پرینت 
ابر ماتم بر سر كاشانه ام سايه كشيد

قامت طوباي باغ من خداوندا خميد

شادي ام اين بود ياري دارم آن هم �?اطمه است

اي دريغا اين اميدم  هم به نوميدي رسيد

دست بسته بودم و در كوچه  ا�?تادم ز پا

ناله واغربتايم را يهودي هم شنيد..!

كس نديده در ميان شعله ا�?روخته

كودك شش ماه اي با مادرش گردد شهيد

من خودم ديدم كه �?ضه با چه حال مضطري

از ميان شعله ها ياس مرا بيرون كشيد

قن�?ذ بي چشم و رو زهراي زخمي مرا

آنقدر در كوچه ها زد تا امانش را بريد

باغبانم باغبان باغ در هم ريخته...!

باغباني كه به جز غم از نهال خود نچيد

داس را بات ساقه ياسي كه تا خورده چه كار؟

اي خدا گلچين گل ياس مرا از ريشه چيد

بس كه خون ر�?ت از تن پاك و شري�? �?اطمه

گشت رخسار كبود و زخمي ياسم س�?يد

آن قدر هول و هراس پشت در بسيار بود

كه همان دم گوهر يك دانه ام شد نا پديد

حاليا من ماندم و يك آرزوي سوخته

�?اطمه ر�?ته است با صد داغ و روي سوخته

                                                مجتبي روشن روان