�?صل غم است ای دل غمدیده گریه کن

بنشین به کنج خلوت و پوشی ده گریه کن

ایام �?اطمیه رسید  و در این �?ضا

عطر عزای �?اطمه پیچیده گریه کن

از شعله های داغ جگر سوز او چو شمع

آتش بگیر ای دل ت�?تیده گریه کن

در ماتم حبیبه و محبوبه اش خدا

اکنونکه سوز دل به تو بخشیده گریه کن

همراه غنچه های گلستان مرتضی

بر آن گلی که دست ستم چیده گریه کن

چون کودکی یتیم به خلوت سرای غم

با یاد مادری که نخندیده گریه کن

شبها به پشت پنجره های بقیع او

تا اشک دیده تو نخشکیده گریه کن

تنها نه �?اطمیه(و�?ائی)که تا ابد

�?صل غم است با دل ت�?تیده گریه کن

                                                      سید هاشم و�?ائی

ای کشتی شکسته که پهلو گر�?ته ای

بر گو چرا تو دست به پهلو گر�?ته ای

گل را خدا برای سرور آ�?ریده است

ای گل چرا به غصه و غم خو گر�?ته ای

گاهی زدرد شانه ز دل آه می کشی

گاهی زدرد دست به بازو گر�?ته ای

از ماجرای کوچه نگ�?تی به من بگو

اکنون چرا ز محرم خود رو گر�?ته ای

دیوار گشته است عصای تو ابز هم

بینم که دست بر سر زانو گر�?ته ای

دیش�� نماز نا�?له تو نشسته بود

دیدم که دست خویش به پهلو گر�?ته ای

هر گه که در به روی علی باز می کنی

خوشحال می شوم که تو نیرو گر�?ته ای

رنگی زداغ کر گه (و�?ائی)به شعر تست

چون لاله ها زباغ  ولا بو گر�?ته ای

                                         سید هاشم و�?ائی

شب است و بغض سکوت و صدای گریه آب

تمام غصه عالم نشسته در محراب

نگاه کن که ببینی چگونه می بارد

مصیبت از در و دیوار خانه ارباب

برای غسل شب قدر امده امشب

�?قط خدا و رسولش به منزل مهتاب

بنای زندگیش را به آب می شوید

الهی صبر علی را به �?اطمه دریاب

به قطره قطره سرشکش دخیل می بندد

بر آن ضریح کبود و شکسته و بیتاب

چه آبها که سراسیمه غسل می کردند

برای آنکه نماند در آن بدن خوناب

چه می رسد به علی از مرور خاطره ها

که ناله های صبورش ندارد امشب تاب

                               رحمان نوازنی

قصد داری بروی و بدنم می لرزد

مادر آینه ها بی تو تنم می لرزد

گر چه سخت است ولی خوب تماشایم کن

به خدا بازوی خیبر شکنم می لرزد

بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست؟

چه شده غنچه ناز چمنم می لرزد

از همان روز که از کوچه غم برگشتی

تا بدین ساعت غربت،حسنم می لرزد

آن قدر لرزه به اندام علی ا�?تاده

گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد

تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی

کوه بودم ولی امروز تنم می لرزد

                            سید محمد جوادی

شب تاریک کنار تو به سر می آید

نام زهرا به تو بانو چقدر می آید

آبرو یا�?ته هر کس به تو نزدیک شده

خار هم پیش شما گل به نظر می آید

و نبوت به دو تا معجزه آوردن نیست

از کنیزان تو هم معجزه بر می آید

به کسی دم نزد اما پدرت می دانست

 وحی از گوشه چشمان تو در می آید

پای یک خط تعالیم تو بانو والله

عمر صد مرجع تقلید به سر می آید

مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایی

چه بلایی به سر اهل هنر می آید

مانده ام لحظه پیچیدن عطر تو به شره

ملک الموت پی چند ن�?ر می آید

                               کاظم بهمنی

تا دست را به قبضه شمشیر می برم

عالم گواه می شود این را که حیدرم

�?رمان حق رسیده علی جان! صبور باش

بانو! نمی شود که از این امر بگذرم

اینها که با طناب به دنبالم آمدند

از یاد برده اند که من مرد خیبرم

امرم به صبر کرده خدا،ورنه هیچ کس

قادر نبود تا که بیاید برابرم

دست خدا اگر که به روی دلم نبود

هرگز طناب خیره نمی شد به پیکرم

بانو بمان تو را به خدا پشت در نرو

هی آیه آیه زرد نشود �?صل کوثرم

اصلا مهم نیست برایم تمام شهر

دشمن شوند،تا که تویی یار و یاورم

                                علی اصغر ذاکری

بر خیز و تسلای دل پر شررم کن

ای قبله اهل نظر این دم نظرم کن

ای دست خدا دست مرا خصم شکسته

ای ابر کرم رحم به چشمان ترم کن

از سینه بشکسته من خون شده جاری

ای لاله غم رحم به داغ جگرم کن

می گ�?ت به من زینب غمدیده به زاری

 از راز نهانیّ خود این دم خبرم کن

مادر ز چه رو دست تو از کار �?تاده

برخیز تو یکبار دگر شانه سرم کن

گ�?تم به (ملک) گ�?ته تو هست چه جانسوز

گ�?تا مددی می کن و  جانسوز ترم کن

                                                   مرحوم قاسم ملکی

دیگر کنار بستر من دیده تر مکن

درد دل غریب مرا بیشتر مکن

وقتی که من به روی تو در باز کنم

این قدر بر زمین ز خجالت نظر مکن

هنگام غسل دادن و د�?نم �?قط علی

یک تن ز دشمنان خودت را خبر مکن

اصلا چرا تو این همه غمگین نشسته ای ؟

زانو بغل مگیر مرا خون جگر مکن

با زینبم وصیت من شد که بعد از این

از کوچه های تنگ مدینه گذر مکن

بانوی خانه ی توأم و کار می کنم

پرسش از این خمیدگی و این کمر مکن

در کوچه هم مغیره به تو خنده می کند

از کوچه ای که می گذرد او گذر مکن

راحت برو به بستر خود خواب ناز کن

شبها کنار بستر من دیده تر مکن

                                    محمد حسن بیات لو

آیینه ام شکسته من از او شکسته تر

او خسته زمانه و من نیز خسته تر

بغضی نشسته در وسط سینه من و..

بغضی درون سینه زهرا شکسته تر

این روزها ن�?س زدنش با شماره است

اما ن�?س ن�?س زدن من گسسته تر

دست علی که بسته شود بسته می شود

دست زمین و پای زمان نیز بسته تر

از این به بعد خانه من �?اطمیه است

پیدا نمی کنید مکانی خجسته تر

از لط�? �?اطمه است اگر هیئتی شدید!

در حلقه های سینه زنی دسته دسته تر

                                   محسن ناصحی

تویی که حر�? دلم را نگ�?ته می دانی

خدا نکرده، بدی کرده ام نمی مانی!؟

دلت می آید از امشب به بعد گریه کنم

همیشه دست بگیرم به روی پیشانی

کمی به جزر و مد جان من مدارا کن

سه ماه می گذرد پشت ابر پنهانی

برای دلخوشی من کمی ز جا بر خیز

چقدر نا�?له ات را نشسته می خوانی

عصای پیری تو شانه های زینب شد

تو  هم به شانه  کمی کم کن از پریشانی

تلاطمی که تو از درد می کنی یعنی

درون بستری اما هنوز طو�?انی

از این محیط غم آزاد کن مرا قدری

بخند مژده بیاور برای زندانی

                                         حسین رستمی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.