گل، بي تو رخصت چمن آرا شدن نداشت

گل نه كه غنچه نيز دل وا شدن نداشت

بي مهر�? ماه�? روي تو، هرگز ستاره‌اي

اي ز�?هره روي! زَهره‌ي زهرا شدن نداشت

خير كثير! قدر تو اين بس كه غير تو

كس ا�?تخار�? كوثر�? طاها شدن نداشت

تطهير، بي طهارت تو، ل�?ظ بود و بس

ل�?ظي كه هيچ مايه‌ي معنا شدن نداشت

غير از تو هيچ دختري، اي مادر پدر!

شايستـگيّ «امّ بيهـا» شدن نداشت

نخلي كه بود سايه نشين�? سرشك�? تو

در ريشه هيچ، حسرت�? طوبي شدن نداشت

دانم چرا ز خاك تو لاله نمي‌دميد

سرّ مگوي تو، سر�? گويا شدن نداشت

از چهره تربت تو اگر پرده مي‌گشود

تا حشر، كعبه، �?رصت پيدا شدن نداشت

تنهاست چاه، همدم تنهايي علي

او بي تو، ميل�? همدم�? تن‌ها شدن نداشت

تابوت تو، علي، غم هجران، چهار ط�?ل

«شب، مانده بود و جرأت�? �?ردا شدن نداشت» 1

1. سلمان هراتي؛ شاعر معاصر.

                                                                       جواد هاشمی (تربت)

وقتی گد��ی �?اطمه بودن برای ماست

احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

با گریه بهر �?اطمه آدم عزیز است

این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی میشود

پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست

زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم ش�?اعت است

چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوه ی �?ضه میرسد

ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

�?رموده اند داخل آتش نمیشویم

�?ردا اگر ش�?اعت زهرا برای ماست

                                                      علی اکبر لطی�?یان

خاکستر این لانه اصلا دیدنی نیست

آتش در این کاشانه اصلا دیدنی نیست

در پیش چشمان تر�? یک شمع خاموش

ا�?تادن پروانه اصلا دیدنی نیست

وا می‌شد این در رو به اقی��نوس و امروز

پشت در این خانه اصلا دیدنی نیست

دستان ساقی بسته و ساغر شکسته

خون بر در�? میخانه اصلا دیدنی نیست

وقتی بی�?تد چادر خاکی، خدایا!

هم از سر و هم شانه اصلا دیدنی نیست

بر صورت معصوم یک زن جای یک دست

ـ یک دست نامردانه ـ اصلا دیدنی نیست

باور کنید ا�?تادن یک مرغ زخمی

بین چهل دیوانه اصلا دیدنی نیست

«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم...»

نه ر�?تن جانانه اصلا دیدنی نیست

                    قاسم صرا�?ان

به آن دلی که برآن سجده نه �?لک دارد

دل من و دل تو درد مشترک دارد

کسی که حرمت ما را شکست میدانست

که حرمت دراین خانه را ملک دارد

خدا کندکه بسوزد سپس رود بر باد

کسی که ازدل خونت دل خنک دارد

محبت من و تو سنگ امتحان همه است

میان جنت ودوزخ خدا محک دارد

بگیر پرده ز رو ماه آسمانی من

که این گر�?تگی ات ریشه در�?دک دارد

�?قط به آینه من نشسته گردغمت

ولی تو آینه ات ازسه جا ترک دارد

به جزتونیست گلی که نشان عشق مرا

به روی ساقه وگلبرگ و شاخه حک دارد

غذا نمی خورد و گریه می کند زینب

دوباره س�?ره ی امروزمان نمک دارد

                                              محسن عرب خالقی

صحنۀ محشر کبراست خلایق همه در محکمۀ عدل خداوند حکیم و همه در وحشت و اندوه عظیمند، هراسان همه از خش�� جحیمند، گریزد پسر از مادر و مادر ز پسر، خلق همه منتظر اجر و صوابند و عقابند و حسابند و کتابند و عتابند و خطابند، نه راهی که گریزند ز تعقیب گناهی، نه امیدی نه پناهی، همه در محکمۀ عدل الهی همه جا ر�?ته �?رو یکسره در کام سیاهی، امم و خیل نبیّین، همه در جوش و خروشند و ستادند و به گوشند که شاید شنوند از طر�? ذات خدا، حکم خدا را.

ا�?مم�? گشته پناهنده به نوح و به خلیل‌الله و موسی و مسیح و به سلیمان و به داوود نبیّین همه گویند که ماراست نگه جانب�? پیغمبر اسلام، محمّد که بوَد احمد و محمود، به جز او و وصیش علی آن حجت معبود، کسی مظهر لط�? و کرم خالق دادار نباشد، همه با چشم گهربار، گریزند سوی احمد مختار، که ای رحمت تو سایه �?کنده به سر خلق گنه‌کار، مگر لط�? تو گردد همه را یار، نگاهی که رهانی تو از این دایرۀ وحشت�? عظما دل ما را.

در آن حال محمّد سخن آغاز کند، دست دعا باز کند، با احد لم یزلی راز دل ابراز کند، از جگر آواز کند، بار خدا �?اطمه‌ام کو همه دارند ��ه من دیده و من دیده گشودم به سوی عصمت داور که ثنایش شده از جانب تو سورۀ کوثر که تو خواندیش ز لط�? و کرمت حضرت صدیقۀ اطهر، همه امید رسول است، بتول است، بتول است، و بوَد پاک و مطهر ن�?س خلق به سینه شده حبس و همه مبهوت و پریشان، همه با دیدۀ گریان که ندا می‌رسد از خالق منان همگی چشم بپوشید ز وحشت، نخروشید که آید به سوی عرصۀ محشر، ثمر�? نخل�? دل پاک پیمبر، همه هست�? علی آن هستی�? داور، همه بینید جلال و شر�? و عزت ناموس خدا را.

قیامت بوَد آن‌لحظه که زهرا به سوی حشر بیاید، به روی خلق ز لط�? و کرمش دیده گشاید، نه دل احمد و حیدر که دل از دوست و دشمن برباید، به لبش خندۀ ع�?و و به سرش تاج ش�?اعت، به ک�?ش برگۀ آزادی و دندان رسول‌الله و پیشانی بشْکا�?تۀ حیدر و خون جگر�? نور�? دو عینش، حسن و جامۀ خونین حسین ابن علی دست ابوال�?ضل علمدار، دو مظلوم دگر محسن ششماهه و قنداقه خونین علیْ‌اصغر و جبریل امین پیش روی ناقه و پشت سر او حضرت میکال دو سوی دگر�? او ملک‌الموت، سرا�?یل به تعظیم و به تجلیل و به تکبیر و به تسبیح و به تهلیل، �?زون از عدد�? اهل قیامت، ملَک آیند و ستایند همه حضرت امّ النّجبا را.

پس آنگاه ندا می‌رسد از ذات خداوند که محبوبۀ من، �?اطمه امروز بخواه آنچه که خواهی، ز چنین طر�?ه ندا �?اطمه را اشک، روان گردد و گوید که الهی اگر امروز مرا اشک روان است به صورت، تو گواهی که �?قط عاشق دیدار حسینم، که رسد باز ندا از طر�? ذات خداوند که یا �?اطمه ای دخت پیمبر، بگشا دیدۀ خود را به سوی عرصۀ محشر نگه �?اطمه ا�?تد به یکی پیکر�? بی‌سر که بود پاره‌تر از لالۀ پرپر همه اعضاش جدا گشته ز شمشیر و ز خنجر، زده خون یکسره �?واره ز رگ‌های گلویش، جگر �?اطمه خون گردد و آهی کشد از سینه که محشر بخروشد به ستوه آورد از نالۀ خود ارض و سما را.

اهل محشر همه با �?اطمه �?ریاد برآرند، چنان اشک ببارند که در حشر شود باز بپا محشر دیگر، ز خدا باز ندا می‌رسد ای �?اطمه بار دگر از ذات خداوند تعالی بطلب حاجت خود را و بخواه آنچه که خواهی، نگه �?اطمه بر حنجر صد چاک حسین است و دو دستش به دعا، گرید و گوید به خدای ازلی: بار خدا حاجت من نیست به جز آن که ببخشی ز کرم خیل�? محبّان من و شوهر مظلوم مرا، باز ندا می‌رسد از حضرت معبود که ای نور دل احمد و محمود، به عزّت و جلالم به تو آنقدر ببخشم که تو راضی شوی از من، به خدا می‌سزد آن روز خدا خلقت خود را به همان سیلی�? سختی که به یاس رخ زهرا اثرش ماند، ببخشد که همان لطمه شرر زد جگر اهل ولا را.

بگشا دیده و الطا�? و عنایات و کرم بین که همان عصمت داور که همان روح دو پهلوی پیمبر، که همان آینۀ احمد و حیدر، چو نهد پای به محشر، همه بینند چو مرغی که کند دانه ز خاشاک جدا، جمع کند جمله محبان خودش را و منادی خداوند ندا می‌دهد: ای اهل قیامت! همگی پیش به پشت سر زهرا همه پویند به گلزار جنان همره صدیقه اطهر، به جز آنان که شکستند میان در و دیوار، زکین پهلوی او را، نه �?قط پهلوی او، سینۀ او، بازوی او را و گروهی که ستادند و نکردند در آن عرصۀ غم یاری او را و گروهی که گشودند به آتش در کاشانۀ او را و گروهی که شکستند درون صد�? سینه در آن واقعه دردانۀ او را و هم آنان که شکستند نمکدان و گر�?تند ندیده نمکش را و هم آنان که گر�?تند پس از رحلت پیغمبر اکرم �?دکش را و هم آنان که پس از �?اطمه کشتند حسین و حسنش را و هر آن کس که به اولاد علی ظلم کند تا ص�? محشر، و هم آنان که گر�?تن�� به جز راه ولایت، ره عصیان و خطا را .

                                                         حاج غلامرضا سازگار

                                                                  با تشکر از ذاکر الحسین(�?رید) 

آن شب زمين مكه بر خود ناز مى‏ كرد

با ناز خود درهاى رحمت باز مى‏ كرد

آن شب حرم سر تا قدم حق را هد�? بود

گوياى تكبير بلال از هر طر�? بود

آن شب ش�?ق در باغ دلها لاله مى ‏كاشت

آن را به عشق يار هجده ساله مى‏ كاشت

آن شب سحر سجاده ‏ى دل باز مى‏ كرد

قامت به قد قامت، مودّت ساز مى ‏كرد

آن شب �?لق شعر گل مهتاب مى‏ خواند

از بهر غم، شادى، حديث خواب مى ‏خواند

آن شب سپيده جامه بر تن چاك مى‏ كرد

گرد ملال از روى احمد پاك مى‏ كرد

آن شب زمان چرخ و �?لك را تاب مى ‏كرد

كلك قضا لوح قدر را آب مى‏ داد

آن شب زمين آبستن شور و شع�? بود

غواص دل آماده‏ ى صيد صد�? بود

آن شب منا شعر مباركباد مى‏ خواند

زيبا سرودی ، آن شب ميلاد مى‏ خواند

آن شب خديجه بود و درد بار دارى

از باردارى بود كارش بيقرارى

آن شب ز تنهايى روانش رنج مى ‏برد

رنج شكو�?ايى به پاى گنج مى‏ برد

آن شب زنان مكه بر او پشت كردند

از او بريدند و نكوهش مشت كردند

آن شب درّ ناس�?ته ‏اى، بحر كرم س�?ت

ط�?لى كه بودش در رحم با او سخن گ�?ت

آن شب ميان آن دو اسرارى مگو بود

وقت شكو�?ايى نخل آرزو بود

آن شب به مادر از بهشت و حور مى ‏گ�?ت

از مرگ ظلمت در ديار نور مى‏ گ�?ت

آن شب سحر آهنگ شادى ساز مى ‏كرد

در را براى صبح صادق باز مى‏ كرد

آن شب خديجه بود و آه جانگدازش

لط�? خداى مهربان و سوز و سازش

آن شب بهشتى بانوان امداد كردند

با يارى خود قلب او را شاد كردند

آن يك به دستش ساغرى آكنده از م�?ل

آن يك برايش سندس و استبرق و گل

آن يك به پايش با ترنم لاله مى ‏ريخت

لبخند از لب در، ديار ناله مى‏ ريخت

آن يك برايش باده در پيمانه مى ‏كرد

آن يك پريشان گيسوانش شانه مى ‏كرد

مريم به گوشش آيه انجيل مى‏ خواند

آسيه بهرش داستان نيل مى‏ خواند

سارا برايش عود و عنبر دود مى ‏كرد

او را مهيا بهر يك مولود مى‏ كرد

ناگه خدا از راز هستى پرده برداشت

آهنگ �?تح نور در شهر سحر داشت

تا مصط�?ى را ابتران ابتر نخوانند

شعر هجا در وص�? پيغمبر نخوانند

ام القرا آيينه دار نور گرديد

چشم كج انديشان عالم كور گرديد

كون و مكان را ذات حق زيب و �?رى داد

بر خاتم پيغمبرانش دخترى داد

آن هم چه دختر نازنين و ناز پرور

دختر نه بلكه بر يتيم مكه، مادر

بالاتر از او بين زنها دخترى نيست

در امتحان همسرى شد نمره ‏اش بي��ت

هر تار مويش آيه حبل المتين است

بر حلقه ‏ى انگشتر خاتم، نگين است

آمد به دنيا عصمت كبراى سر مد

ام‏ الائمه �?اطمه ام ‏محمد

آمد به دنيا شاهكار كلك خلقت

گنجينه شرم و حيا و كان عصمت

آمد به دنيا آنكه نورش منجلى بود

معراج احمد بود و منهاج على بود

آمد به دنيا آنكه هستى هست مستش

از مستى هستى بشر شد پاى بستش

گر او نبودى هستى عالم نبودى

مشهودى از آب و گل و آدم نبودى

گر او نبودى زندگى بى محتوا بود

در پرده ابهام آيات خدا بود

او رحمتى بر رحمةللعالمين است

او زينت آيات قرآن مبين است

بر جسم ختم‏ الانبيا روح است زهرا

بر كشتى عدل على نوح است زهرا

آئينه دار نهضت پيغمبر است او

بهر پدر دلسوزتر از مادر است او

مظهر خدا هست و خدا را اوست مظهر

ساقى على هست و على را اوست كوثر

شرمنده از نور جمالش آ�?تاب است

درس نخستين بر زنان ح�?ظ حجاب است

لبهاى ختم الانبيا بوسيد دستش

پيمانه صبر على گرديد مستش

از بس كه داده ذات حق قدر و مقامش

قد قامت احمد بود از احترامش

بى �?اطمه نام نبى معنا ندارد

�?رقى على با حضرت زهرا ندارد

                                    شاعر؟؟؟

�?اطمه(س) پروانه ی مدار خودش بود

منحصراْ تحت انحصار خودش بود

�?اطمه(س) مخدوم خویش و خادم خویش است

کعبه ی خود بود و پرده دار خودش بود

نان کسی بر لبش حلال نباشد

�?اطمه(س) هر روز نان بیار خودش بود

روح خودش را گر�?ت در تن خود ریخت

خلقت زهرا در اختیار خودش بود

گ�?ت: اَنا م�?ن �?اطمة�? ، �?اطمه م�?نّی

�?اطمه(س) پس سالها کنار خودش بود

اینکه ولایت چنین به نام علی(ع) شد

کار علی(ع) هم نبود ، کار خودش بود

هیچ زمان رو نزَد به غیرت شمشیر

تکیه ی زهرا(س) به ذوال�?قار خودش بود

نَه که بخواهد نبی(ص) مقام بگیری

بوسه به دست تو ا�?تخار خودش بود

نیست عجب گر علی(ع) به خاک تو ا�?تاد

چونکه مزار تو نَه ، مزار خودش بود

                                                         علی اکبر لطی�?یان

ای در گران حضرت عشق

ای شیره جان حضرت عشق 

ای کوکب آستان حیدر

ای ذکر دل و زبان حیدر

تو راحت روح مرتضایی

تندیس نبی گل خدایی

از عطر تو نه �?لک معطر

مستانه بوی توست حیدر

تو باغ گل بن�?شه زاری

بر دامن خود حسین داری

بر سید عشق نور عینی

تو مادر خوب زینبینی

ای کوثر نور، نور کوثر

ای آینه جمال داور

از همت تو به پا رسالت

از دامن تو بود امامت

هستی شده خلق از برایت

کعبه شده محرم سرایت

وقتی که کند بهانه تو

آید به طوا�? خانه تو

سر می نهد از و�?ا به خاکت

یعنی شده است سینه چاکت

هستی به �?دای دیدگانت

در می چکد از لب و دهانت

چون پای نهی سحر به محراب

آهنگ تو دل برد ز مهتاب

تا نام حق از لبت ببارد

نور تو به عرش پا گذارد

روشن شود عرش حق ز نورت

آیند ملائکه به طورت

از نور  تو جمله خیره گردند

آیند و به گرد تو بگردند

آنجاست که خالق سماوات

مدح تو بگوید ام سادات

این �?اطمه است ای ملائک

عشق همه است ای ملائک

او مال من است و مال احمد

عشق علی و گل محمد

گیرید ز شوق چادرش را

چینید زدیدگان د�?رش را

امروز به عشق خو بگیرید

از یاس مدینه بو بگیرید

�?ردا که همه ز خاک خیزند

از ترس زدیده اشک ریزند

دیدید کسی چو بوی او داشت

یک قطره می از سبوی او داشت

از جانب من کمک دهیدش

از عشق علی نمک دهیدش

با �?اطمه هر که بود با ماست

عالم همه اش برای زهراست

                   سید محمد جوادی

اگر چه خصم، در�? خانه ریخت بر سر من 

رواست گریـه کنیـد از بـرای شوهر من 

مدینه گریۀ مـن سخـت خسته‌ات کرده 

حلال کـن کــه بــوَد روزهای آخر من 

خدا گــواست مــرا می‌زدند و می‌لرزید 

چو گوشواره که لرزد به گوش، دختر من 

ز تازیانــه بــوَد سخـت‌تر نگـاه علی 

کــه ایستــاده غریبــانه در برابـر مـن 

علی! که گ�?ته غریبی؟ به این گروه بگو 

که هست �?اطمه تنها، تمام لشکر مـن 

برای یاری من خویش را مده زحـمت 

که پشت در شده ششماهۀ تو یاور من 

پنـاه مـن شــده دیوار و، در شده سنگر 

شکست پهلو و آتـش گـر�?ت سنگـر من 

خدیجه نیست که از من کند پرستاری 

از این به بعد دگر زینب است مادر من 

دگــر زنــان مدینــه عیــادتم نکنند 

مگــر کــه قاتلـم آیــد کنار بستر من 

کنم ز لط�? و کرامت ش�?اعت از «میثم» 

که ریـزد از قلمش اشـک�? دید‌ۀ تر من

                      حاج غلامرضا ساگار

سلام ای ذکر خاص حق ثنایت

درود ای گ�?ته احمد من �?دایت

تو �?رقانی تو یاسینی تو طاها تو

تو زهرایی تو زهرایی تو زهرا

تو حبل محکم حبل المتینی

امید رحمه للعالمینی

تو بسم الله سماواتت کتابند

تو خورشیدی و عالم آ�?تابند

جنان یک ذره از دامان باغت

جهان یک شعله از نور چراغت

ملک موج لطی�?ی از نگاهت

�?لک گرد حقیر از گرد راهت

حیات عشق از خون حسینت

بلندی خاکبوس زینبینت

شرا�?ت مستمند صبح خیزت

حیا تصویری از ظلّ کنیزت

نیایش سائل بیت گلینت

دعا را سجده بر خاک زمینت

مزار مخ�?ی ات مخ�?ی است در دل

سبک مغزان تو را خوانند در گل

کرامت حسنی از قصر بلندت

سخاوت تا قیامت مستمندت

امامان آبرومند جلالت

امیر مؤمنان محو کمالت

پیمبر عاشق راز و نیازت

خدا �?خریه دارد بر نمازت

بهشت قرب احمد سینه توست

ضمیر خلق در آیینه توست

مکان عبد ذلیلی در ره توست

زمان مرهون عمر کوته توست

همه دشت کویرند و تو گلشن

همه شام سیه تو صبح روشن

همه سوز درونند و تو داغی

همه تاریکی اند و تو چراغی

همه جسم ضعی�?ند و تو جانی

همه قطره تو  بحر بیکرانی

تو دریا کشتی ات دل های آگاه

تو کوثر ساقی �?یضت ید الله

ملک یا حور یا آدم که هستی

که می داند که هستی یا چه هستی

جهان از رازها بس پرده انداخت

سر مویی تو را نشناخت نشناخت

تو سر ناشناس انبیایی

تو آن  عبدی که سر تا پا خدایی

تو استاد و جهان دانشگه توست

تو قرآن و علی بسم الله توست

الا ای مام باب آ�?رینش

همه ذریه ات ارباب بینش

تو چونان دختی ای دادار منظر

که باب خلقتت �?رمود مادر

تمام آ�?رینش پای بستت

پیمبر خم شد و بوسید دستت

گنهکاران چو رو در محشر آرند

همه چشم ش�?اعت بر تو دارند

به جز باب عنایاتت دری نیست

تو گر نایی به محشر محشری نیست

اگر گیرد کسی از خلق دستی

تو هستی و تو هستی و تو هستی

به محشر ناقه ات چون پا گذارد

سحاب رحمت از هر سو ببارد

عقوبت در نگاهت سایبانی

ش�?اعت ناقه ات را ساربانی

به محشر از �?راز چرخ گردون

ندا خیزد که این ال�?اطمیون

همه حوران به استقبال خیزند

برات ع�?و پیش پات ریزند

شود تا نازنین قلب تو خرسند

ببخشند و ببخشندو ببشخند

چنان گردد که از �?رمان دادار

بگردد ع�?و دنبال گنه کار

بهشت خویش را تا در گشاید

خدا را هم ش�?یعی چون تو باید

تو سر تا پا بهشت مصط�?ایی

تو جانان علی مرتضایی

سرایت جنت ای خاکم بدیده

بهشت و شعله آتش که دیده

که دیده حور در آتش بسوزد

که دیده باغ جنت بر �?روزد

چه گویم با که گویم منطقم لال

که قرآن شد به بیت وحی پامال

چه نیکو  با تو هم دردی نمودند

که با آتش در بیتت گشودند

عدو حق ذو القربی ادا کرد

ز قرآن قل هو الله را جدا کرد

گمانم مرتضی شد کشته آن روز

که بشنید از تو آن �?ریاد آن روز

از آن اعدا تو را حرمت شکستند

که یارانت همه خامش نشستند

در اینجا بسته نطق(میثم)توست

سخن کوچکتر از شرح غم توست

                        حاج غلامرضا سازگار

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.