از حرا آيات رحمان و رحيم آمد پديد

 يا نخستين حر�? قرآن كريم آمد پديد

صوت اقرأ بسم ربك مى رسد بر گوش جان

 يا كه از كوه حرا خلق عظيم آمد پديد

بانگ توحيد است از هرجا طنين ا�?كن به گوش

�?انى اصحاب شيطان رجيم آمد پديد

سيد امى لقب بر دست قرآن مى رسد

 يا به گمراهان صراط مستقيم آمد پديد

�?اش گويم عقل كل �?خر رسل مبعوث شد

آن كه گردد ز اعجازش دو نيم آمد پديد

قصه لولاك باشد شاهد گ�?تار من

 يعنى امشب عالم آرا از قديم آمد پديد

در حرا بر مصط�?ى امشب شد از حق جلوه گر

 آن چه اندر طور سينا بر كليم آمد پديد

نغمه اللّه�? اكبر از حرا تا شد بلند

 بت پرستان را به تن لرزش ز بيم آمد پديد

گر قريش او را يتيمش خواند اما در جهان

بس شگ�?تى ها ازين د�?رّ يتيم آمد پديد

منجى نوع بشر داراى آيات مبين

صاحب خلق خوش و لط�? عميم آمد پديد

گ�?ته «ما اوذى مثلى» به عالم روشن است

 پيشواى خلق با قلب سليم آمد پديد

بود اگر باغ جهان پژمرده از طو�?ان جهل

 حال بر اين بوستان خرّم نسيم آمد پديد

گشت مبعوث آن كه عالم زنده شد از كيش او

 �?اش گويم محيى عظم رحيم آمد پديد

حب و بغض او نشانى از بهشت و دوزخ ��ست

قصه كوته، صاحب نار و نعيم آمد پديد

زد ت�?أّل «ثابت» از قرآن به نام مصط�?ى

 حر�? بسم الله الرحمن الرحيم آمد پديد

(ثابت)

آن شب سكوت خلوت غار حرا شكست

 با آن شكست، قامت لات و عزا شكست

آمد به گوش ختم رسولان ندا بخوان

 مهر سكوت لعل بشر زان ندا شكست

با خواندن نخوانده ال�?با طلسم جهل

در سرزمين ركن و مقام عصا شكست

آدم به باغ خلد خدا را سپاس گ�?ت

 تا سدّ ظلم و �?قر به ام القرا شكست

نوح نبى به ساحل رحمت رسيد و خورد

 طو�?ان به پاس حرمت خيرالورا شكست

بر تخت گل نشست در آتش خليل حق

 تا ختم الانبيا گل لبخند را شكست

عيسى مسيح م�?هر نبوّت به او سپرد

 زيرا كه نيست دين ورا تا جزا شكست

آمد برون ز غار حرا مير كائنات

 آن سان كه جام خنده باد صبا شكست

در خانه ر�?ت و ديد خديجه كه مى دهد

 از بوى خويش مشك غزال ختا شكست

بر دور خويش كهنه گليمى گر�?ت و خ�?ت

 آمد ندا كه داد به خوابش ندا شكست

يا «ايّها المدّثر»ش آمد به گوش و گ�?ت

 بايد كه سدّ درد ز هر بى نوا شكست

قانون مرگ زنده به گوران به گوركن

 كز مرگ دختران نرسد بر بقا شكست

آماده بهر گ�?تن تكبير كن بلال

چون مى دهد به معركه خصم دغا شكست

اينك به خلق دعوت خود آشكار كن

هرگز نمى خورد به جهان دين ما شكست

برخيز و بت شكن كه على دستيار توست

 كز بت نمى خورد على مرتضى شكست

طعن ابى لهب نكند رنجه خاطرت

 كو مى خورد ز آيه «تبّت يدا» شكست

«ژوليده» گ�?ت از اثر وحى ذات حق

 آن سكوت خلوت غار حرا شكست

 (ژوليده نيشابورى)

مدينه شد ز داغ مصط�?ى بيت الحزن امشب

 �?ضاى عالم هستى بود غرق محن امشب

مكن اى آسمان روشن چراغ ماه را كز كين

چراغ لاله شد خاموش در صحن چمن امشب

نه تنها ماتم جان سوز پرچمدار توحيد است

 كه هستى شد سيه پوش امام ممتحن امشب

گهى گريم ز داغ جانگداز حضرت خاتم

گهى نالم چو نى در سوگ �?رزندش حسن امشب

�?دا شد ناخداى �?لك حق در بحر طو�?ان زا

 كه شد درياى ديده در عزايش موج زن امشب

دهد غسل از سرشك ديدگان با زارى و شيون

 علىّ بت شكن جسم نبى بت شكن امشب

نمى دانم چه حالى مى كند پيدا امير عشق

 چو مى سازد تن آن جان جانان را ك�?ن امشب

شد از داغ دو ماتم قلب زهرا لاله سان خونين

 كه در دشت بلا گم كرده ياس و ياسمن امشب

چراغ انجمن آرا شده خاموش و اهل دل

كند روشن چراغ آه در هر انجمن امشب

سرآمد بر همه غم هاست داغ ماتم خاتم

 كه امّت را برون ر�?ته است روح از ملك تن امشب

شرر زد «حا�?ظى» بر د�?تر دل خامه ات كاين سان

 كه آتش مى زنى بر جان، تو با سوز سخن امشب

 (محسن حا�?ظى)

ماتم جانسوز ختم الانبيا شد اى دريغ

 لاله آسا قلب شاه اوليا شد اى دريغ

ر�?ت از دنيا س�?ير بارگاه قرب دوست

 زين مصيبت، عالمى ماتمسرا شد اى دريغ

آسمان، خون گريد از داغ رسول عالمين

 در زمين، طو�?ان غم يكسر به پا شد اى دريغ

مى رسد امشب، صداى ناله زهرا به گوش

 اشك غم، ج��رى زچشم مرتضى شد اى دريغ

زآتش غم، آب شد شمع وجود �?اطمه

 در نقاب خاك، مرآت خدا شد اى دريغ

آنكه ديده رنج و غم، در مدت بيست و سه سال

بهر احياى شريعت، او �?دا شد اى دريغ

چشم پاك اختران، در ماتم خورشيد دين

 «حا�?ظى» دريايى از اشك عزا شد اى دريغ

 (محسن حا�?ظى)

هنگامه رنج و غم و ماتم شده امشب

 گريان، زغمى ديده عالم شده امشب

آهنگ سرشكم، كه رسد بر لب مژگان

 با اين دل سودا زده همدم شده امشب

پايان شب آخر ماه ص�?ر است اين

 يا آنكه زنو ماه محرّم شده امشب

مهتاب، رخ خويش نهان كرد زماتم

 چون رحلت پيغمبر خاتم شده امشب

از داغ جگر سوز نبى سيّد ابرار

 نخل قد زهرا و على خم شده امشب

شد كار �?لك، خون جگر خوردن از اين غم

گردون، ز محن با رخ درهم شده امشب

سيماى جهان، غرقه خون دل «ياسر»

 در سوگ رسول اللّه اعظم شده امشب

 (محمود تارى «ياسر»)

مـــــژده ايـــدل كــه مـهــيــن آيـت يــزدان آمــد

مــشــعــل راه هـدا خـتــم رســـولان آمـد

تـا زنـــده پـــرچـــم تــوحـيــد بـهـر بـــام و دري

بـهـر نــابـودي اصــنـــام شــتــابـان آمــد

مـسـلـمـيـن را بـده از قـول خــــداونـــد نــويـــد

اشــر�? خـلـق جـهـان نـيـر تــابـــان آمـد

خواست چون عرضه كند دين خدا را به جهان

سـويـش از امـر خـدا مـعـجـز قـرآن آمـد

ســاحـت ديـن خـدا زيـنـت و زيــور بــگـــر�?ــت

بـهـر اسـلام مـبــيـن صـاحـب �?رمان آمد

طـــاق كـسـري بـشكست از پي تعظيم و سجود

بـجـهـان چـون ثـمـر خـالـق سـبـحان آمد

آنـكــه نــاخــوانــده كـتــابـــي و نـديـده اســتـــاد

عـقــل كـل �?ـخـر رسـل قـاطع برهان آمد

گـــو بـه كـسـري كـه دگـر �?خر و مباهات مكن

آنـكـه دارد بـه شـهـان رتبه رجحان آمد

گــو بـه بــت ســاز دغـل بــاز دگـر بت متراش

آنــكـه بـت خـانـه كـند يكسره ويران آمد

گــشـــت آتــشــكــده �?ــارس بـيـكـبـاره خـموش

آب دريــاچـه قــم خــشــك بــدوران آمـد

شــاد و خــرم شـد از ايـن عـيد �?رح زا  دل ما

كه جهان خرم از آن سرو خرامان آمد

آ�?ـريـن گـــويــمـــت اي آمـــنـــه بــنـــت وهـب

كـه تــو را اخــتــر تــابـنـده بـدامان آمد

نـــازم آن رهــبـــر اسـلام كـه بـر خـلـق جهان

ديــن پــايــنــده او ا�?ـضـل و شايان آمد

شــب مــيـــلاد نــبــي گـ�?ــت «حياتي» كه ببين

از يــم طـبـع من امشب در غلطان آمد

                                                                                                           شاعر؟؟؟

محمد مــظــهــر خــــلاق عــالم

محــمـــد اشــــــر�? اولاد عـــــــــالــم

محمد رهـبـري كــز بـهر تعظيم

قــد گــردون بــود در پـيـــش او خـــم

محمد در مـكــنـــون الهي است

محمد بــــر رســـولان اســـت خـاتــم

محمد آنــكــه در قـــرآن مـكـرر

ســتــوده وصـــ�? او رب مـــكـــرم

محمد آنـكـه از مـيـــلاد او شــد

شـكـسـتـه كــاخ كـسـري دوده جــم

محمد آنـكـه شرك و بت پرستي

بـكنــد از بـيـخ و بـن با عزم محكم

محمد آنكه صيت خلق و خويش

طــنـيـن ا�?ـكـن شده تا عرش اعظم

محمد آنــكــه نــاخــوانـده كتابي

بــدانــايـان عــــالـــم شــــد مـقــدم

محمد آنــكــه تـكـبـيـر رسـايــش

بــســـاط كــ�?ــر را پـيـچـ�?يده درهـم

محمد آنـكــه بــر تـرويـج اسلام

بــبـخـشـيـدش خديجه گنج و درهم

محمد آنـكــه يـزدان از طـ�?ـيلش

نـمــوده خــلــقـــت هــسـتــي عالم

محمد آنـكـه بــا نـيــروي ايـمان

بــكـاخ روم و چـين ا�?راشت پرچم

محمد گــوهـــر دريــاي هــستي

جــهــان از مـقـدمش گرديده خرم

محمد آنـكـه تا معراج حق ر�?ت

تــكـلــم داشــت بــا خـــلاق عـالم

محمد آنكه حق با او سخن گ�?ت

بـه لـحــن مـرتـضي،‌ عدل مجسم

محمد آنـكـه در چــرخ چـهـــارم

ملازم شد به او عـيسي بن مريم

نـمـوده از پــي تـجـلـيـل و ديـدار

هـمـه بـــزم ضــيـا�?ـت را �?ـراهم

براق او گـذشت از قاب قوسين

ز ر�?ـتــن مـانــد جـبـرائـيـل آنـدم

توق�? كـرد و از ر�?ـتن �?روماند

نــبودي چون ببزم دوست محرم

بــگـ�?ـتـا گـر گـشـايـم بال پرواز

پــرم سـوزد �?ـتـم در ورطـه غـم

محمد زد قـدم جـائـي كـه از قدر

نــشـد واق�? كسي جز رب اعلم

محمد آنكه در مدحش «حياتي»

شــكـر ريـزد ز گـ�?ـتـارش دمادم

حـبـيـبا از ره احـسـان و اكـرام

بــسـوي او نـگـر از لـطـ�? يكدم

                                                                                                         شاعر؟؟؟

بعد حمد حق سخنرانى خوش است

درمديح مصط�?ى بس دلكش است

ليك رمزى در سخنرانى رواست

نغز و نيكو دلگشا و دلرباست

تا شود از صدق مدح آن جناب

از بيان مدح زآن �?صل الخطاب

گويم اكنون شرحى از اين رمز را

رمز نيكو دلربا و نغز را

عاقلى خوش نيست بى ديوانگى

عاشقى خوش نيست بى پروانگى

عقل حقّ بين عشق را بايد وزير

تا نماند در ره حقّ دستگير

بنده گيرا طىّ منزلها بود

تا به قرب وصل حقّ �?ائز شود

بى محبّت در طريق بندگى

نايدت از معر�?ت پايندگى

عقل مطلق �?كرتش راكد شود

زين سبب طىّ س�?ر �?اسد شود

عشق مطلق هم چنان اسب چموش

برزمين خواهد زدن بردن زهوش

ليك عقل و عشق چون توأم شدى

طى منزل با خوشى خواهد شدى

عقل در ره رهنما خواهد شدن

عشق هم خواهد كه ره پيما شدن

عقل بيند خوبى اين راه را

عشق تازد طى نمايد راه را

عقل بيندوصل قرب حقّ خوش است

عشق گويدران كه سستى ناخوش است

عقل بيند ه�?ت منزلها است راه

عشق راندروزوشب هرسالوماه

عقل بيند جلوه ها بى منتها

عشق تازان تر شود بر جلوه ها

تاكه عقل و عشق اينسان هم عنان

عقل بيند عشق باشد رهروان

راه وصل دوست باهم طىّ كنند

زود زودا خوش بوصل وى رسند

حاصلا در جيب �?كرت بودمى

چون �?راغت بودم از غم يك دمى

ناگهان عقلم نظر ا��داز شد

سوى باب رحمت از حق باز شد

آنكه �?رمودى به قرآن مبين

هست احمد رحمة ل�?لعالمين

عقل گ�?تا خوش رهى باشد برَوح

خوب بايد ديد تا يابيم روح

عشق گ�?تا زوتر بايد رويم

تا به اين رحمت زحق �?ائز شويم

عقل هى در �?كر آثارش شدى

عشق هى تازان بر�?تارش شدى

هر چه �?كر عقل روشن تر نمود

تاختن از عشق بهتر مى نمود

عقل در�?كرت چه خوش جلوه گراست

عشق ميگ�?تى كه ديدن خوشتر است

عقل ميشد هرچه �?كرش با كمال

عشق را ر�?تن نميماندش مجال

پس ز عقل از دور ميديدم حبيب

ازكمال عشق ، وصلش شد نصيب

زين دو رهبر ره سپر ر�?تم به باب

گ�?تمى طوبى از اين حسن المئآب

چون به نزد باب رحمت آمدى

از ادب اذن دخول آوردمى

بر دلم آوازى آمد دلنواز

باب اين رحمت ز ما بر دوست باز

زين ندا از بسكه لذت يا�?تم

بى ه�?شانه خود به خاك انداختم

باب اين رحمت ب�?وَد مهر على

از على شد ح�?سن احمد منجلى

بنگرا �?رموده احمد كه من

شهر علمم هست حيدر باب من

چونكه دانستم على باب نبى است

مهر او هم باب مهر احمدى است

مهر آن شه را نمودم ح�?رز جان

آمداز مهرش به دل صد روح جان

هست اين نعمت به من بهتر عطا

از خدا كان هست باب هر عطا

چون بحمد اللّه زدل پرداختم

مهر اغيارش سلامت يا�?تم

بد چو ابراهيم با قلب سليم

گشت او را شيعه در قول كريم

حسن حيدر را به دل به ز آ�?تاب

يا�?تم گشتم ز مهرش كامياب

در حلاوت يا�?تم ماء�? الْحَيات

زين حيات اَلحمد رَستم از ممات

آن حياتى را كه از او زندگى

تا ابد خواهد بود پايندگى

حاصلا از باب مهر حيدرى

ر�?تم و ديدم چه حسن احمدى

ديگرم طاقت نماندى بيش از اين

چونكه ديدم رحمةٌ للعالمين

به چه رحمت گوئيا رَوح از جنان

هست در دل يا كه هستم در جنان

من چه گويم چونكه شد ديدار نور

گوئيا موسى و نور رستى به طور

هر كه را آمد به دل اسرار حق

لب ببست و مهر بر آن منطبق

گ�?تم اى مهر دو عالم احمدى

از احد از لط�? بر ما رحمتى

صد هزاران از صلاة از سلام

بر رخت كان بهتر از دارالسّلام

من چسان ازوص�? حسنت دم زنم

چون توانم از لسان الكنم

عقل گويد آنكه حق او را ستود

چون توان كردن ازاو گ�?ت و شنود

عشق گويدحي�?وصد حي�? از و�?ا

لب ز  ذكر دوست بستن شد ج�?ا

عقل گويد كو كه رسوا ميشوى

عشق گويد گو كه زيبا مى شوى

عقل گويد ترسم از سوء ادب

چون توانى وص�? شد آرى به لب

عشق گويد بس كه ق�?ل ن�?عْمَ الْحَبيب

هست چون برگ گلى از عندليب

عقل گويد بهر همچون دلبرى

كى سزد در مختصر مدح آورى

عشق گويد خاتم آرى دست شاه

زينت آيد بهر او در هر نگاه

آخرا از عقل و عشق اين گ�?تگو

بر دل من گشت حق اين روبرو

اولاً گويم كه در قلّ الكلام

گرچه خودگردم زمدحش مشك �?ام

آب گل هر كس به روى خود زند

روى هر گل رو بسوى خود كند

ليك بس �?رض است باشدركن دين

معر�?ت بر �?ضل�? خير�? المرسلين

گرچهوص�? ك�?نه او مقدور نيست

كس ز ذكر حسن او مقدور نيست

ز آنچه از او جلوه كردى از كمال

آنچه ذكرش گشته زيب هر مقال

زين سبب توصي�? ماازروى دوست

نيست تعري�?ش و لكن مدح اوست

مدح شه در روى اوگ�?تن خوش است

چون گلى باشدكه بويش دلكش است

بوى گل در محضر شه دلگشا است

روح بخشد دل از آن جنت نما است

روى خود زين رو نمودم مدح گو

سوى آن محمود احمد س�?رّ هو

پس سرائيدم كه اى نور خدا

ما زنورت گشته بر او رهنما

در تمام عالم امكان بحق

مظهر اَللّه�? نورت كرده حق

جلوه گر از نور واجب آمدى

جلوه بودن بهر واجب زآن شدى

يك شكو�?ه گل ب�?دى چون وا شدى

عالمى زين وا شدن پيدا شدى

سيّدا لَولاك بَهرَت گ�?ته شد

عالم ا�?لاك بهرت س�?ته شد

چون وجودت آمد از پرده به بود

هر نبود از هست تو گرديد بود

ليك حسنت گر ز پرده آورى

يكدمى هر هستى ازهركس برى

ب�?ود�? تو بى پرده بر هر چه سبب

حسن تو بر عكس هذاللعجب

بى تو هر هستى نمى يابد قوام

رخ چو ننمائى نمى يابد دوام

بود تو چون مه كه نور آور ب�?وَد

حسن تو چون برق هستى را بَرَد

خوبى نور است تابان گشتنش

خوبى برق است سوزان بودنش

جان من تو شاه خوبان آمدى

زين سبب هر خوبيت در جان شدى

هم كنون مرآت احمد مهدى است

در رخش حسن محمد مرئى است

گر ببينى روى قائم روبرو

از يقين گوئى كه احمدباشد او

باشد اين نورى كز اوشد منجلى

جلوه او جمله در اين شد جلى

اين چو او شد رحمةٌ للعالمين

هم خ�?ى كنهش چو ربّ العالمين

همچو از اين بهر كس هستى است

پرده بردارد برد هر هستى است

چون شود ممكن شود ديدار او

آنكه باشد مظهر انوار هو

ليك هر روحى كه قوت دارشد

ديده اش خوش بين خوش ديدار شد

چون ز تقوى پاك و سالم آمدى

در صلاحش خوب محكم آمدى

از عبادت ن�?س با قوت شود

همچو تن از ق�?وت خوش قوّت برد

پس به روح از سوى او سر سوزنى

گاه گاهى باز گردد روزنى

سوى دل تابان شود از آنجناب

جلوه اى از جلوه هاى بى حساب

چون بتابد ذره اى از نور خود

مى ربايد هستيش را سوى خود

زين سبب مهرى از او پيدا شود

دل بسويش واله و شيدا شود

بهر اين دل نيست هرگز لذتى

جز دمى يابد بآن شه خلوتى

                                                                                                           شاعر؟؟؟

چون ربيع آمد ميان شد صد هزاران نوبهار

گوئيا باغ جنان در اين جهان شد برقرار

اين همه نور خدا نور هدى گشته مبين

لَلْعجب نبود خدا امّا خدائى آشكار

هرطر�? بينم جنان اندر جنان اندر جنان

بلبلان در نغمه دستان هزار اندر هزار

باغ رضوان شد جهان يا گشته او دار السّلام

بشنوم از بس صلاة و بس سلام بى شمار

�?رش شد عرش برين يا عرش آمد بر زمين

بس در آن بينم ملائك بس ندا از كردگار

للعجب در كعبه بينم آسمان چارمين

همچو بيت اللّه معمور است گشته نور دار

ط�?ر�?ه بينم در زمين چون آسمان بس آيتى

بهر رجم جنّ و شيطان بس شراب پر شرار

كوثر آمد در زمين يا شد رحيق و سلسبيل

يا كه طوبى آمده با اين همه حسن و وقار

يا به چرخ چار مستى يا زمين شد آ�?تاب

روز روشن صد چو شمس و ليل بهتر از نهار

در همه عالم چو طيب از طيبه اندر هر مشام

هوشيار آورده مستان ، مست كرده هوشيار

اين همه نبود ولى در كعبه گرديده عيان

روى احمد بوى احمد سرو او آمد به بار

از اَحَد يك جلوه گر احمد چو آمد در وجود

ديگر از او هر كه شد در هستى خود نامدار

ممكنى ذات است لكن جلوه او واجبى است

دركمال و در جلال از او ب�?وَد با اقتدار

چون زاحمد ميم ممكن ر�?ت ، باشد او اَحَد

يعنى او در عين امكانى چو واجب جلوه دار

يك گل احمد آمد و شد در زمين و آسمان

بس گل و گل رو و گل بو گلرخان�? بى شمار

نيست جنّت در جهان ليك از جمال احمدى

عرش و �?رش و باغ و جنّت جمله گشته لاله زار

گلعذارانش به هر طَرْ�? جهان بى ش�?به و مثل

هريكى اندر جهان احمد نما آئينه وار

يك گل احمد نما حيدر لقب ب�?د مرتضى

آن نبىّ و اين ولىّ ، شد امر آن زين پايدار

شد از اين گل يازده گل همچو او در حسن و خو

احمدى رو احمدى بو جملگى احمد مدار

بود�? هريك در جهان چون بود�? احمد آمده

تاكنون شد ختمشان بر مهدى احمد ع�?ذار

همچو احمد در كمال و در مثال و در مقال

اسم احمد رسم احمد دينش از او بر قرار

يك گل از احمد ب�?وَد زهراى اطهر آنكه او

روح احمد بود و وص�?ش همچو احمد بى شمار

نور احمد مى نمود از خود به صبح و ظهر و شام

با سه رنگ نيك مى كردى نمايان در نهار

بين چه بس كوچكتر از ايشان گل او در جهان

از سليل �?اطمى همچون ستاره در شمار

هريكى هرجا به �?ضل و ح�?سن و قدر و جاه خود

احمدى خو احمدى بو همچو انجم جلوه دار

بين كزين گل اسم احمد بس چه محمود و پسند

�?رشيان چون عرشيان از �?ضل او قدسى مدار

اهل عر�?ان اهل ايمان اهل قرآن در جهان

خوى احمد بوى احمد كردشان احمد شعار

انبيا از م�?هر او بس با شرا�?ت آمدند

خلعت و تاج رسالت زو به آنها استوار

جمله كرّوبيان از بهر او در خدمتند

روح املاكند بهر آل او خدمتگذار

مهر او و آل او در هر وجود آمد وجود

نام او شد با شر�? جان و دلش شد روح دار

خوى اسلامش ببين بر اهل دل توأم چو شد

بوى حق از خوى هريك كرده حق را پايدار

نيست كوثر در زمين ليكن ز لعل احمدى

همچو كوثر در قلوب اهل دل همچون بهار

سلسبيل از باغ جنّت نامده اندر زمين

ليك م�?هر احمدى ب�?هْ ز آب حَيَوان خوشگوار

سرو طوبى هست در خ�?لد بَرين زيبا مَكين

ليك در بستان احمد رشك طوبى صدهزار

مركز خورشيد عالم هست چرخ چارمين

خوانده احمد را خدا وَالشَّمس برگير اعتبار

عرش حق در �?وق املاك است او را مستقرّ

گوشوار�? عرش از احمد به �?رش آمد قرار

عرش نايد در زمين ليكن زاحمد بس ولى است

زائرش گردد چو عرش زائر پروردگار

بيت معمور خدا باشد به چار�?م آسمان

ز سليل احمدى هر مرقدى معمور وار

بين به طيبه بارگاه قدس احمد بس جليل

مظهر حق نور مطلق در نهان حشمت مدار

�?رش گر بر عرش ناز آرد سر او زين بارگاه

مهر صاحب بارگه در عرش آورد ا�?تخار

ديگرا بين پرتوى درگوشه اى از آ�?تاب

كى شود تشري�? داد او را به قرص نوردار

عرش آم�� در وجود از تابش احمد به نور

پس بود او پرتوى از نور احمد پايدار

ديگرا هر وحى حقّ بر احمد و بر آل او

اوّل آمد پس به هر عالم بيابد انتشار

روح و جبريل و ملك بر احمد آيد �?وج �?وج

با صلاة و با سلام و با ثناء�? بى شمار

حاصلا هرجا كه احمد شد مكين از عرش و �?رش

�?خر باشد بهر او بر هركجا در اعتبار

بنگرا اندر نج�? بين كربلا و طوس را

بهر ا�?واج ملائك مستدام آنها مزار

در همه الطا�? و اكرامات حق هر صبح و شام

هم نداهايش در آنها جملگى بين عرش وار

اين همه اوصا�? عرشى بهر اين انوار حق

هست بهر كربلا چندين هزار اندر هزار

بنگرا اى صاحب �?ضل و كمال و عقل و �?كر

كربلا را تا كجا بر هركجا هست ا�?تخار

در سه شب در سال باشد مصدر �?يض از خدا

زين سبب دارند بر ديگر زمانها اقتدار

نيمه شعبان و ديگر سوّم از شبهاى قدر

هرشب جمعه روايت گشته اينها از ك�?بار

مصط�?ى و انبيا و اوصياء خود تمام

كربلا آيند با جمع ملائك بى شمار

�?يض از حق مى شود آنجا عطا در اين زمان

بهر آن آيند اينجا اوليا پروانه وار

شرح �?ضل كربلا از �?ضل سبط مصط�?ى

مى نگنجد در رقم بر مختصر شد اقتصار

برخدا آور دعا بر مهدى آور التجا

تا رسى ايمانيا باب ملائك ا�?تخار

                                                                                                         شاعر؟؟؟

هست رمزى بس لطي�? و نغز در احمد خ�?ى

چونكه آمد ميم ممكن در احد بعد از دوحر�?ش آشكار

هست حق چون يگانه در سه حر�? اندر اَحَد

شد ال�? اللّه پس مثلش نباشد در شمار

حا حميد آمد پسنديده ص�?اتش بى نظير

نيست چون ممكن قرين نقص و عجز و انكسار

دال باشد او دليل و رهنما بر ممكنات

گر نبود از او نبود اسباب آنهم برقرار

تا نكردى خلق ممكن بود اللّه حميد

چون نمودى خلق پس گشتى دليلش درگذار

�?هم كن جانا اگر اهل دلى اين رمز نغز

ميم ممكن در احد بعد از دو حر�?ش شد قرار

هست احمد از احد ما دون اللّه حميد

ليك از او بر غير خود شد او دليل و نور دار

شرح اين رمز است در «اللّه نور» اندر كتاب

�?هم نيكو خواهد و �?كر صحيح و اعتبار

                                                                                                          شاعر؟؟؟

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.