ايدختر عقل و خواهر ديـــن

وى گوهر درج عز و تمكين

عصمت شده پاى بند مويــــت

اى علم و عمل مقيم كويت

اى ميوه شاخسار توحيـــــد

همشيره ماه و دخت خورشيد

وى گوهر تاج آدميــــــــت

�?رخنده نگيــــن خاتميت

شيطان بخاطب (قم) براندنـد

پس تخت ترا بقم نشاندنـد

كاين خانه بهشت وجاى حواست

ناموس خداى جايش اينجاست

اندر ��رم تو عقل ماتســــت

زين خاك كه چشمه حياتست

جسمى كه دراين زمين نهان است

جانى است كه در تن جهان است

اين ماه منير و مهر تابان

عكسى بود از قم و خراسان

ايران شده نور بخش ارواح

مشكات ص�?ت به اين دو مصباح

از اين دو حرم دلا چه پرسى

حق داند و وص�? عرش و كرسى

هر كس به درت بيك اميدى است

محتاج تر از همه(وحيدى)است

                                                       آيت الله وحيد خراسانى

                                                         با تشکر از برادر عزیز مهدی قمصریان

رواق دختر موسى بن جع�?ر است اينجا

حريم �?اطمه بنت پيمبر است اينجا

در بهشت برين گر طلب كنى به خدا

ببوس باادب آن راكهآن دراست اينجا

زمين قم به مثل چون صد�? بود آرى

وجود حضرت معصومه گوهر است اينجا

ببند عقد نماز اندرين مقام ر�?يع

كه جاى گ�?تن الله اكبر است اينجا

مخوان به خلد برينم زكوى او واعظ

براى من ز دوصدخلد برتراست اينجا

حبيبه حق و ريحانه رسول و على

يگانه دختر زهراى اطهر است اينجا

ببوس از سر صدق و ص�?ا ضريحش را

كه موردنظر حى داور است اينجا

مسيح زنده شود در حريم اين بانو

عجب ز �?يض دمش روح پروراست اينجا

زيمن موكب اجلال �?اطمه بنگر

كه در تاج سره�?ت كشور است اينجا

�?روغ روضه او پرتو ا�?كن است به مهر

چرا كه مطلع خورشيدانوراست اينجا

اگر بديده ادراك بنگرى بينى

كه مهروماه هم ازذره كمتراست اينجا

از آن شدند سلاطين مقيم در كويش

كه خاك درگه اوزيب ا�?سر است اينجا

كند بدرگه او سجده صبحدم خورشيد

كه از �?روغ ولايت منوراست اينجا

اگر تجلى حق بينى از در و ديوار

عجب مدار كه دخت پيمبر است اينجا

تبارك الله از اين روضه بلند رواق

كه از تصورواز وص�? برتراست اينجا

برو قهارت دل كن بيا به روضه او

كه جاى مردم پاك ومطهر است اينجا

از آن پناه به كوى تو آرم اى بانو

كه �?يض روح زلط�?ت ميسر است اينجا

مرا كه نام بود حيدر آمدم به درت

چرا كه نوردو چشمان حيدراست اينجا

زمين قم شده روشن ازآن به غيب وشهود

كه نورحق به جمالت برابراست اينجا

زآ�?تاب قيامت غمى نخواهد بود

مرا كه سايه لط�? توبرسراست اينجا

سزد (معجزه) قم همچنان بهشت بود

چراكه دخترموسى بن جع�?ر است اينجا

                                                                      حيدر معجزه

                                                               با تشکر از برادر عزیز مهدی قمصریان

يا رب اين خلد برين يا جنه الماواستى

يا همايون بارگاه بضعه موساستى

اين مهين بانو كه در برج شرا�?ت اخترى است

نسل پاك و زاده انسيه الحوراستى

�?اطمه اخت الرضا, سلطان دين, روحى �?داه

خاك درگاه تو از عرش علا اعلاستى

ملجا اهل زمان و شا�?ع يوم المعاد

خواهر سلطان دين و ثانى زهراستى

مرقد نورانيش گويا رياض جنت است

تربت پاكش ز مشك و عنبر ساراستى

گو بيايد تا به بيند اين همايون بارگاه

آنكه بر وجود جنت دنياستى

حضرت ناطق بحق صادق چنين �?رموده است

درجزاى زائر او جنت الماواستى

اى مهين بانوى كاخ عصمت, اى مايه وجود

اى كه خاك درگهت رشك دم عيساستى

حق ام و اب اگر مانع نبودى گ�?تمى

هم زخيل خادمانت آدم و حواستى

طالب دنيا به قم چون طير اندر مجلس است

ظالم اندردشت قم چون ملح در درياستى

هر كه از روى خلوص آرد به درگاه تو روى

خوشدل از دنيا و�?ارغ ازغم عقباستى

عقل در احصاء قدرش قاصر است و پا به گل

گرچه چون لقمان دهر وبوعلى سيناستى

خطه قم شد زيمن مقدمش رشك جنان

در ص�?ا دارالخلودو ازشر�? غبراستى

چون بديدى اين بنا را عقل گ�?تى كاسمان

صورتى در زير دارد آنچه دربالاستى

                                             سيد محمد رضا خادم

                                             با تشکر از برادر عزیز مهدی قمصریان

ولاى حضرت معصومه راحت جانست

به چشم مردم آگاه روح ايمانست

كسى به دعوى ايمان خود بود صادق

كه پيرو نبى و تابع امامان است

چو اهل بيت نبى گوهران بى مثلند

بهايشان ز شر�? �?وق درك انسانست

به هر گلى كه ز باغ رسالت است و على

هر آنكه دل ندهدجوار نزد يزدانست

چه جاى آن كه نباشد محب معصومه

كه او به چرخ ولا اختر درخشانست

به خاك پاى تو اى بنت موسى جع�?ر

كه توتياى ضيابخش اهل عر�?انست

اگر چبيبه حق خوانمت از آن باشد

كه بر مقام تو عار�? خداى سبحانست

                                             شاعر؟؟؟

                                       با تشکر از برادر عزیز مهدی قمصریان

آنشب زمين هواي بهشتي دوباره داشت

آغوش آسمان به بغل ماهپاره داشت

چشمان ابر روي زمين را گر�?ته بود

هر قطره با خودش سبدي پرستاره داشت

دست ملک قصیده ای از نور می نوشت

واژه به واژه حر�? غزل استعاره داشت

باز عطر سيب و بوي بهار و شميم ياس

بر بارش دوباره كوثر اشاره داشت

اين بار حق به دامن موسي عطا نمود

آن كوثري كه بال ملك گاهواره داشت

اين سيب سرخ سيب بهشت پيمبر است

اين دختر يگانه موسي بن جع�?ر است

مثل ب��ار بود هواي رسيدنت

باران چكيد از رد پاي رسيدنت

در پشت درب خانه تان جمع ميشوند

خيل �?رشتگان كه براي رسيدنت_

-آماده اند از طر�? ذات كردگار

خود را �?دا كنند �?داي رسيدنت

خاك بهشت بهر قدمگاه تو كم است

آغوش نجمه بود سراي رسيدنت

قلب برادرت ز تب شوق آب شد

در التهاب ثانيه هاي رسيدنت

در چشم خویش ذوق خدا را نگاه کن

گلخنده امام رضا را نگاه کن

از آن زمان كه خواهر سلطان ما شدي

بانو ، شما مليكة ايران ما شدي

از آسمان وجود تو بر ما نزول كرد

تا كوثر دوباره قرآن ما شدي

منت گذاشت بر سر ما ناز مقدمت

وقتي كه آمدي تو و مهمان ما شدي

با هر قدم به سينه ما جا گر�?ته اي

يعني تو صاحب دل ما جان ما شدي

باني خير و بركت اين خطه گشته اي

وقتي نسيم سبز بيابان ما شدي

يعني �?قط نه جزء محبان حيدريم

«از شيعيان كشور موسي بن جع�?ريم»

وقتي تويي كه آينه ذات كوثري

زيبد به خادمان حريمت پيمبري

عصمت به پاي عصمت تو سجده مي كند

معصومه اي و عصمت كبراي ديگري

اي زينبي كه عالمه بي معلمي

زين رو كني به شهر خودت علم پروري

ما هرچقدر شعر و غزل نذرتان كنيم

تو بازهم از آنچه كه گ�?تيم برتري

بي تو كميت محشريان لنگ مي شود

يك وقت اگر كه روي به محشر نياوري

زهرا شدی و شمس �?روزان شیعه ای

زهرا شدی و روز قیامت ش�?یعه ای

خود ظلمتیم ، اگرچه سپیدیم با شما

یأسیم اگر ، سراسر امیدیم با شما

مست اجابتند دعاها کنارتان

ما حاجت نداده ندیدیم با شما

وقتی حدیث ها تو را حر�? می زنند

جز وص�? �?اطمه نشنیدیم با شما

در قاب عکس خالی آن قبر گمشده

تصویری از بهشت کشیدیم با شما

پس آمدیم و زائر آن بی نشان شدیم

یعنی که تا مدینه رسیدیم باشما

امشب كه عشق مي پرد از كنج سينه ام

در محضر تو زائر شهر مدينه ام

                         محمد بیابانی

به نزد نور تمنای نور لازم نیست

برای دیدن حق کوه طور لازم نیست

بگو به موسی عمران خدا نمایان شد

به چشم موسی کاظم ظهور لازم نیست

خدای چشمه خورشید را نمایان کرد

به دیده عینک نزدیک و دور لازم نیست

شکوه و مجد از این کوه نور می جوشد

به مح�?ل شع�?ش وجئ و شور لازم نیست

سرا یمقدم او نزد نجمه خلوت شد

برای قابلگی غیر حور لازم نیست

بس است مهر و غمش بهر عرصه محشر

که غیر عشق جواز عبور لازم نیست

به روز حشر چه باک از قیامت کبری

که دست اوست جواز ش�?اعت کبری

زلال عشق به پیمانه خم آمد جوش

می ع�?ا�? به میخانه قم آمد نوش

بکوش تا برسی بر مقام قم ای قوم

قیام نور تو را خواند ای تب خاموش

بهار می دمد از هر شمیم معصومش

ز گرمی ن�?سش عشق می شود مدهوش

نهاد پای و�?ا جای پای زینب هان!

مرید حضرت زهرا بخواند این چاووش

�?ضای دوست رضا را نوید خواهد داد

بیا که خطه ایران تو را شود آغوش

بیا دلا که د�? �?یض و شادمانی شد

قدوم حضرت معصومه جاودانی شد

دلا جمال خدا را به مهر پاکش بین

جلال جلوه حق را ز جلوه هایش بین

قدوم پاک نشاید به خاک بگذارد

به پیش مقدم وی عرش را م�?رش بین

نه گاهواره ط�?لی است این کجاوه نور

میان هودج عرش  اله مهدش بین

کجاست حوری جنات عدن همتایش

جلال انسیه نور در نمایش بین

برادرش که به شمس الشموس معرو�? است

به شوق گ�?ت که خورشید را منقش بین

ریاض روضه کوثر به چشم او پیداست

هزار چشمه و دریا به آن معطش بین

ز شش جهت بنگر حوریان کنیزانش

شگوه بازی انوار در گریبانش

گدا کجا و تمنای دیدن حرمش

مراجعند در آن بقعه بنده کرمش

حرم نه زائر بتوته حریمش باش

حرم مخوان که قمش هست جنت ارمش

به احترام قدومش صلا زند جبریل

خدا سلام رساند به محضر حرمش

خدیجه گونه و زهرا ص�?ت بخوان او را

مقام عصمت کبری است شأن محترمش

به نزد زینب کبری است مثل آیینه

بدین مقام و کرامات سجده آورمش

به خوان نعمت علمش هزار دانشمند

گه سؤال �?قیران و�?ا کند درمش

سلام بر قدمت ای سلالة السادات

کریمه ای و حریم تو قبله حاجات

به قم خدای بهشتی دگر بنا کرده

به یمن عصمت کبرا نظر به ما کرده

قم تو قبله گم گشتگان زهرائیست

به شهر علم تو نور مدینه جا کرده

ز نور علم تو در قم قیامتی برپاست

به ملک ری تب ام القراء چه ها کرده

دعای دخت نبوت اجابت توحید

به ذهن پاک تو علم لدن عطا کرده

برای ح�?ظ حریم شری�? �?اطمی ات

به احترام تو دستور حی اتی کرده

قم تو مرکز ت�?سیر عصر عاشوراست

قیام سرخ تو تعظیم کربلا کرده

نشان عصر ظهور از قم تو می آید

به مکه لشگر نور از قم تو می آید

                         محمود ژولیده

اي نور دل زهرا يا حضرت معصومه

وي بانوي بي همتا يا حضرت معصومه

تو تالي زهرايي چون زينب کبرايي

اي مظهر خوبي ها يا حضرت معصومه

قم از تو ص�?ا دارد هرکس که تو را دارد

غمگين نبود �?ردا يا حضرت معصومه

تو دختر موسايي چون �?اطمه يکتايي

محبوب دل طاها يا حضرت معصومه

از �?يض تو اي بانو قم گشته بسي نيکو

روي تو بهشت ما يا حضرت معصومه

راضي به قضا گشتي دلخون چو رضا گشتي

خون شد دلت از اعدا يا حضرت معصومه

اي آينه ي تقوي وي شاخه گل طوبي

هستي ز تو شد زيبا يا حضرت معصومه

از جود و سخاي تو از لط�? و عطاي تو

قم گشته بسي احيا يا حضرت معصومه

اي دخت ولي ا... وي اخت ولي ا...

اي عمّ بني الزهرا يا حضرت معصومه

از داغ پدر گريان وز هجر رضا نالان

بودي تو در اين دنيا يا حضرت معصومه

مهدي ز غمت نالد شيعه به تو مي بالد

اي شا�?عه ي �?ردا يا حضرت معصومه

اي حامي محرومان بر «جع�?ري» از احسان

لط�? و کرمي بنما يا حضرت معصومه

                                                                       رضا جع�?ری 

                                                                                با تشكر از برادر عزيز مهدی محمدی
معصومه اي كه تالي زهراي اطهر است

ناموس حق و دختر  موسي ابن جع�?ر است

همچون رضا برادر والا تبار خويش

باشد غريب و دور ز بابا  و مادر است

احرام اشك بند وبنه پا به احترام

بر آستانه اش كه به كعبه برابر است

نوميد كس نر�?ته و هرگز نمي رود

تا حشر هر كه اميدش به اين در است

جبريل گرد اين حرم آهسته مي پرد

خواهر دلش شكسته ز داغ برادر است

در شهر قم به سوگ برادر نشسته است

بهر برادر اشك �?شان چشم خواهر است

با پهلوي شكسته به قم آيد از بقيع

زهرا دلش ز غربت دختر مكدر است

چشم و چراغ �?اطمه است و به ماتمش

هر ديده را كه بنگري از خون دل تر است

امام خود او به عمه خود گريه مي كند

زينب كه از ستاره غم او �?زونتر است

آن زينبي كه هر چه نظر كرد باز ديد

رأس حسين بر سر ني در برابر است

سر كرد از دريچه محمل برون و گ�?ت

قرآ» بخوان كه صوت تو تسكين خواهر است

اي (رستگار) كاش نمي شد به خون خضاب

مويي كه جاي شانه زدن هاي مادر است

                 رستگار

مى�?خواستم كه جانب ميخانه رو كنم

دست�? نياز حلقه جام و سبو كنم

در ساحل نياز نشينم اميدوار

دل را به شطّ باده دَمادم �?رو كنم

وقتى كه هست شوق تيمم ز خاك يار

ديگر چرا ز چشمه زمزم وضو كنم

با من حديث طعنه نا مردمان مگو

من آبروى�? م�?ى طلب آبرو كنم

تيغ زبان به كار نمى�?آيدم دگر

باشد به چشم خون شده�?ام گ�?تگو كنم

از دست ر�?ته دل به تمناى دلبرم

ساقى كمى تحمل من كن كه مضطرم

دست خمار جز به سوى خم نمى�?رود

كشتى ز بحر جز به تلاتم نمى�?رود

گر گ�?ل اسير پنجه باد خزان شود

از بلبل انتظار ترنم نمى�?رود

يك خوشه عشق آل على گر ثمر دهد

آدم سراغ دانه گندم نمى�?رود

حاتم بخيل نيست، اگر درهمى نداشت

لبهاش جز به مهر و تبسم نمى�?رود

تا گ�?ت آشيانه ما آن ديار هست

آواره مى�?شود دل و از قم نمى�?رود

چشمم �?رات و باز دلم مات مى�?شود

محو�? جلال�? عمه سادات مى�?شود

تا باده از سبوى امامت گر�?ته�?ايم

پيش خدا جواز�? اقامت گر�?ته�?ايم

از ح�?سن خلقيتم به حيرت، گمان مبر

انگشت بر دهان ز ندامت گر�?ته�?ايم

دل را چو داده�?ايم به دست طبيب عشق

منزل به كوچه باغ سلامت گر�?ته�?ايم

با وعده بهشت برابر نمى�?كنيم

هر د�?رهمى از او به كرامت گر�?ته�?ايم

خورشيد را م�?سخّر خود كرده�?ايم ما

تا ذره�?اى ز رحمت عامت گر�?ته�?ايم

تا سوخته چو لاله ز داغت دعاى ماست

خاك حريم شاه چراغت دواى ماست

يك صبح مى�?شود كه برايم دعا كنى؟

يا نيمه شب به شوق نمازم صدا كنى

مرغ دل از ق�?س تن به دركشى

در آسمان صحن و سرايت رها كنى

ما را به پادشاهى عالم در آورى

يعنى كه در حريم بلندت گدا كنى

امروزه كاينچنين به كرامت زبانزدى

تا رستخيز بهر�? ش�?اعت چها كنى؟

تو زائر مدينه�?اى و طوس مى�?روى

ما را ببر كه زائر قبر�? رضا كنى

باشد نصيب ما بنمايى هزار حج

يعنى طوا�? در حرم ثامن الحجج

اينجا كه آمدى سخن از تازيانه نيست

حر�?ى ز بى و�?ايى و ظلم زمانه نيست

در دست�?هاى مردم شهر تو سنگ نيست

يعنى سلام مردم تو وحشيانه نيست

سيلى نزد كسى به ر�?خ داغدار تو

اينجا خبر ز خون دل و درد�? شانه نيست

با شاخ گل ترا به سوى خانه مى�?برند

كنج خرابه بهر تو آشيانه نيست

آرى حريم تو حرم اهل بيت شد

حتى �?راز آنكه ز قبرش نشانه نيست

تا نيت زيارت معصومه مى�?كنم

ياد از مزار مادر مظلومه مى�?كنم

                                                                                                          شاعر؟؟؟

منت ز بخت دارم و نصرت ز كردگار

كا�?كند در ديار قمم روزگار، بار

خوش بار يا�?تم به حريمى كه جبرئيل

بى�?اذن خادمان به حريمش نجسته بار

اين بارگاه بضعه باب الحوائج است

كز وى رواست، حاجت مخلوق روزگار

اين پيشگاه �?اطمه بنت موسى است

كز بعد �?اطمه به زنان دارد ا�?تخار

خارى اگر خلد به ك�? پاى زائرش گيرد

ملك، به سوزن مژگان، ز پاش خار

دختر بدين جلال، نپرورده مام دهر

دختر بدين مقام، نياورده روزگار

چشم �?لك نديده و نشنيده گوش دهر

دختر بدين جلالت و بانو بدين وقار

اى بانوى بلند مقام �?لك جناب

اى  خانم  ر�?يع   مكان   بزرگوار

هم دختر امامى و هم خواهر امام

هم عمه امامى  و هم نور هشت و چار

تنها نه چشم م�� به در توست منتظر

چشم دو عالم است �?بر اين در، به انتظار

اى والى ولايت عصمت! به عصمتت

چشم  كرم   ز بنده اين  آستان،  مدار

مسكين «طرب�?» ز درگه لط�?ت كجا رود؟

اميدوار  بر  توام،  اميد   من    بر آر

طرب اصطهباناتى

با سلام و عرض ادب :

دوستان شما میتواتید از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید با ما در ارتباط باشید.