ندانم از چه دشمن کردمنع گریه از زهرا

گمانم آنکه میترسید گردد بیش از این رسوا

مپرس از من که بر بانو چه آمد از �?شار در

بپرس از سینه مجروح و آن مسمار جا ن�?رسا

مپرس از من که چون کشتند ط�?ل نازنینش را

بپرس از آن در و دیوار شرح آن جنایتها

زدند آتش بدرب خانه پیغمبری از کین

که در شأنش خدا �?رموده سبحان الذی اسری

یکی نشنیده کس آتش زند بر خانه مرغی

کسی هرگز ندیده امتی اینگونه بی پروا

بپاس آنهم�� رنج و رسالت در عوض امت

ببازوی عزیزش بست بازوبند غم ا�?زا

نشان تازیانه ماند بر بازوی زهرا تا دم مردن

که بر ه�?ت آسمان برد از علی �?ریاد و اویلا

چنان �?رسوده گشت از رنج و غم جسم نحی�? او

که نتوانست سر بر بستر راحت نهد شبها

گر�?تم این �?دک هرگز نبود از �?اطمه اما

چه میشد گر نمی آزرد امت قلب آن والا

کجا باشد روا با آنهمه تأکید پیغمبر 

بگیرد بیعت خود بنده با شمشیر از مولا

تو خود ایشیر حق حبل المتین دست خدا بودی

بحیرت مانده ام چون بست بازوی تو را روباره

شجاعی

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.