ای آسمان رها شده در بیقراری ات

خورشید رنگ باخته از شرمساری ات

ای روح سبز عشق – بهشت محمدی

جان می گر�?ت در ن�?س گرم جاری ات

بوی �?رشته از تن محراب می چکید

تا می رسید �?رصت شب زنده داری ات

در �?صل آتشی که از آن �?تنه می ورزید

رنگ خزان گر�?ت هوای بهاری ات

در بیصدای غربت تو خواب شهر

آش�?ت شور زمزمه بردباری ات

وقتی که در نگاه تو حیرت شک�?ته بود

اشک علی نشست به آیینه داری ات

دیوار در نماند ولیکن به خون نوشت

در د�?تر زمانه خط یادگاری ات

                           جع�?ر رسول زاده

ای سینه ات شکسته تر از سق�? آسمان

ای اشک تو بهانه ی این چشم خون �?شان

کار دلم ز آه گذشته بعید نیست

از سوختن سیاه شود لوح کهکشان

آغاز زندگانی ما با نماز بود

برخیز و یک نماز دگر با علی بخوان

پیراهن �?راق و گریبان صبر چاک

تا عمر دارم از تو به دل دارم این نشان

تنهایی ام نگ�?تنی و غم شنیدنی

بی تو غریب تر شوم ای یار همزبان

از کوچه می گذشتم و دیدم دلم گر�?ت

یاس مرا ز شاخه شکستند ناگهان

                                       جع�?ر رسول زاده

چند روزي است سرم روي تنم مي ا�?تد

دست من نيست كه گاهي بدنم مي ا�?تد

گاهي اوقات كه راه ن�?سم مي گيرد

چند تا لكه روي پيرهنم مي ا�?تد

بايد اين دست مرا خادمه بالا ببرد

من كه بالا ببرم مطمئنم مي ا�?تد

دست من سر زده كا�?يست تكانش بدهم

مثل يك شاخه كنار بدنم مي ا�?تد

دست من نيست اگر دست به ديوار شدم

من اگر تكيه به زينب بزنم مي ا�?تد

سر اين س�?ره محال است خجالت نكشم

تا كه چشمم به دو چشم حسنم مي ا�?تد

هر كه امروز ببيند گره مويم را

يا ديروز من و سوختنم مي ا�?تد

روز آخر شده و در دل خود غم دارم

دو پسر دارم و اما ك�?ني كم دارم

                                       علي اكبر لطي�?يان

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد

مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

مگر نگ�?ت خداوند خلقتت حتّی -

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا این جا

بدون حادثه دست از سر تو بر دارد

ز روی پوشیه زد، تازه این چنین شده ای

که چشم هات �?قط دید مختصر دارد

نوشته اند كه پيشاني ات به جايي خورد

خلاصه ضربه ي بد اين چنين اثر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد؟

ز خاک کوچه حَسن گوشواره بردارد؟

                                                       علی اکبر لطی�?یان

عکس مدینه را که به دیوار می زنم

پشت بقیع می روم و زار می زنم

حالا که شعر آمد و بغض مرا شکست

حر�? از نگ�?ته های تو بسیار می زنم

شکرانه ی ن�?س زدن بین روضه ها

هر لحظه نام �?اطمه را جار می زنم

هرجاکه، مادری به زمین می خورد �?قط

با دست چاره بر سر ناچار می زنم

وقتی که صحبت از در و دیوار می شود

دیوانه وار بر در و دیوار می زنم

حس می کنم شکستگی سینه تورا

سینه میان کوچه که هر بار می زنم

حجم تمام سینه من تیر می کشد

وقتی گریز روضه به مسمار می زنم

گاهی کبوترانه به قم پرکشیده و

از دوری مزار شما زار می زنم

                             علی اشتری

زهرا همان که در سحر آ�?ريدنش

گ�?ته خدا تَبارَکَ بر وجه أحسنش

زهرا همان که عطر خداوند مي وزد

هر روز پنج مرتبه از باغ سوسنش

هر صبح در طوا�? ملائک به دور او

معراج مي چکد ز تماشاي گلشنش

زهرا همان که بر دل پيغمبر خدا

جان دوباره مي دهد از شوق ديدنش

از ابتداي خلقت خود از همان ازل

دارد نگين عشق علي را به گردنش

ديگر از اين چه مرتبه اي با شکوه تر

باشد بزرگ کرب و بلا ط�?ل دامنش

«حَتَّي تَوَرَّمَتْ قَدَمَاهَا» حکايتي ست

از عاشقانه هاي سحرهاي روشنش

بي شک منا و مکه دگر محرمي نداشت

پنهان نبود اگر ز نظر خاک مد�?نش

روز حساب توشه‌ی ما عشق �?اطمه ست

ما را بس است خوشه اي از �?يض خرمنش

شرح �?ضائلش همه عين عبادت است

تکريم پايداري و حلم و شهادت است

****

آمد که روشني بدهد آ�?تاب را

بخ��د به چشم تار جهان نور ناب را

باران و رود و چشمه‌ی و دريا به نام اوست

مهريه اش نموده خداوند، آب را

اصلاً تمام جنت و دوزخ به دست اوست

داده به او ش�?اعت روز حساب را

با شرط حب �?اطمه و آل �?اطمه

پاداش مي دهند قيامت، ثواب را

از سرّ نام �?اطمه اين نکته روشن است

برداشته خدا ز محبش عذاب را

با آيه هاي روشن عمر شري�? خود

ت�?سير کرد سوره به سوره کتاب را

حتي به پيش سائل اعمي محال بود

بردارد از مقابل چهره نقاب را

بي حرمتي به ساحت قدسي �?اطمه ست

هر کس که زير پا بگذارد حجاب را

آري براي �?اطميون اين وقار ماند

با نور چادري که از او يادگار ماند

****

هر دختری که ا�?مّ أبیها نمی شود

هر مادری که مادر دنیا نمی شود

نور تمام عالم امکان به روی هم

یک جلوه نور چادر زهرا نمی شود

وقتی که اختیار دو عالم به دست اوست

محشر بدون �?اطمه بر پا نمی شود

یعنی که بی ولایت او هیچ طاعتی

اذن ورود�? جنت الاعلی نمی شود

�?ردا به قله های سعادت نمی رسد

هر کس دخیل چادر زهرا نمی شود

حبل المتین شیعه نخ جانماز اوست

بی او گره ز کار کسی وا نمی شود

می ا�?تد از نگاه پر از مهر �?اطمه

هر کس �?دائی�? ره مولا نمی شود

دینی که ر�?ت سمت تزلزل پس از نبی

بی انقلاب �?اطمه احیا نمی شود

آغاز کرد يک تنه، تنها، قيام را

��علوم کرد حرمت خون امام را

**********

وقتي که هست چهره‌ی حيدر مطا�? او

در خانه است مسجد او اعتکا�? او

آئينه شد که جلوه کند عصمت خدا

معنا گر�?ت روح ع�?ا�? از ع�?ا�? او

چرخ تمام کون و مکان سنگ آسياش

سر رشته‌ی زمين و زمان در کلا�? او

در پيش چشمهاش چه دنيا حقير بود

بوده به بوريا و س�?الي ک�?ا�? او

چيزي نخواست �?اطمه از ثروت جهان

يعني بس است پيرهن دستبا�? او

جلوه گر نهايت ايثار �?اطمه ست

ان�?اق خالصانه‌ی شام ز�?ا�? او

آن بانويي که سايه‌ی او را کسي نديد

يک روز شد مدينه محلّ مصا�? او

وقتي که ديد بسته شده دست کعبه اش

آمد به کوچه جان بدهد در طوا�? او

از چشم اهل �?تنه گر�?ته ست خواب را

معلوم کرد معني �?صل الخطاب را

****

باغ حضور غرق گل ياد�? �?اطمه ست

روح نماز و مسجد و سجاده �?اطمه ست

تنها مدينه نه، همه‌ی عالم وجود

روشن ز سجده هاي سحرزاد �?اطمه ست

آنکس که در نهايت اخلاص و بندگي

ايمان به پاي چادرش ا�?تاده �?اطمه ست

آن بانويي که بعد نبي با حماسه اش

درس و�?ا به اهل ولا داده �?اطمه ست

قبرش اگرچه شمع و رواقي نداشته

قم، تا ابد مدينه‌ی آباد �?اطمه ست

يعني به پاي بوسي آئينه اش بيا

آه اين ضريح پنجره �?ولاد �?اطمه ست

هستي ماست نوکري اهل بيت او

خيرالعمل محبت اولاد �?اطمه ست

اين انقلاب جلوه اي از انقلاب اوست

بي شک «امام» هديه‌ی ميلاد �?اطمه ست

اين انقلاب �?اطمي است و حسيني است

با رهبري که آينه دار�? خميني است

**********

                    یوس�? رحیمی

از بعد تو تنها شدم ویار ندارم

بر دل غم تو دارم وغمخوار ندارم

اسرار به دل دارم و گویم به دل چاه

ای محرم من محرم اسرار ندارم

گردیده دعای تو قبول و دگر امروز

درخانه بود بستر و بیمار ندارم

ای کاش که ویران شود این خانه حیدر

چون تاب نکاه در و دیوار ندارم

هر روز بگریم ز غمت یار جوانم

بعد تو به جز دیده خونبار ندارم

ای یار علی ر�?تی و حیدر شده تنها

خون بر دل من گشته و دلدار ندارم

شاعر؟؟؟

آهی غریب خیمه زده در صدای تو

« عجّـل و�?ات » می شنوم در دعای تو

گـیرم نگ�?ته ای که چه شد، با شنیده ها

دارم هلاک می شوم از ماجرای تو

در عاشقی چقدر کم آورده ام عزیز!

حس می کنم نیامده ام پا به پای تو

از من �?قط دلی ست که لبریز خون شده

ا�?سوس زخمی است ولی جای جای تو

جز اشک و بوسه مرهم دیگر نداشتم

با عاشقی دوا می سازم برای تو

من زنده ام علیّ  تو باشم، �?قط همین

بگـذار تا ن�?س بکشم در هـوای تو

لبخند خسته ات را باور کنم اگر

تکـلی�? چیست با غم  در چشم های تو؟

خاک حیاط خانه سزاوار بوسه نیست

بر روی آن نباشد اگر ردّ پای تو

                              علی اصغر ذاکری

خدا نکرده مگر قصد جان من داری

که زیر بالش خود دست بر ک�?ن داری

من از تو چشم مدارا و ساختن دارم

زمن، تو چشم تماشا و سوختن داری

هزار حر�? نگ�?ته هنو�� دارم لیک

تو یک کلام، خداحا�?ظی زمن داری

من و هزار بهانه برای صحبت تو

تو و هزار سخن کز جدا شدن داری

به هم نریز عزیزم مرا، چو صورت خود

که با وداع تو سخت است خویشتن داری

تو �?کر شستن رختت مباش و خوب بخواب

مگو که زخم گل انداز بر بدن داری

چه طول می کشد این شرح بوسه گاه حسین

مگر چقدر تو  با دخترت سخن داری

اگر چه اب شدی ، باز �?اطمه دارم

اگرچه خاک نشینم ابوالحسن داری

لباس عاط�?ه با لاغری نخواهد ر�?ت

تو حس مادری خویش را به تن داری

رواست زلزله ای شهر را خراب کند

ز رعشه ای که تو امروز بر بدن داری

تو خمس خود به خدا دادی و حلال حلال

حسین و زینب و کلثو��ی و حسن داری

اتاق گریه ندارد �?ضای حال تو را

زبسکه ناله و شکوی زمرد و زن داری

دها تیان به حصیری برآورند چه زود

توقعی که تو زین کهنه پیرهن داری

                                                        محمد سهرابی

مدينه، روضه ی دارالسّلام �?اطمه بود

مدينه، آينه ی صبح و شام �?اطمه بود

پيامبر به حضورش ز جاي بر مي‌خاست

و عزّت علي از احترام �?اطمه بود

مدينه بود و اذان بلال، وقت نماز

همان كبوتر�? مشتاق بام �?اطمه بود

مدينه بود و ملائك به خانه‌اي كه در او

گليم و كوزه و دستاس و جام �?اطمه بود

گلوي دختر خود را ز بس كه مي‌بوسيد

هميشه عطر نبي در مشام �?اطمه بود

پيامبر به ملاقات، اجازه‌اش مي‌خواست

مگر كه روح‌الامين هم كلام �?اطمه بود؟

جهان به مهر محمّد كمال هستي يا�?ت

ولي قباله ی عالم به نام �?اطمه بود

كه در قياس عبوديّتش همه هستي

به قدر�? نا�?له ی ناتمام �?اطمه بود

و هر چه بود، نبود، آب بود و عرش بر آب

�?دک، اشاره به سیر مقام �?اطمه بود

پيامبر كه خدا گ�?ته خود بر او صلوات

نه�?ته در صلواتش، سلام �?اطمه بود

خدا به نام تو تعري�? پنج تن �?رمود

كه در حديث كسا نيز نام �?اطمه بود

                                                             محمّد سعید میرزایی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.