ای سرو سر�?راز ریاض رضای تو

وی بر قضا رضا و رضا بر قضای حق

مردانه در طریق حقایق زدی قدم

ا�?راشتی بکوی حقیقت لوای حق

ای منشاء مظاهر انوار ذواجلال

حق ثنای نعت تو باشد ثنای حق

حق بود مستحق بظهور حقایقت

زانشد رخ تو آینة حق نمای حق

خلق ارشوند جمله حسین اللهی سزاست

چون از قیام توست پرستش برای حق

از خلقت وجود نبی و علی و آل

ذات تو بود مقصد وهم مدعای حق

گ�?تا نبی حسین زمن است و من از حسین

هم این بود بوص�? تو از حق ندای حق

مقصود اص�?یائی و محمود اتقیا

محبوب انبیائی و هم اولیای حق

ط�?ل رهند موسی وعیسی و هم خلیل

آنجا که رتبة تو بود در ولای حق

سریست در مقام جلالت که ذوالجلال

کامل نموده در تو جلال و جلای حق

بنیان حق اگر چه بپا بود استوار

لیک از تو شد متین و مشید بنای حق

ز اشراق وجه تست مشعشع �?روغ شمس

ای در سپهر دین قمر اعتلای حق

در کربلای عشق، �?رو کو�?تی علم

عزم قتال خویش نمودی برای حق

از هستی و علاقه و اهل و عیال و مال

بستی نظر از آنکه نه بینی ورای حق

ای آیت هدایت حق الیقین عشق

دادی تودار عشق چو بودت هوای حق

حق در عوض بداد هر آنچش که بود داشت

کردی تو زین معامله حق ادای حق

شد تربت شری�? تو مسجود حق پرست

اندرگه صلوه بصبح و مسای حق

حق خواستند محو شوند در �?نای تو

یا اللعجب �?نای تو آمد بقای حق

دین نبی قوام گر�?ت از قیام تو

بر یاری تو بود همی اتکای حق

ملحق بحق چنان شدی الحق که حق پرست

حق دارد ارترا بپرستد بجای تو

در عالم الست برب العزیر رب

زانو زدی بگ�?تن قالوا بلای حق

اندر قبول امر چنان دم زدی که شد

در معرض رضای تو �?انی قضای حق

راضی شدی که زینب مضطر شود اسیر

آن زینبی که بود چو خیر النسای حق

از سوز داغ قاسم و عباس و اکبرت

آتش زدی بخرمن ارض و سمای حق

شش ماهه ط�?ل نورس و شیرین و شیرخوار

کت پروریده بود زشهد ص�?ای حق

راضی شدی زناوک پیکان حرمله

حلقش دریده گردد و گردد �?دای حق

آه از دمیکه تشنه �?تادی بروی خاک

کز غم �?تاد زلزله در ماسوای حق

جبریل آورید پیامت که کردگار

�?رماید ای ذبیح عظیم منای حق

لوحی که در نخست بوی خط و مهر تست

تا سردهی براه من ای ذوالو�?ای حق

اینک بگیر لوح و هر آنچه­ات که خواستی

دادیم زآنکه راست بدادی صلای حق

بی آنکه ذرة شود از رتبه تو کم

�?یض شهادت است ترا از اعطای ح��

برخیز زین مکان وسرخویش داده گیر

زیرا تو صابری بغم و ابتلای حق

مگذار تا که خون رود از چشم مصط�?ی

کمتر خروشد از محنت مرتضای حق

مگذار تا که �?اطمه گیسو کند پریش

درماتم تو جامه درد مجتبای حق

گ�?تا سپس جواب بجبریل کی جمیل

عرضم رسان بناحیة کبریای حق

بر گو حسین ، عهد شکن نیست، بایدش

مردانه سر دهد بهوای رضای حق

نقص و نقیض ندارد بعهد من

همچون که نیست نقص و زوال از برای حق

باید سرم بنوک سنان جلوه گر شود

قرآن کند تلاوت و ذکر ثنای حق

سر بایدم گهی به تنور و گهی بدیر

ظاهر کند حقیقت نورالهدی حق

هان ای شهید راه خداوند ذوالمنن

هستی طبیب درد بدار الش�?ای حق

از پیشگاه لط�? تو داریم در ��زا

چشم ش�?اعت از تو بروز جزای حق

آص�? زجان لقای ترا دردم ممات

خواهد ز �?ضل و رحمت بی منتهای حق

آص�? الدوله

زارو گریان حسینم چه بود بهتر از این

سخت حیران حسینم چه بود بهتر از این

من نه خود می روم این ره که کسی می بردم

خار دامان حسینم چه بود بهتر از این

قبلتین دل من زینب و عباس شدند

من مسلمان حسینم چه بود بهتر از این

نوكران را همه با نام پدر بشناسد

مست عر�?ان حسينم چه بود بهتر از اين

شاعر؟؟؟

اي ساقي ميخانه بزن از عشق پيمانه

بده بر عاشقت جام از شراب وصل جانانه

خم زل�? تو محرابم ببين از عشق بي تابم

مگو با من زجا ماندن كه يك دم برنمي تابم

چو احلي من عسل گويم وصال يار مي جويم

ره ديدار دلبر را ببين مستانه مي پويم

مي ازجام تو مي نوشم به قامت رخت خون پوشم

گر�?تم برك�?م جان و به غير يار م�?روشم

خوشا جان در رهت بازم كه باشد اوج پروازم

به وقت پرزدن جانا شده ذكر تو آوازم

شده �?رقم دو تا اما تورامي خوانم اي مولا

ببين غرق بلا هستم ميان لشكراعدا

كشم پا برزمين يكسر شبيه دلبرت اكبر

الا اي بي كس و تنها بيا جان كندنم بنگر

                      شاعر ؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.